طلبة شهید: مصطفی حجتی شهادت: جاویدالاثرـ کربلایپنج استان: اصفهان شهرستان: نجفآباد در سال 1346 در خانوادهای مذهبی فرزندی به دنیا آمد، که کانون خانواده را گرمی فراوان بخشید. نام او را مصطفی نهادند. مصطفی، دوران کودکی را با حمایت و تربیت والدینی پاک به پایان رساند و کمکم میرفت، تا گلبرگهای وجودی این غنچه نورسته شکوفا شود. به این ترتیب پس از گذراندن هفت بهار از عمرش، او را راهی مدرسه کردند تا در سنگر علم آموزی، فردی کوشا و مثمر ثمر باشد. دوران دبستان را پشت سر نهاد و راهی مقطع راهنمایی شد. این مقطع را هم به خوبی پشت سرگذاشت و سرانجام وارد مرحلة دبیرستان شد. در سال دوم دبیرستان بود که احساس کرد دیگر نمیتواند به ندای درونی خود پاسخ نگوید و روح پاک و حق طلبش را، همچنان در عطش نگه دارد، به این ترتیب، وارد حوزة علمیه شد و تصمیم گرفت ادامة سیر زندگی را، همراه قافلة، صادق آل محمد(صلی الله علیه و آله) باشد و جوانیاش را، صرف آموختن علوم اسلامی نماید. مدتی را در حوزة علمیه نجفآباد، مشغول تحصیل بود و پس از آن، عازم شهر مقدس قم شد تا در جوار نیلوفر کویر حضرت فاطمه معصومه(سلام الله علیها) کسب فیض نماید و موفقیت بیشتری بیابد. او دارای شخصیتی، منحصر به فرد بود و روح عظیمی داشت و هرگز از مسألة مهم امر به معروف و نهی از منکر، غافل نمیشد و برایش فرقی نمیکرد که طرف مقابل از لحاظ موقعیت شغلی، اجتماعی یا سنی چه کسی است، بلکه هر کجا لازم میدید، دست به این فریضة واجب میزد. او دارای روحیه با طراوتی بود و همواره حضور در محیطهای سبزهزار و شاداب را ترجیح میداد. ایشان به همراه دیگر دوستانش، از جمله برادر شهیدش، در سنین نوجوانی، در ظاهراتهای علیه رژیم شاه شرکت مینمود و اعتقاد داشت وظیفة همه مسلمانان ایران و آزادی طلبان، شرکت در این راهپیمائیها است. سرانجام این قهرمان بزرگ پس از مدتی که در حوزه علمیه خوب درخشیده بود، با شروع جنگ تحمیلی، دروسش را که تا حد لمعتین ادامه داده بود، رها کرده و عاشقانه به سوی جبهه شتافت. لباس رزم پوشید و رفت تا دلیرمردانه پشت دشمن را بلرزاند. در عملیاتهای مختلف، شرکت مینمود و سرانجام، در عملیات کربلای پنج جسم پاکش غرق خون گردید و با اقتدا به مادر تمامی مفقودین، فاطمه زهرا(سلام الله علیها) بی نام و نشان در جبهة حق باقی ماند، اما یادش همواره بر سر زبان هر صاحب دلی جاری است. «روح پاکش شاد و راهش پر رهرو»
بسم الله الرحمن الرحیم «طلبة شهید: مصطفی حجتی» با نام الله -که جان همه به دست اوست- آغاز میکنم وصیت خود را وصیتی که امیدوارم آن طوری که رضای خدا در اوست به آن عمل شود. در ابتدا سخنم به امام: ای منجی عالم اسلام! اگر حسین –علیه السلام- برای نجات اسلام یار طلبید و جز اندکی به او لبّیک نگفتند، این را بدان که آن زمان دیگر به سر آمده و ملّت ما همه لبّیکگوی فرمان تو هستند و جان را همچون کالایی کم ارزش در راه تو میدهند که راه تو راه حسین –علیه السلام- است. پس لبّیک ای پسر فاطمه –سلام الله علیها! امّا سخنم به خانواده خود، به پدر و مادری که در طول عمرم برایم زحمت های فراوانی کشیدند، زحمتهائی که نمی دانم چگونه جبران کنم . پدر و مادری که فرزندی را بزرگ می کنند، امید دارند که در آخر عمرشان آن فرزند همچون عصایی باشد که آنها به او تکیه کنند، امّا من امانتی هستم که دیگر در این دنیا نیستم، چگونه عصای آنها باشم و زحمتهای آنها را جبران کنم؟! حال اگر هم بودم آیا میتوانستم جبران رنج یک شب مادر را که بر بالین من کشیده کنم! و چون نمیتوانم جبران کنم جز طلب بخشش از آنها خواستة دیگری ندارم. امّا سخنم این است که ای پدر و مادر! اگر من دیگر در این دنیا نیستم خدا که خالق من هست وجود دارد و شما باید امیدتان به او باشد و از او طلب کمک کنید، و نکند که به درگاه او شکایت کنید و بگویید که چرا جان فرزندمان را