|
|
|
|
|||
هرچه گفتم صبرکن نشنید و رفت
هرچه گفتم صبرکن نشنید و رفت
مطلب بعدی »
برخیال خام من خندید و رفت پنجه زد بر روی وجدانش زمان یک سخن از مثنوی پرسید و رفت شعله می زد در درونش آفتاب در پی ایثار دل رقصید و رفت من اسیر وسوسه او پرخروش روی شهر غم زده بوسید و رفت رمز شیدایی بلند آوازه شد در دلش بوی خدا پیچید و رفت چشم می گون شبش پرخاطره خفتگان را دانه می پاشید و رفت وصله کرد خود را به سقف آسمان یک سبد شبنم زخون برچید و رفت در سپیده دم به هنگام اذان صوت لبیک خدا بشنید و رفت. شاعر : زهره سادات میرعارفین |
|||||
|