|
|
|
|
|||
خاطرات تفحص(۱)
هر کاری می کردیم، مرخصی نمی رفت. سخت کار می کرد. می گفت : «می ترسم نباشم و شهیدی زیر خاک بماند یا شهیدی پیدا شود و من نباشم.» کسی که جنگ را ندیده ، نمی داند استخوان شهید چیست. دست به این استخوان زدن، دل و جرئت می خواهد. خیلی ها می گفتند آلوده به شیمیایی است و ممکن است هزار نوع بیمار بگیری. وقتی شهید را از خاک بیرون می آوردیم ،پلاک را می گرفت، می بوسید و به سر و صورتش می کشید. این همان سربازی است که تا دیروز می خواست با زخمی کردن خود به عقب بازگردد. یادم نمی آید که یکی از این سرباز ها موقع رفتن و گرفتن پایان خدمت، با اشک از تفحص نرفته باشد. التماس می کردند به عنوان نیروی بسیجی در منطقه بمانند.
مطلب بعدی »
منبع:کتاب تفحص خاطراتی از محمد احمدیان |
|||||
|