گرفتی؟!! چون گرفتن جان حقّ خدا است، او همه چیز را خلق کرده اگر خواست او را نابود نموده و اگر خواست اورا بقاء میدهد. امّا این را هم باید بدانیم که جان انسان روزی به سر میرود، پس چه بهتر که خود انسان به سوی مرگ رود تا اینکه مرگ به سوی او بیاید. و من هم چنین کردم ، باشد که مرگم در راه حق و برقراری اسلام و قرآن باشد و آن گونه که رضای خداوند است جان داده باشم، پس شما نباید در نبود من ناراحت باشید، بلکه باید افتخار کنید که فرزندی بزرگ کردید که خدا خریدار جان او بوده و چه خریداری بهتر از خدا. سخن دیگرم این است که خویشاوندان بیشتر در خط اسلام و قرآن قدم بردارند و منظور از این کلام این نیست که آنها در این راه قدم بر نمی دارند، بلکه این است همین گونه که تا حال مُعین اسلام بودند، از این به بعد هم با سعی بیشتر مُعین او باشند، چون کوتاهی در این امر گناهی بزرگ است . در آخر از خانوادة خود میخواهم از خویشان و مردم برای من طلب آمرزش کنید و از آنها بخواهید که اگر حقّی از آنها به دست من از بین رفته. به آقایی و سروری خود مرا ببخشند چون اگر خدا از تمام گناهانم بگذرد از حق الناس نمی گذرد . امّا وصیّتم به ملت این است که پیرو خط امام باشند ، ملتی که در روزهای عاشورا و تاسوعا فریاد می زدند و میزنند ای امام حسین-علیه السلام-! کاش ما در زمانت بودیم و تو را یاری می کردیم، حال وقت آن رسیده که حسین زمان را یاری دهید، به خدا قسم اگر کسی که در امر یاری حسین زمان کوتاهی کند، مثل این است که در کربلا حسین –علیه السلام- را یاری نکرده بس بکوشید در بر آورده کردن اوامر حسین زمان که خدای تبارک و تعالی رحمی کند و ملّت ما را از امّتهای صالح قرار دهد، هر چند که تاکنون رحم خدا شامل حال ما شد . وصیّت دیگری دارم که ای امّت شهیدپرور! ای خانواده گرامیام! نگذارید مفسدین در جامه قد علم کنند، چون اگر به آنها فرصت داده شود مملکت را همچون هیزم خشکی در آتش فساد می سوزانند فرصت دهندگان به آنها مسئول این اتفاق هستند که پاسدار خون شهیدانتان نبودند و به ندای امام لبیک نگفتهاند و پیام شهیدان را که همان اصلاح جامعه و جلوگیری از فساد و فسادگری است گوش ندادند، پس در نتیجه در آخرت نیز مورد خشم خدا قرار می گیرند و در آتش دوزخ می سوزند. سخن دیگرم این است که ای ملت! همراه و هم گام با دولت باشید و او را در مصائب و سختی ها یاری کنید و خدائی نکرده اگر اشتباهی از کسی دیدید به حساب دولت نگذارید و اگر اشتباه از کل دولت بود، آن اشتباه را در بوق و کرنا نکنید، چون موجب تضعیف دولت می شود و تضعیف دولت هم یعنی تضعیف امام و اسلام و قرآن و احکام آن، بلکه وظیفه شما این است که اشتباه دولت را به نحوی که موجب تضعیف او نشود برطرف کنید. امّا وصیتم به خود دولت و مسئولین این است که به درد مردم برسند، این مردم بودند که آنها را به این مقامات رساندند، پس خدا نکند که مقام آنها را فریب دهد و مردم را فراموش کنند و در برطرف کردن مشکلات آنها کوتاهی کنند، که این خود گناهی بزرگ است امّا وصیّتم به دانش آموزان و معلّمان و طلّاب و بالأخره با قشر باسواد مملکت این است که این مملکت با خون به اینجا رسیده و امانتی گران قیمت است در دست شما، پس در حفظ آن کوشش کنید نگذارید حوادث زمان در او تغییری دهد . امّا سخنم با رزمندگان، جز کلام علی –علیه السلام- چیز دیگری نیست که میگوید: «بجنگید و برای فرزندان خود مجد و عظمت را به ارث بگذارید » و وقتی شما عظمت را برای فرزندانتان به ارث گذاشتید، آنها میتوانند اسلام را یاری کنند. وسخن دیگر آن است که نگذارید یک سری افرادی که بوی از اسلام و قرآن نبرده اند بر امور نظامی شما حکم فرمایی کنند که این خود شکستی است غیر قابل جبران . سخنی بیش برای گفتن ندارم هر چند که گفتن دردها خود تسکینی است برای انسان امّا امیدوارم که خود شما دردها را درک کنید .