|
|
|
|
|||
نماز با حضور قلبصدای انفجار از دور و نزدیک به گوش می رسید.با خودم گفتم: کاش نمازرو زودتر تموم کنه. اگه یه خمپاره بیاد وسط خاکریز؟ اما مصطفی آرام و مطمئن، به همه عطر زد محا سنشو شانه کرد.پیشونی بند سبز رنگشو باز کرد و تو جیبش گذاشت.طبق معمول سجاده ی سبز رنگ کوچکی که همیشه با خودش داشت رو پهن کرد روی خاک.به طرف قبله ایستاد کمی مکث کردو به طرف ما برگشت و گفت: می دونید اگه این نماز آخر ما باشه چه عشقی می کنیم؟حرف همیشگی اون تو ذهنم تداعی شد که میگفت خاک بر سرما اگه جنگ تموم بشه و ما زنده باشیم. مصطفی اشک ریزان به طرف قبله ایستاد به سمت مدینه و کعبه ی دلها گفت: السلام علیک یا مولاتی یا فاطمۀ الزهرا السلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته یکی از خصلتای قشنگ مصطفی این بود که حتی تو سخت ترین شرایط که برای کسی فکر درست و حسابی نمی ماند همان نماز آرام را با حضور قلب و اشک ریزان میخواند. خاطره ای از شهید حاج مصطفی ردانی پور |
|||||
|