محمدعلی صفری، فرزند اسدالله و معصومه، در پانزدهم فروردین ماه سال 1337 در شهرستان اردستان متولد شد.
دوره ابتدایی را از سال 1344 تا 1350 در مدرسه کمیار روستای قهساره در شهرستان اردستان گذراند. و بعد به علت مشکلات اقتصادی، ترک تحصیل کرد و در کارخانه ریسندگی مشغول به کار شد و مخارج خود و پدرش را تأمین می نمود.
چهارده ساله که شد به اصفهان نزد برادر خود رفت و در منزل دایی خود و در اتاقی که برادرش به او داده بود اقامت کرد و به شغل خیاطی پرداخت و از این راه امرار معاش می کرد.
در سال 1356 جهت خدمت سربازی به بیرجند اعزام شد و بعد به شهرستان سرخس، منطقه مزدوران، مرز ایران و شوروی منتقل گشت. بعد از مدتی جهت ادامه خدمت به مشهد مقدس، در جوار مرقد مطهر امام رضا(ع) منتقل گردید. در آن زمان، زمان اوجگیری انقلاب و تمام شهرهای ایران شلوغ بود. زمانی که پدرش به مشهد رفت تا او را ببیند . از وی خواست به طرف مردم تظاهر کننده تیراندازی نکند و او نیز قبول کرد. و بعد به فرمان امام که دستور دادند سربازان پادگانها را ترک کنند، بعد از آمدن به مرخصی از ادامه حضور در پادگان خودداری کرد.و بعد هم به سیستان و بلوچستان رفت و در آن جا خدمت نمود.
او در به ثمر رسیدن انقلاب و پیروزی اسلام بسیار تلاش کرد . هم پای انقلاب و امام پیش می رفت. به دفاع از انقلاب و امام می پرداخت .
از افراد ضد انقلاب بیزار بود، به خصوص از بنی صدر بدش می آمد . اگر کسی طرفداری بنی صدر را می کرد، با او درگیر می شد.
در اوایل سال 1358 ، از طرف سپاه اصفهان اعلام اعزام نیرو به زاهدان شد که محمدعلی خیاطی را رها کرد و عضو سپاه گردید. برای رضای خداوند و دفاع از انقلاب اسلامی عازم زاهدان شد . در تمام شهرهای سیستان و بلوچستان مسئولیت های مختلفی داشت، از جمله فرمانده عملیات سپاه نیک شهر بود. او بسیار فعال و با ایمان بود. در موقع نماز به اصرار دوستانش او پیشنماز و امام جماعت می شد. زمان خدمت در سیستان و بلوچستان به بیماری مالاریا مبتلاشد که تا پایان عمر از این بیماری رنج م یبرد، اما هیچ گاه ضعف جسم، مانع ادامه فعالیتهایش نمی شد.
با شروع جنگ تحمیلی، در بیست و دو سالگی به جبهه های حق علیه باطل شتافت.
بنابر وظیفه ای که بر خوداحساس می کرد، به جبهه های جنوب عزیمت نمود. به آبادان رفت و در لشکر 25 کربلا به مبارزه با متجاوزین بعثی عراق پرداخت. در مهندسی رزمی خدمت می کرد. در لشکر امام حسین(ع) در قسمت اطلاعات- عملیات بود. گردان صفریک را هم اداره می کرد. فرمانده گردان بود.
همه او را دوست داشتند. سخت کوش بود. دیگران هم وقتی فعالیت های او را می دیدند تحریک می شدند که با او کار کنند. در عملیات بیت المقدس، بیشترین خاکریز به طول 15 کیلومتر زده شد. یکی از افرادی که بیشترین فعالیت ها را در آنجا داشت او بود.
او در منطقه جنگی، چندین بار مجروح شد. یک بار ترکش به پایش خورد.
در شکست حصر آبادان مجروح شد. چند ترکش خورده بود که او را به بیمارستان اهواز منتقل کردند. پس از بهبودی نسبی بدون این که به خانواده اش اطلاع دهد، دوباره به جبهه برگشت. در عملیات فتح المبین نیز هشت تیر به شکمش اصابت کرد.
او در عملیات خیبر در منطقه طلائیه در قسمت طرح و برنامه بود . گردان امام محمدباقر- که بچه های کاشان در آن جا بو دند - فرمانده نداشتند و فرمانده شان به شهادت رسیده بود . او به آن گردان رفت . در آن جا او 500 متر جلوتر از نیروها حرکت می کرد که تیر به سر او اصابت کرد و به شهادت رسید و پیکرش در همان منطقه ماند.
ایشان مدت 10 سال مفقود الجسد بود و بعد از 10 سال جسدش پیدا شد. همیشه می گفت: می خواهم شهید شوم و مثل حضرت زهر ا(س) قبر نداشته باشم.
پیکر پاکش بعد از تشییع در روستای قهساره شهرستان اردستان به خاک سپرده شد.
به شما ملت شهید پرور توصیه می کنم؛ اگر خواستید پیروز شوید، هیچ وقت امام را تنها نگذارید . همیشه گوش به فرمان او باشید. اکنون که آمریکا توس ط صدام مزدور به ایران تجاوز و به ملت مسلمان خیانت نموده تا بتواند به خیال خام خو د این انقلاب اسلامی را شکست بدهد و فکر می کند با ترور و یا به شهادت رساندن بهترین عزیزان این مملکت می تواند جلوی این ملت بیدار و آگاه را بگیرد. شما ای ملت، این باقیمانده ها و تفاله های شرقی و غربی را به یاری خدا و رهبری امام امت از مملکت دور بریزید. مواظب باشید این انقلاب که از صدر اسلام تاکنون در برابر آن جنگ ها شده، خونها ریخته شده تا به ما رسیده است و دوباره زنده شده، از دست ندهید. مبادا امام را تنها بگذارید و با دشمنان اسلام سازش کنید، چون در این صورت خداوند این انقلاب را از شما گرفته و ظالمی به روی کار می آید که بر شما حکومت می کند و تباهتان می نماید. مواظب باشید فریب این منافقین از خدا بی خبر و مادی گرا را نخورید، مرگ سرخ بهتر از زندگی ننگین است.
از پدرم می خواهم اگر از من بدی دیده است حلالم کند و از شهید شدن من ناراحت نباشد. این راهی که من رفته ام، راه امام حسین (ع) است. تو باید افتخار کنی که پسرت در این راه شهید شده است. پدرجان و همسر مهربانم، امیدوارم مرا حلال کنید و آن حقی که بر گردنم دارید و
نتوانستم حق فرزندی و شوهرداری را به شما ادا کنم، عذر می خواهم و امیدوارم که از خط امام علی(ع) و اهل بیتش جدا نشوید و هیچ ناراحت نباشید بلکه خوش حال باشید که فرزندی در راه خدا داده اید و با سرافرازی تمام و صبر ایوب همانند کوه استوار باشید. حتی اگر روزی اسلام به شما احتیاج داشت از هر نظر مالی و جانی کمک کنید و تا آخرین قطره خون مقاوم و پایدار باشید. از شما برادران و همرزمانم می خواهم راه مرا ادامه دهید. از خانواده ام می خواهم که برای من گریه نکنند بلکه بر امام حسین(ع) گریه کنند.