صفحه اصلی
loading...
 
 
 

یاد باد

شاعر / نويسنده : عبان كرم دخت

ياد باد آن روز هاي شعله ور
عشق بود و سوز هاي شعله ور
روز هاي مهربان عاشقي
پر زدن، در آسمان عاشقي
روز هاي سنگر و بوي خطر
رفتن از خود تا فراسوي خطر
ياد آن سَر بَند هاي سبز و سرخ
آن همه لبخند هاي سبز و سرخ
ياد آن ميدان مين و مرد ها
ياد شام آخرين و مرد ها
ياد آن مردانِ سنگر سوخته
در مدار شعله يكسر سوخته
ياد آن كارون خروشي ها بخير!
شعله، شعله، شعله نوشي ها بخير!



آه از آن اسطوره سازان يقين!
دست و پا گم كردگانِ راستين
آه از آن مردان خوب و سر به زير!
سر نهاده بر خطِ فرمانِ پير
آه از آن خيبر گشايان خبير!
شعله نوشانِ سرافراز و بصير
آه از آن پرواز هاي سوخته!
عاشقان و راز هاي سوخته



آه ياران شهيدم را ببين!
سرو قّدان رشيدم را ببين!
مردمي صبح و صدا، در جانشان
باغ رنگينِ خدا، دامانشان
مردمي، آيينه دارِ عاشقي
چشمشان باغ و بهار عاشقي
مردمي، صبح از صداشان ريخته
عطر عشق از چشم هاشان ريخته
مردمي طوفان همه در مشتشان
كوله بار عاشقي بر پشت شان
مردمي، آيينه، دست آموزشان
روشن از صبح و صدا، هر روزشان



باز با زخمِ مكرّر مي رسد
بوي آن گل هاي پَرپَر مي رسد
ياد باد آن سال هاي عاشقي
آن همه حال و هواي عاشقي
سال هاي مين و طوفان و خطر
سال هاي خنجر و خون و سپر
سال هاي بي قراري، سوختن
در هواي لاله، زاري، سوختن
آن همه شورِ تماشا، كو؟ كجاست؟
بوي گل هاي شكوفا، كو؟ كجاست؟
حيف آن سَر بَند ها، بر باد رفت
آن همه لبخند ها از ياد رفت
كوچه زير گام مردان نيست نيست
شهر در آيينه ي باران گريست
كس نمي گيرد سراغ عاشقي
مانده ام با درد و داغ عاشقي
ردّ پايي نيست روي ماسه ها
نيست ديگر صحبت از قنّاسه ها
شهر ماند و عافيت جويان همه
شهر ماند و بوي نام و نان همه
شهر ما در باد و در باران گم است
در مدار خويش، سرگردان گم است
ها! نه تنها خويش را گم كرده ايم
چفيه را در باد ها گم كرده ايم
آه! از اين بي خيالي هاي شهر
خسته ام چون نقش قالي هاي شهر



نسلِ من در فرصت والفجرِ هشت
لاله و گل كاشت در صحرا و دشت
نسل من، دست از سر و جان شسته بود
نسل من در خون و خنجر رُسته بود
نسل من از عشق دركي تازه داشت
نسل من ايمانِ بي اندازه داشت
نسل من خون و خطر را ديده بود
روز هاي شعله ور را ديده بود
نسل من در باد و باران قد كشيد
در شب سردِ زمستان، قد كشيد
نسل من فتح المبين را ديده بود
آن وداع آخرين را ديده بود
نسل من در آسمان ها خانه داشت
در فراسوي زمان ها خانه داشت
نسل من خورشيد را در مشت داشت
زخم تيغ تشنه را بر پشت داشت
نسل من سوز دعا را مي شناخت
جبهه در جبهه، خدا را مي شناخت
نسل من از خويش، طرحي تازه داشت
الفتي ديرينه با سجّاده داشت
نسل من در جبهه بيم جان نداشت
نسل من آرايشي اينسان نداشت
نسل من بود و صفاي عاشقي
بود گُم در كوچه هاي عاشقي
نسل من بود و بهاري در بغل
لاله هاي بي شماري در بغل
در شب خاموشِ سنگر مي نشست
با دل آيينه واري در بغل
نسل من بود و جنوني روبراه
داشت گويي شعله زاري در بغل



