صفحه اصلی
loading...
 
 
 

دهلران - موسیان

59/07/13- دهلران - موسیان

عراقی ها در محور ما جهنمی درست کرده بودند که فکر می کردیم همه ی ما در آن، خواهیم سوخت. عراق، لحظه ای آتش خود را قطع نمی کرد و زمین را به شخم بسته بود. حاج حسین که خود با بی سیم در جریان پیشروی دیگر محورها بود، تاکید بر حفظ این محدوده داشت. وقتی اوضاع وخیم تر شد، خودش به خط آمد و با بچه ها به صحبت نشست. می گفت جایی که ما هستیم نقطه ی مهم و کلید منطقه است. اگر عراق این جا را بگیرد، در عقبه ی دیگر لشکرها نفوذ می کند و حتی ممکن است عملیات با شکست روبرو شود.

خاطرات رزمندگان عملیات

الیاس ملکی :
«تازه انقلاب به پیروزی رسیده بود وداشتیم از هوای پاک آزادی بهره مند می شدیم و به کار و تلاش مشغول بودیم که خبر تهاجم ارتش عراق به مرزهای میهن اسلامی، همه را بهت زده کرد. در آن روزها که به روستای مان برگشته و مشغول کشاورزی و دام داری بودیم، همه ی عشق مان این بود که سرزمین مان را آباد کرده و میهن مان را به استقلال برسانیم تا احساس سربلندی و افتخار کنیم، اما حضور نظامیان بعثی و افکار جنگ طلبانه ی رهبر عراق یعنی صدام حسین، همه چیز را از بین برد.

غیرت مان قبول نمی کرد که بنشینیم و دست روی دست بگذاریم تا عراقی ها همه جا را به اشغال خود در آورند. عده ای از عشایر منطقه، تفنگ های برنوی خود را بعد از سال ها بیرون کشیدند و اسب های شان را زین کردند. با آن که تعدادمان زیاد نبود، اما عزم و اراده مان دشمن را به وحشت می انداخت.»
دوستان الیاس ملکی تعریف می کنند که او و همرزمانش به جبهه ی موسیان رفتند و در تاریخ 13/7/1359 بعد از جنگی ستودنی به شهادت رسیدند.
عراق در آن روزها و هم زمان با دیگر مناطق غرب و جنوب غربی ایران، دهلران را هدف هجوم همه جانبه قرار داد و مناطقی از این شهرستان را اشغال کرد. در این حمله، جاده ی مهم «ایلام ـ مهران ـ دهلران» قطع گردید و بسیاری از مردم این شهرستان آواره شدند.
اگرچه در ابتدای جنگ، نوار مرزی استان ایلام تا عمق چند کیلومتر در داخل خاک ایران به اشغال ارتش عراق در آمد، اما نیروهای مردمی و قوای مسلح ایران اسلامی با تشکیل خط دفاعی و سپس اجرای عملیات های ایذایی و محدود، مقدمات آزاد سازی سرزمین خود را فراهم کردند. علی حیاتی که متولد دهلران بود، بعد از شروع جنگ با چند تن از دوستان دبیرستانی خود به «آبدانان» رفت تا در آن جا به مردم آواره کمک کند. در آبدانان اردوگاهی برای آوارگان و عشایری که از مرزها رانده شده بودند، در نظر گرفته و مردم را به آن جا منتقل می کردند. علی حیاتی و دوستانش در اردوگاه به کار فرهنگی و تبلیغی مشغول شدند، اما اوضاع بد مردم و نبود امکانات، آن ها را ناراحت می کرد و گریه ی زنان و بچه های پدر از دست داده، آتش انتقام را در وجودشان شعله ور می ساخت.
سرانجام آن ها با شنیدن خبر هجوم ارتش عراق به شهر دهلران، عازم این جبهه شدند. علی حیاتی بعدها در عملیات والفجر 3 نزدیک زادگاهش به شهادت رسید.

محمد گلبو:
«مناطق اطراف دهلران در سال اول جنگ به طور کامل در دست عراقی ها بود، اما جرات ورود به شهر را نداشتند. در طول این مدت، تنها چند روز شهر در اشغال تانک های عراقی بود، اما شب ها نیروهای گشتی برای بررسی اوضاع، تا حومه ی شهر می آمدند و حتی بعضی وقت ها پا به خانه های متروک شهر می گذاشتند.
ما بارها با گشتی های عراقی درگیر شدیم و یک بار پنج نفر از آن ها را یک جا اسیر کردیم. در اطراف دهلران، حیوانات وحشی بسیاری از قبیل شغال، روباه و یا گراز و خرس زندگی می کنند. گشتی های عراقی که بارها به وسیله ی این حیوانات ترسیده و یا به سوی آن ها شلیک کرده بودند، این بار هم به گمان این که چند شغال یا گراز در پی آن ها هستند. قضیه را جدی نمی گیرند تا این که نیروهای ایرانی آن ها را محاصره کرده و اسیر می کنند.
یک بار هم نیروهای ایرانی، به اشتباه تعدادی از دام هایی را که بی صاحب در بیابان رها شده بودند به جای گشتی های عراقی به گلوله می بندند و صبح با روشن شدن هوا می بینند که چند گوسفند زخمی روی زمین افتاده اند، اما به سرعت سر آن ها را بریده و گوشت شان را حلال می کنند تا ظهر غذایی برای رزمندگان اسلام شوند.»

