|
|
|
|
|||
اتوشویی کجاست؟
لحظه اي آتش بازي قطع نمي شد. از زمين و آسمان، مثل نقل و نبات گلوله مي باريد. فرصت نفس كشيدن نبود. هركس هر جا مي توانست، پناه مي گرفت، ولو خودش را روي زمين بيندازد و سرش را ميان دو دست پنهان كند. آن وقت توي اين محاصره و شده و حدت آتش، موج گلوله توپي من و بغل دستي ام را به سويي پرتاب كرد. بعد كه به خود آمدم و مي خواستم بگويم آخر مرد حسابي آنجا چه كار مي كردي، او زودتر از من پرسيد: «برادر اتوشويي كجاست؟» من با تعجب گفتم: «اتوشويي؟» سرش را تكان داد يعني آره. خوب نگاهش كردم؛ فهميدم موجي شده. پسيت امداد ار نشانش دادم كه: «آنجاست برو آنجا.»
مطلب بعدی »
منبع: نوید شاهد |
|||||
|