آه! اما نسل بعد از من چه كرد؟
ماند در آيينه با چشمانِ زرد
ماند با خاكسترِ پندار خويش
ماند گُم در لعنتِ آوار خويش
نسل بعد از من! صدايِ تو گم است
چشم هايت پيش پايِ تو گم است
جز همين مشت غباري در بغل
نسل بعد از من! چه داري در بغل
مي روي از كوچه هاي شهر من
تنبك و اُرگ و سه تاري در بغل
لاله را بگذاشتي و مي روي
با همين برگِ چناري در بغل
صد هزاران گل شكفت و باز هم
مي روي بي برگ و باري در بغل
مي روي و نعشِ خود را مي بري
مي روي ها! با مزاري در بغل



در شب خاموش ميدان ديدني ست
نازِ لبخند شهيدان ديدني ست
اي گُمِ گُم! در شهيدستان من
«هاي نخراشي به غفلت جانِ من»
عهد و پيمان با شهيدان تازه كن
با شهيدان عهد و پيمان تازه كن
ها! كه ميگويد نهفتن بهتر است؟
زان همه اعجاز گفتن بهتر است
آه آن گل هاي پَرپَر را ببين
در زلال خون شناور را ببين
پا به پاي شوق در صحراي سرخ
گريه كن بر غربت گل هاي سرخ
ها! بگو از روز هاي خون! بگو!
ها! بگو از «فكّه»! از «مجنون» بگو!
ها! بگو از سوز و سازِ عاشقان
زان همه راز و نياز عاشقان
زان همه اللهُ اكبر هاي سرخ
چشم هاي سبز و سنگر هاي سرخ



ياد باد آن روز هاي نازنين!
نعش ياران بود و آغوش زمين
« روز وصل دوستداران، ياد باد! »
ياد باد! آن روزگاران ياد باد!
كامم از تلخي غم چون زهر گشت
بانگ نوش شاد خواران ياد باد! )
جاده پر بود از حضور عاشقان
شيهه ي اسب سواران ياد باد
پير بود و دست هاي گرم او
شور شب هاي جماران ياد باد!
روز هاي رو براهي داشتيم
بيرق خورشيد مي افراشتيم
آه از آن حال و هواي گم شده!
آه از آن آيينه هاي گم شده!
آن همه شيدايي ياران كجاست؟
حيف شد آن عشقِ بي پايان كجاست؟
هق هق ِ يكريز آن جان هاي پاك
در شب خاموشِ نخلستان كجاست؟
ناگهان پيمانه ها بر خاك ريخت
بانگ نوش و نعره ي مستان كجاست؟



اي شلمچه! شور ميدانت چه شد؟
بوي چشمان شهيدانت چه شد؟
بوي آن گل هاي سرخِ بي نشان
بوي آن گل هاي باغ آسمان
كو؟ بگو الله اكبر هاي تو
آن همه آوازِ سنگر هاي تو
«سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد و اشتياق»
در فراسوي پر از گرد و غبار
مي رسد دلتنگ، اسبِ بي سوار
آه! اي آيينه داران غيور!
چشمتان روشن تر از صبح و بلور!
آه اي خوبان! صداتان گم شده ست
در بيابان ردِّ پاتان گم شده ست
شهر ما آيينه زاري سرخ بود
هر طرف ردِّ سواري سرخ بود
ها! چه شد آن بي قراري هاي شهر
شعرِ خونينِ قناري هاي شهر
ياد باد آن چفيه ها، سَر بَند ها!
عاشقانِ آن همه سوگند ها
كاش با آيينه خلوت داشتيم
ذرّه اي در عشق همّت داشتيم

منبع: نوید شاهد
مطلب بعدی »