|
|
|
|
|||
خاطره اي از شهید رضا اندقانیوقتی رضا در سال سوم راهنمایی درس می خواند، دوره ی امداد گری را گذراند و تصمیم گرفت که به جبهه برود. اما مادرم راضی نمی شد و می گفت: باید درس بخوانی. ولی او دل به درس نمی داد و همین امر باعث شد که چند تا تجدید بیاورد. یک روز ملتمسانه، دستان مادرم را گرفت و گفت: مادر! شما را به خدا بگذارید من بروم. ماد رم دستان او را فشرد و گفت: نه، نمی گذارم. رضا به گریه افتاد و باز هم التماس کرد و گفت: اگر درس هایت را بخوانی و در امتحاناتت قبول شوی، می گذارم که بروی. از آن روز به بعد رضا، رضای دیگری شد. کسی که اصلاً به درس دل نمی داد، خودش را در خانه حبس کرده بود و مدام د رس می خواند و بالا خره امتحانش را داد و قبول شد و به جبهه رفت. راوي خواهر شهید منبع: مجموعه خاطرات شهداي خراسان |
|||||
|