صفحه اصلی
loading...
 
 
 

بر موج گلبرگی از اشک

نفرين به اين شب، شب سرد، اين شب كه پايان ندارد
نفرين بر اين شب كه در آن، خورشيد جريان ندارد

نفرين به دل هاي سنگين، دل هاي از خويش رنگين
نفرين بر اين دل كه در خود، يك ذره ايمان ندارد

نفرين به شيطان ديگر، خاكي كه آتش پرست است
نفرين به روحي كه سمتي، جز دست شيطان ندارد

وقتي پدر ساده مي بست، در بقچه برگ دلش را
ديدم مسافر غم نان، حتي غم جان ندارد

دريا كه تشييع مي شد، بر موج گلبرگي از اشك
ديدم نشان جز پلاكي، از فصل باران ندارد

نفرين به اين شهر خاموش، با كوچه هاي لجوجش
اين كوچه هايي كه راهي، سوي خيابان ندارد

نفرين به من، اين من مست ، دستي كه با او نپيوست
اين من كه شوري شبيهِ ، شور شهيدان ندارد

امشب قراري ندارم، زردم بهاري ندارم
جانم پر از خشم و آتش، پرواي توفان ندارد

آواره ي كوه و دشتم، مشتاق والفجر هشتم
نفرين به دستم كه دستي ، با روح باران ندارد

منبع: كتاب باكارواني از كبوتر، اشعار برگزيده اولين، دومين و سومين جشنوراه شعر دفاع مقدس استان بوشهر، گردآوري و تنظيم: دفتر ادبيات اداره كل حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس استان بوشهر، ص63
مطلب بعدی »