مددخواه از لشکرامام حسین(ع):
«عراقی ها در محور ما جهنمی درست کرده بودند که فکر می کردیم همه ی ما در آن، خواهیم سوخت. عراق، لحظه ای آتش خود را قطع نمی کرد و زمین را به شخم بسته بود. حاج حسین که خود با بی سیم در جریان پیشروی دیگر محورها بود، تاکید بر حفظ این محدوده داشت. وقتی اوضاع وخیم تر شد، خودش به خط آمد و با بچه ها به صحبت نشست. می گفت جایی که ما هستیم نقطه ی مهم و کلید منطقه است. اگر عراق این جا را بگیرد، در عقبه ی دیگر لشکرها نفوذ می کند و حتی ممکن است عملیات با شکست روبرو شود.
جواب رزمندگان به حسین خرازی همان بود که ما تا پای جان این محور را حفظ خواهیم کرد و اگر دشمن از کشته های ما پشته بسازد، باز هم جنازه های مان راه تانک های عراقی را سد خواهند کرد.

دکتر کمال شکوفه:
«برای عملیات فتح المبین از چند شب پیش نیروهای بسیجی و سپاهی و ارتشی را با هم ادغام کردند. جمع دوست داشتنی و خوبی بود و خیلی زود با هم رفیق شدیم. ساعت 5/2 بعد از نصفه شب بود که فرمانده بسیجی، تک تک افراد را بلند کرد و به جلو فرستاد فرمان حمله، صادر شد. من به گروه تخلیه ی مجروح اشاره کردم که بلند شوند و پشت سر من بیایند.
به دنبال یکی از بسیجی ها به راه افتادیم، اما همین که از تپه، سرازیر شدیم نیروهای پیاده، حمله را شروع کردند. آن ها با صدای الله اکبر به طرف سنگرهای دشمن یورش بردند و به دنبال آن صدای تیراندازی عراقی ها از همه سو برخاست. عراقی ها برای دفع حمله با تیرهای کالیبر پنجاه و سلاح های دیگر به مقابله با ما برخاستند. از هر سو گلوله ای به هوا برمی خاست و صفیر کشان زمین را سوراخ می کرد. تیربارهای عراقی به راحتی می توانستند روی ما آتش کنند، ولی من فرصت را از دست نداده و زود از زمین برخاستم و به گروه گفتم به طرف تپه ای که سمت راست ما بود، بدوند. خودم جلوتر از آن ها رفتم و خود را روی سینه کش تپه انداختم. بقیه هم همین کار را کردند. بهترین محلی بود که می شد از اصابت تیرهای دشمن در امان باشیم.
از کنار ماشین مهمات سوخته ای عبور کردیم و جلوتر رفتیم. آتش تیربار عراقی، دو سمت راست و جلو دیده می شد. معلوم نبود بقیه ی نیروهای خودی در کدام طرف قرار دارند. بچه های دسته پیاده ای که من با آن ها بودم به هر چهار طرف تیراندازی می کردند. از سمت چپ، چند نفری دیده شد و همگی به طرف آن ها تیراندازی کردند. صدای الله اکبر از آن ها بلند شد و بعد از این که اسم رمز حمله «یا زهرا (س)» را بر زبان آوردند فهمیدیم که نیروهای خودی هستند.
تا آن لحظه، هیچ کس زخمی نشده بود. من که یک امدادگر بودم تصمیم گرفتم به محل دیگری بروم، شاید در آن جا کسی زخمی شده باشد، ولی می ترسیدم از این که مبادا دسته های دیگر مرا اشتباهی گرفته، به طرف من شلیک کنند، اما قدری به خودم جرات داده و به طرف چپ، یعنی جایی که صدای نیروهای خودی می آمد، دویدم. با یک جهش بلند خود را به آن سوی تپه انداختم. در آن جا بود که دیدم چه قدر سنگر عراقی به تصرف نیروهای خودی در آمده و چه قدر از بچه ها کنار سنگرها شهید شده اند.»

