|
|
|
|
|||
شب عروسی...شب عروسیش دیدنی و به یاد ماندنی بود.برای اولین بار تو شکل و شمایل ویژه ای می دیدیمش.با کت و شلوار سورمه ای تر و تمیز و یه پیرهن سفید،شده بود یه داماد درست و حسابی.اما آخر شب چرت همه رو پاره کرد،میکروفن رو گرفت و گریه کنان حرفایی رو گفت،فکر نکنین من با ازدواج به دنیا چسبیدم.این وظیفه ی من بود،حضور تو جبهه هم وظیفه ی دیگه منه.فردا عازم جبهه هستم و بدونید که این بار... گریه مصطفی قطع نمی شد.دهان عده ی زیادی که برای شیرینی خوران آمده بودند از تعجب باز مانده بود. خاطره ای از شهید حاج مصطفی ردانی پور |
|||||
|