صفحه اصلی
loading...
 
 
 

الخمينى، الخمينى


با يكى از دوستان براى پاكسازى سنگرهاى عراقى ها رفتيم. روى تكه كاغذى، چند عبارت عربى نوشته بودند كه از روى آن مى خوانديم و به عراقى ها مى فهمانديم خودشان را بايد تسليم كنند.

جلو يكى از سنگرها كه رسيديم، من از روى كاغذ، جملات را خواندم. دوستم مراقب بود. ناگهان يك عراقى خيلى قوى هيكل و سياه و اخمو كه عرق گير تنش بود، همين طور كه دست هايش را بالا گرفته و الخمينى الخمينى مى گفت، بيرون آمد.
ما خيلى جا خورديم، خب! دو تا بچه پانزده شانزده ساله با جثه كوچك بوديم. كمى ترسيديم اما خيلى زود دوباره روحيه خودمان را به دست آورديم. من جلو رفتم و خيلى محكم، همان طور كه از روى كاغذ مى خواندم، از عراقى خواستم تا دست هايش را بالا بگيرد و بيرون بيايد. به دوستم هم گفتم برو او را بگير. دوستم هم همين كار را كرد. بعد او را عقب آورديم و تحويل داديم.
راوى: عليرضا قلى پور




























مطلب بعدی »