|
|
|
|
|||
الاغي كه عمليات را لو داد!بعد از عمليات محرم، دشمن به خاطر بازپس گيري مناطقي كه از دست داده بود، چند بار پاتك كرد كه با مقاومت خوب و جانانه بچهها روبرو شد و عقب نشيني كرد. بعد از اين كه آتش دشمن كمي فروكش كرد بچهها از اين فرصت استفاده كردند و روبروي پل زبيدات مشغول استراحت شدند. من هم به اتفاق يكي از برادرهاي آرپيجي زن مشغول استراحت شدم. همينطور كه استراحت ميكردم چشمم به آرپيجي اش افتاد. با ديدن آرپيجي تصميم گرفتم كه تيراندازي با آن را ياد بگيرم. براي همين به دوستم گفتم: خيلي دوست دارم با آرپيجي كار كنم و با آن تير اندازي كنم. از او خواستم كه كار با آن را به من بياموزد. ايشان با آن كه خيلي خسته بود دست رد به سينهام نزد و قبول كرد، كار با آرپيجي را برايم توضيح دهد... وقتي نحوه كار با آرپيجي را ياد گرفتم، دل تو دلم نبود. موشك آرپيجي را روي آن نصب كرد و توضيحات لازم را به من متذكر شد و آرپيجي را به من داد. آرپيجي را توي دستم گرفتم و براي تمرين تيراندازي كمي از بچهها فاصله گرفتيم. با هم دنبال چيزي ميگشتيم تا آن را مورد هدف قرار دهيم. همين طور كه ميگشتيم چشمم به يك الاغ افتاد. خنديدم و گفتم: بيا ببين چي پيدا كردم. وقتي ايشان الاغ را ديد زد زير خنده و گفت: محمد حسابش را بگذار كف دستش تا ديگر اين طرفها پيدايش نشود. من هم الاغ را نشانه گرفتم و ماشه را چكاندم. موشك شليك شد. موشك نرسيده به الاغ داخل شيار افتاد و منفجر شد. با انفجار موشك آرپيجي متوجه شدم يك عده از نيروهاي عراقي پا به فرار گذاشتند. با ديدن نيروهاي عراقي فهميدم كه آنها قصد غافلگير كردن بچهها را داشتند كه به خواست خداوند الاغ نقشههاي آنان را برملا كرد. سيد محمد هاشميان |
|||||
|