در ماه شعبان به دنیا آمد، اسمش را گذاشتند «مهدی».
دیپلم ریاضی را با نمرات خوب قبول شد و رفت سربازی.
در طول خدمت هم فعالیت های انقلابی داشت ، یک روز مأمورها ریختند توی آسایشگاه و شروع به جستجو کردند، مهدی کتاب مربوط به حضرت امام را پنهان کرد و آیه وجعلنا را خواند، هرچه گشتند چیزی پیدا نکردند.
از بچه های فعال و پرتلاش برای حضور در تظاهرات علیه رژیم شاه بود، او بی عدالتی های رژیم را خوب درک کرده بود.
آرام و قرار نداشت، با اینکه برای ادامه تحصیل خیلی اشتیاق داشت امانابسامانی های سیستان و بلوچستان او را آزرده کرده بود عازم آن دیار محروم شد.
انجمن اسلامی و بسیج محله را فعال کرد، برای جوان های محل جلسات مختلفی را برنامه ریزی می کرد. از فعالیت های ورزشی گرفته تا جلسات قرآن و دعا و کلاس های ایدئولوژی .
با اسراف خیلی مخالف بود، حتی به سبزه هایی که برای عید درست می کردند ایراد می گرفت ، می گفت: اینها رزق مسلمانان است که با آن سبزه درست می کنید و بعد دور می اندازید ، اگر برای رفع قضا و بلاست صدقه بدهید که هم خدا خشنود می شود هم بندگان خدا.
هر جا بود بچه ها دورش جمع می شدند، با آنها بازی می کرد و در حین بازی آنها را با اخلاق و آداب اسلامی آشنا می کرد، جوان های محل دوست داشتند با او مشورت کنند.
هر وقت بیکار می شد کتاب می خواند، به مطالعه خیلی علاقه داشت، اصول کافی و نهج البلاغه را خیلی مطالعه می کرد، جوانهای های محل را جمع می کرد و برای آنها جلسات قرآن و عقیدتی می گذاشت و نهج البلاغه را تفسیر می کرد.
جنگ که شروع شد در همان مهرماه 59 دوره آموزش نظامی را گذراند و عازم غرب و سپس راهی جنوب شد.
دلش گرفته بود و مثل بقیه بچه های اصفهانی خط شیر نگران اوضاع جنگ بود شنبه ها دفترچه یادداشت را برمی داشت و شروع به نوشتن می کرد. «... دیگر آخر تا کی مردم جوان می دهند به این مفتی کشته شوند ، آیا این شکست علت پیام تشویق بنی صدر به فروزان بود یا دست هایی است پشت پرده که ما نمی دانیم، الهی اگر دست های خیانت آمیزی باشد قطع گردد. خدایا دشمنان ما را قبل از نابود شدن رسوا بگردان»
بنی صدر عزل شد و عملیات فرمانده کل قوا ، خمینی روح خدا انجام شد. همبستگی ارتش و سپاه امیدهای تازه ای را برای پیشبرد جنگ در دلها زنده کرد.
مهرماه سال 60 از ناحیه دست راست به شدت مجروح شد و به اصفهان منتقل شد. با دست چپ نوشتن را شروع کرد و به زودی نوشتن با دست چپ را یاد گرفت .
دوره بهبودی وقت مناسبی بود برای فعالیت در شهر، از طرف سپاه به عنوان معلم پرورشی به مدرسه رضوی رفت و همزمان تحصیل علوم دینی را در مدرسه امام صادق شروع کرد.
چندین بار دستش را عمل کردند، هنوز کاملاً خوب نشده بود به جبهه برگشت.
هوشیاری و زیرکی و نگرش عمیق سیاسی نظامی مهدی باعث شد تا بتواند به راحتی در مسئولیت هایی چون فرماندهی گردان و فرماندهی محور خدمت کند.
مرخصی که می آمد مادر همیشه موضوع ازدواجش را پیش می کشید ، مهدی می گفت: جنگ که تمام شد و انشاالله پیروز شدیم همان شب عقد می کنم ، ولی الان نمی خواهم خانواده دیگری را نگران خودم کنم.
با شهید عباس فنایی ، شهید منصور رئیسی و شهید ردانی پور خیلی صمیمی بود هر وقت مرخصی می آمد حتماً به منزل شهید فنایی می رفت و از مادر شهید دلجویی می کرد ، آقا مصطفی ردانی پور می گفت: مهدی معلم ما بود.
کم کم نامه نوشتن را قطع کرد و تلفن هم کمتر می زد، مرخصی هم دیر به دیر می رفت انگار می خواست خانواده را برای شهید شدنش آماده بکند موقعی که خبر شهادتش را آوردند 5 ماه بود که از آخرین مرخصی اش می گذشت.
دوست داشت مثل مولایش اباعبدالله الحسین شهید شود. به برادرش محمد گفته بود اگر من شهید شدم از ناحیه سر و صورت مرا نخواهید شناخت از طریق عمل جراحت های دست و پایم مرا شناسایی می کنید.
مهدی همچون اصحاب حسین(ع) در محرم 61 در عملیات محرم به وصال دوست رسید و به دوستان شهیدش پیوست.
برادرش محمد هم از این قافله جا نماند و مدتی بعد به دیدار مهدی رفت.
فرازی از وصیت نامه شهید:
هرگاه در طول تاریخ کشورمان نگاهی بکنیم و انقلابمان را ببینیم ، می بینیم که همه اش نشأت از انقلاب امام حسین(ع) گرفته. این خون امام حسین(ع) است که در هر زمان و مکان می جوشد و جوشش خود مردم مسلمان را به حرکت در می آورد و طاغوت ها و طاغوت چه ها را در مسیر خود له می کند و باعث حرکت تمام مسلمانان جهان می شود و ما هم دنباله این خون به جویبار آن پیوستیم ، برای این که راهی است رفتنی و همه کس بایداین راه را برود پس چه بهتر که در راه خدا برویم و شهادت که فوز عظیمی است و آرزوی همه مسلمانان است نصیبمان گردد.