|
|
|
|
|||
طلوع نارنجک
شاعر / نويسنده : بهروز سپيدنامه
مطلب بعدی »
پريشان شد ميان شط آتش نگاه نخل هاي سر بريده دريده بادبان كودكي ها كنار لنج هاي داغديده ميان كومه هاي گرم آوار حصيري شروه هاي سرخ مي خواند به روي موج هاي رود اروند بلم تا انتهاي درد مي راند ز چشم گرم خورشيد پريشان عطش مي ريخت بر دامان بندر براي جستجوي مرگ مي گشت نگاه عاشقان سنگر به سنگر گلوي شهر در سوگ بهاران پر از غم مويه هاي بي صدا شد نگاه آسمان لحظه هايش به آواي غريبي آشنا شد صداي غول هاي آهنين چرخ حرير آسمان را چنگ مي زد در آن سو در نهاد نوجواني دلي همناي غم دلتنگ مي زد شكوفا كرد هنگام جدايي بهار دست هاي كوچكش را كه تا جاري كند در عمق تاريخ سرود سربي نارنجكش را صدا در دشت هاي شوق پيچيد بَلَم افراشت شور ديده اش را كه تا يك بار ديگر باز بيند نگاه شرقي فهميده اش را ميان ماندن و رفتن چه آسان به سوي دشت باران زاد كوچيد به آنجايي كه قمري مي شكوفد گل اندوهگينم شاد كوچيد ملايك عزت جنگاوراني كه از روز ازل با عشق زادند به ديباي شرف پيچيده آن گاه ميان لحظه هاي او نهادند منبع: كتاب از زمين باران، نوشته: بهروز سپيدنامه، ص40 |
|||||
|