زندگینامه از زبان مادر شهید:
شهید منوچهر مکارمی تحصیلات خود را تا پایان دوره متوسطه ادامه داد در دروسش خیلی قوی بود همیشه شاگرد اول بود به ورزش علاقه داشت می گفت من درس می خوانم تا آینده را بسازم چون پدرم سواد ندارد. پدرش همیشه می گفت درست را ادامه بده اجازه نمی داد کاری و شغلی در دست گیرد می گفت مثل من نباشید بروید درس بخوانید.
علاقه به امام خمینی (ره):
می رفت زیر پله ها نوارهای امام خمینی (ره) را گوش می کرد می گفت اگر همسایه ها آمدند سراغ نوارها به آنها ندهید.
به او پیشنهاد ازدواج کردیم گفت وقت بسیار است کسی به پسر بیکار زن نمی دهد. با هم در حالی که بچه به بغل داشتم می رفتیم راه پیمایی ، کمک من لباسها را می شست می گفت مادر شما خسته می شوید. عید نوروز از سربازی آمده بود مرخصی به خانه عمویش سر می زد.
ایثار:
رفته بود برای سربازی خون داده بود دستش سیاه شده بود آن سرباز تیر خورده بود و به خون احتیاج داشت تشویقی به او مرخصی دادند.
آخرین باری که می خواست برود صبح زود گفت می خواهم بروم خانه زن عمو روزه بود آخرین ماه سربازیش بود سینما رکس آبادان به آتش گرفت او هم به شهادت رسید قبل از انقلاب شهید شد نصف شب عمویش خبر شهادت دو فرزندم منوچهر و عباس را داد. سپاه دانش آبادان خدمت می کرد خودش هم آبادان بدنیا آمده بود.