در فلات مرکزی ایران در دشت حاصلخیز استان اصفهان به سال 1343 چشم به ساحل زیبای زایندرود گشود. سالهای ابتدایی را در مولدش گذراند. تشویق پدر و تماس نزدیک با روحانیون زادگاه و رشد معنوی او, انگیزه شرکت در حوزه علمیه شد.یکسره به سوی قم رفت ودر مدرس حقانی اسم نوشت. جان پاک نوجوانیش را از چشمه ساران معارف اسلامی آبیاری کرد و مزرع دل جوان و نیالوده اش را در مکتب جعفری با آفتاب زندگی ساز علوم قرآنی سپرد. از همان آغاز , با مبارزان ضد رژیم سفاک شاهی آشنا شد و تجربه های آنان را به گوش هوش سپرد. در انقلاب از اولین برخوردها و درگیریها, در بحران حادثه حضور داشت. می توان او را یکی از مهره های شروع کننده انقلاب در دیار خویش شمرد. در اصفهان , وقتی مردم , تندیس کفر و فساد و تباهی را پایین کشیدند و سپس به سوی ساواک حمله بردند, او یکی از فعالترین افراد در این عملیات خود جوش بود. کوشش او سبب شناسایی از طرف ساواک شد . وقتی درگیری پایان یافت و او به خانه بازگشت , هنوز اندکی نیاسوده بود که دهها مزدور رژیم به خانه شان هجوم آوردند. در جلوی چشمان پدر و مادرش با قنداق تفنگ و باطوم و مشت به جانش افتادند. تا توان داشتند او را زدند. سپس پا برهنه اورا به شهربانی بردند. یکماه در زندان ماند و شکنجه ها را تحمل کرد. با گسترش انقلاب و برپاخاستن شهرها, رژیم او را آزاد کرد و او مصمم تر و آبدیده تر به مبارزه بازگشت . زحمات جامعه بپاخاسته ی ایران, عاقبت انقلاب اسلامی را پیروز رساند و او همراه پیروزی بردامنه ی فعالیتش افزود. انقلاب را خوب می شناخت و دشمنان را نیز. از این رو می دانست برای پابرجائی و تداوم اسلام می بایست فداکار بود و پا برخاسته های دل و آسایشهای خاطره نهاد و او چنین کرد. در ارشاد و تبلیغ , در افشاگری چهره های خائن داخلی, در مبارزه با خط انحرافی و ضد اسلامی منافقین , با تبلیغ علیه احزاب الحادی و ... از جان خویش مایه می گذاشت. با تشکیل کلاسهای ایدئولوژی , ارشاد و روشنگری جوانان زحمات فراوانی را بجان خرید. تا آنکه دشمن جهانخوار, فعالیتها و دسیسه های داخلی را بی ثمر دید و بعث عراق را برانگیخت و توطئه پلید و خائنانه و ضد بشریش را آشکار کرد. چهره ناانسانیش از انقلاب رسوائی بعث پدیدار شد و آشکار به جمهوری اسلامی حمله نظامی و گسترده را آغاز کرد. به این امید که شاید بتواند اساس جامعیت اسلام را از هم بپراکند.غافل از آنکه جز خورد شدن و نابودی و واژگونی حاصلی نخواهد برد. جوانان مسلمان, مانند موجی توفنده و طوفانی فزاینده, بسویش بار سفر بستند. در مرزهای اسلامی چون سدی بر هجومشان راه بریدند. و او نیز برای این مهم به آموختن فنون نظامی پرداخت. وقتی نیروی لازم و آشنایی ضروری را در خویش دید همراه گروهی از برادران روحانی عازم جبهه ها شدند. در عملیات فتح المبین دلیرانه بسوی دشمن متجاوز حمله برد و آتشی به سنگرهای دشمن افروخت که حیرت مزدوران را برانگیخت. دوروز پس از آغاز حمله در محور عین خوش به فروردین 61 به ترکش خمپاره به سعادت شهادت رسید و بعد از یک عمرکوتاه ولی پرتلاش و پر ثمر به جاودانگی پیوست .
« شادی دیدار دوست براو همیشگی باد »
خاطره :
مادر شهید :
در کوچکی وقتی بی پدر بودن در خیاطی کار می کردند تا کمکی به خانواده شده باشد و هم شبها با بسیج همکاری می کرد عاشق بسیج و انقلاب بود. مادر شهید از شهید دومیش می گوید در 16 سالگی وارد جبهه شد و راه برادر خود را ادامه داد. وقتی مرخصی آمده بود در هنگام رفتن در خانه حوضی بود رفتن در آب حوض غسل شهادت کرد و بعد که به جبهه رفت 4 ماه دیگر خبر آوردند که شهید شده است .