صفحه اصلی
loading...
 
 
 

دنبال شهادت باشید...

پنجشنبه 11 دی 1348
بعد از شهادت فرمانده گردان 410،کنار پیکرش نشسته بودیم و گریه می کردیم. علی عابدینی از راه رسید. همین که آن وضع را دید، گفت: ما آمده ایم که شهید بشویم؛ شما گریه می کنید که…

کنار جنازه عراقی

پنجشنبه 11 دی 1348
چند روزي بود كه (بهزاد گيجلو)سرباز تفحص،پاپيچ شده بود كه : من خواب ديدم كنار آن جنازه عراقي كه چند روز پيش پيدا كرديم،چند شهيد افتاده…دو-سه روز پيش از آن ،در اطراف…

دیر آمد، زود رفت

پنجشنبه 11 دی 1348
دانشجو بود و جوان، آمده بود خط، داشتم موقعیت منطقه را برایش می‌گفتم که برگشت و گفت: «ببخشید، حمام کجاست؟» گفتم: حمام را می‌خواهی چکار؟ گفت: می‌خواهم غسل شهادت کنم.…

مثل امام حسین(علیه السلام)

پنجشنبه 11 دی 1348
با تانک های عراقی درگیر بودیم.یکی از تانک ها آتش گرفت. سرباز عراقی سرآسیمه خودش را از تانک شعله ور بیرون انداخت. کاملاً گیج بود.کمی به راست و چپ رفت. ناگهان ایستاد و…

آرزو

پنجشنبه 11 دی 1348
من و مسعود علی‌جانی هر دو در گردان امام حسین (ع) لشكر كربلا بودیم. بعد از این‌كه از هم جدا شدیم با نامه با یكدیگر ارتباط داشتیم. یك‌بار عكسی از خودش را برایم فرستاد.…

خرید سال نو به سبک رزمندگان

پنجشنبه 11 دی 1348
خاطرات رزمندگان سر شب سيد جواد ويرش گرفت كه مجلس دعاي توسل راه بيندازد. هر چه گفتم: «سيد جان! قربان جدت! آخر كجا ديدي شب عيد بيايند و گريه كنند و دعاي توسل بخوانند؟» كه…

شهید صیاد در آئینه رهبر

پنجشنبه 11 دی 1348
آنچه می خوانید پیام تسلیت رهبر معظم انقلاب اسلامی به مناسبت شهادت شهید صیاد شیرازی است.روحش شاد و راهش پر رهرو باد.بسم الله الرحمن الرحیممن المؤمنین رجال صدقوا ما…

این نیز بگذرد...

پنجشنبه 11 دی 1348
با موتور، توی یکی از خیابون های شهر در حال عبور بودیم. راننده موتور عبدالرحمن بود.بارون چند دقیقه پیش قطع و توی خیابون ها آب زیادی جمع شده بود.یه دفعه، یه ماشین با سرعت…

بررسی تطبیقی شخصیت و عملکرد زنان در جنگ ایران و عراق

پنجشنبه 11 دی 1348
نویسنده : مبین نهاوندی اين نوشته مقايسه اي است بين ارزشهاي شخصيتي زن در سايه ي نظام ديني و انقلابي ايران و زن در نظام بعثي عراق. قصد ما اين است كه در اين پژوهش كوتاه،…

جریمه گناه

پنجشنبه 11 دی 1348
همسرش (شهید محمدحسن فایده )می گوید : یک روز که آمدم خانه، چشمهایش سرخ شده بود. نگاه کردم دیدم کتاب گناهان شهید دستغیب را در دستهایش گرفته است. بهش گفتم : «گریه کردی؟» یک…