سرلشکرشهید صیاد شیرازی:
از منطقه تماس گرفتند و گفتند تعدادی عراقی به طرف مواضع آزاد شده در حرکتند، اما تعداد آن ها به قدری است که آدم را به شک می اندازد. به یکی از هلی کوپترهای هوانیروز ماموریت دادم تا برود وانتهای ستون اسرا را دیده و گزارش کند.
خلبان هلی کوپتر گزارش داد که تعداد آن ها قابل شمارش نیست. عراقی ها لباس های خود را درآورده، در دست می چرخانند و یا به علامت تسلیم دست ها را روی سر گذاشته، به طرف ایران در حرکتند. آن ها مانند لشکری شکست خورده بودند.

سرتیپ دوم علی عبدی بسطامی :
مشاهده ی ویرانه های موسیان و دهلران، دل هر بیننده ای را به درد می آورد و عمق جنایات و وحشی گری نیروهای صدامی را آشکار می ساخت. در شهر دهلران تخریب زیادی به عمل آمده بود، اما مسجد شهر، سالم و قابل بهره برداری بود. یکی از جلسات هم آهنگی بین مسؤولین ارتش و سپاه که با اجرای برنامه های دعا و ندبه هم تؤام بود، در مسجد، برگزار شد. قسمتی از دعا را سرگرد علی رزمیار، فرمانده گردان 111 تیپ 84 با صدای رسا می خواند، به طوری که هنوز صدای دلنشین او در گوشم طنین انداز است. در آن جلسه، گزارش هایی از محورهای بیات و چیلات قرائت شد و به وسیله ی مسؤولین بر امر هوشیاری و مراقبت تأکید گردید.

علی کرد:
عده ای از نیروهای این گردان برای شناسایی وارد خطوط عراق شدند. آن ها تعریف می کردند که ما خود را به نزدیکی حوزه ی نفتی در بیات رساندیم. عراقی ها تاسیسات نفتی در این منطقه را به کلی از بین برده بودند و با کارگذاری تی ـ ان ـ تی می خواستند که چاه های نفت را به آتش بکشند.
عراقی ها که برای این منظور، روزها و هفته ها برنامه ریزی کرده بودند، خواستند به محض حمله ی ایرانی ها، چاه ها را آتش زده و از مواضع خود که در خاک ایران بود، عقب نشینی کنند. با آتش زدن چاه ها، هم به ایران از لحاظ هدر دادن ذخائر نفتی، ضربه وارد می شد، و هم با سوختن چاه ها در شب، می توانستند منطقه را به راحتی زیر آتش دقیق بگیرند.
رزمندگان با شناسایی مواضع جدید به منظور دستیابی کامل به اهداف باقی مانده، وارد عمل شدند تا ضمن فعال کردن جبهه ها و به انفعال کشاندن دشمن، سازمان رزم خود را نیز ارتقاء دهند.

مصطفی رحیمی:
روزهای ابتدایی تیرماه 1365 بود که گردان مالک از لشکر محمد رسول الله «ص» وارد دهلران شد. باید چند روزی را در آن جا می ماندیم و بعد برای عملیات به طرف مهران می رفتیم. برای استقرار نیروها، ساختمان های نوسازی انتخاب شد که ظاهراً در گذشته مورد استفاده قرار نگرفته بود. ساختمانی که گروهان ما در آن مستقر شد یک خانه ی یک طبقه بود با دو اتاق و یک حیاط. نیروها داخل دو اتاق، مستقر شدند. هوا گرم بود و نشستن در اتاق ها هم کلافه کننده. اوقات فراغت ما معمولاً در کوچه و پس کوچه های شهر طی می شد. دهلران سوت و کور بود و هیچ صدایی از آن برنمی خاست. فقط وقتی خودروهای نظامی از خیابان ها می گذشتند، سکوت شهر شکسته می شد.
خیلی از خانه ها در و پیکر نداشتند. نظاره ی اثاثیه ی مردم که زیر آوارها مانده بود، دل آدم را به درد می آورد. عروسکی را دیدم که از زیر تلی خاک چشم در چشم من دوخته بود. حتماً منتظر دست های کوچکی بود که روزی او را تنها گذاشته بودند.
غروب که می شد، آفتاب سوزان هم دست از سر ما برمی داشت. حالا پشت بام ها محل خوبی بود برای تجمع بچه ها پشت بام ساختمان را جارو و با چند پتو فرش کردند. نماز را آن بالا می خواندیم و شام می خوردیم و بعد هم دور هم شروع به گفت و شنود می کردیم. شب و فانوس و سکوت شهر و زمزمه ی باد خنک، فضای خاصی را به وجود می آورد که خاطره ی دهلران را برای همیشه در ذهنم حک کرد.



