مادرش را از دست داده و خود مراقب پدر معلولش بود.از آیت الله ایزدى در نجف آباد پرسید:
»براى ادامه تحصیل به قم بروم و یا از پدر معلولم حفاظت کنم؟ « ایشان ترجیح دادند شهید محمد
در نجف آباد بماند و درسش را بخواند و به پدرش کمک کند. وقتى پدرش از دنیا رفت، او هم عازم
جبهه هاى حق علیه باطل شد تا حرمت خون شهیدان را پاس دارد و در راه خدا جانفشانى کند.
عملیات کربلاى 4 بود و شور و شوق عاشقى خدا... و جزیره ام الرصاص، مسلخ عاشقان بى قرارى بود که خدا را بر خود ترجیح مى دادند و پاى کوبان وجان افشان به قربانگاه رفتند و محمد هم یکى از این قبیل عاشقان بود. چهار ماه و بیست روز از زندگیش در جبهه گذشت و این فرصت تمامش
مجاهدت بود و پایانش شهادت.
این طلبه مجاهد همواره ساکت و آرام بود، آداب را رعایت مى کرد، هر گاه در مجلسى غیبت مى شد با سؤالى مسیر سخن را تغییر مى داد، روابط عمومى خوبى داشت و بسیار خوش محضر بود.
شهید محمدى یکى از معاونین گروهان در گردان یاسر از لشکر نجف اشرف بود که سه بار قبل از
شهادت مجروح گشته بود.
اى خداى بزرگ ترا شکر م ىکنم که راه شهادت را بر من گشودى، دریچه پر افتخار از این دنیاى خاکى به سوى آسما نها باز کردى و استخلاص تحمل همه دردها و غمها و شکنجه ها را میسر کردى!