|
|
|
|
|||
ایثار
توی شیار زلم، ارتفاعات ملخور، عملیات والفجر 10 رفته بودیم برای کمک به نیروها.
مطلب بعدی »
اونجا یه محوطه برای نشستن هلی کوپتر داشت تا مجروح ها رو به عقب منتقل کنند. ما توی محوطه مشغول کار بودیم که هفت هشت تا مجروح رو آوردند. بین این مجروحین یک نفر بود که تا می خواستند اون رو بذارن روی برانکارد، خودش رو می انداخت روی زمین. خیلی حالش بد بود. رنگ به رخ نداشت.رنگش انگار ادویه زرد زرد بود. رفتیم به سمتش تا اون رو سوار هلی کوپتر کنیم که گفت: «نه! اول اون رو سوار کنید.» گفتیم: «اول کی رو سوار کنیم؟» گفت: «اول اونو سوار کنید.» گفتیم : «اون کیه؟» نگاه کردیم دیدیم یه اسیر عراقی رو می گفت که فقط دستش ترکش خورده بود و چیزیش هم نبود. توی دلم گفتم آخه مرد حسابی، این کسی که داری براش دل می سوزونی، همونیه که تا چند دقیقه پیش داشت مقابل ما می جنگید. توی این فکر بودم که بهش گفتم: تو حالت بده، داری می میری! اون که چیزیش نیست! ما اول تو رو می بریم، بعدش که هلی کوپتر اومد اون رو هم سوار می کنیم. جواب داد: «نه..!» راوی: محمدحسن نورایی فرد نقل از دوستان آسمانی |
|||||
|