دهلران،قطعه ای از سرزمین جاوید

فصل اول
«ما در شهر دهلران زندگی می کردیم. روز اول مهر بود و باید به مدرسه می رفتیم، اما آن شب از دور دست ها، صدای انفجار توپ و شلیک گلوله می آمد. فردا فهمیدیم که جنگ شروع شده و ارتش عراق در راه است.
مدرسه ها را تعطیل کردند و گفتند که باید از این شهر برویم. شب ها خیلی وحشتناک بود، تا صبح نمی توانستیم بخوابیم. بالاخره پدرم ما را از این شهر برد.»


شهر دهلران، مرکز شهرستان دهلران از توابع استان ایلام، با پهنه ای حدود 10 کیلومتر مربع در جنوب این استان و در مسیر راه آسفالته ی ایلام به دزفول قرار دارد.
از آن جا که در گذشته های دور، مردم ساکن این شهرستان را اقوام لُر تشکیل می داده اند، این سرزمین به «ده لُر» معروف شد و به مرور زمان به «ده لُران» و سپس دهلران تغییر نام داد.
منطقه ی دهلران، کوهستانی بوده و ارتفاعات آن با جهت شمال غربی و جنوب شرقی، جزء سلسله جبال زاگرس محسوب می شوند، اما این قسمت از کوه های زاگرس ارتفاع چندانی نداشته و بلندترین آن در این شهرستان، متعلق به «کبیر کوه» است.
در بین این کوه ها به خصوص حدفاصل نواحی مرکزی تا جنوب دهلران، دشت های مرغوبی وجود دارد که توسط رودخانه های «دو برج» و «میمه» آبیاری می شوند.
معادن نفت، مهم ترین منابع زیرزمینی دهلران بوده که بیش تر در نواحی جنوبی آن مورد اکتشاف قرار گرفته اند. پس از آن، از چشمه های آب گرم و دامنه های جنوبی «دینار کوه» و چشمه آب های گرم و قیرکه از «سیاه کوه» سرچشمه گرفته و به صورت رودخانه ای در حدود 9 کیلومتری غرب دهلران جاری است می توان نام برد.
هوای دهلران معتدل می باشد و به علت این که از شمال به جنوب این شهرستان، از ارتفاعات، کاسته و هوا گرم تر می شود، انواع گیاهان مختلف سردسیری و گرم سیری در این شهرستان موجود می باشند، برای مثال، درختان بادام کوهی، پسته ی کوهی، کُنار و گیاهان دارویی مانند پونه، بومادران و درخت گز به وفور در این منطقه یافت می شوند.

فصل دوم
ارتش بعثی عراق در روزهای ابتدایی جنگ، به خاطر چاه های نفت این منطقه، حسابی جداگانه برای تصرف و تثیبت جبهه های دهلران باز کرده بود و این شهرستان در همان روزهای شروع جنگ به اشغال نظامیان عراقی درآمد.
این اولین بار نبود که دشمن خارجی به مناطق جنوب غرب ایران یعنی جبهه های میانی و شهر دهلران حمله می کرد و آسایش و آرامش را از مردم این مناطق می گرفت.
سرزمین ایلام به لحاظ موقعیت خاص جغرافیایی و استراتژیکی ـ از جمله هم مرزی با کشور عراق ـ اهمیت ویژه دارد. ایلام در غرب ایران واقع شده و از دیرباز منطقه ای آباد و یکی از مراکز مهم امپراتوری مقتدر «ایلام» بوده است.
از هزاره ی پنجم قبل از میلاد، مهم ترین خط ارتباطی تمدن جنوب غرب ایران از این سرزمین می گذشته است.
به دلیل اهمیت ایلام، در دوره های مختلف تاریخی، نبردهای مهمی در محدوده ی این سرزمین، به وقوع پیوسته که در سه مقطع اساسی قابل بررسی است:
1ـ گذشته ی دور:
ایلام و شهرهای این استان از هزاره های قبل از میلاد همواره آوردگاه اقوام و تقابل حکومت های مختلف ماد، آشور، پارس، هخامنشیان و سلوکیان با دشمنان شان بوده است.
2ـ بعد از اسلام:
با پذیرش اسلام توسط مردم این منطقه و ضمیمه شدن این بخش به ممالک اسلامی، این سرزمین تا مدتی در آرامش نسبی به سر برده است، مگر هنگامی که سلسله ی صفویه در ایران روی کار آمد و امپراتوری عثمانی با آن، وارد کارزار شد.
3ـ دوره ی معاصر:
با انقراض دولت عثمانی و تشکیل کشور جدید عراق، مقارن با سال 1299 شمسی در همسایگی ایران، نه تنها آتش اختلافات و زد و خوردها خصوصاً در محدوده ی مرزی استان ایلام، فروکش نکرد، بلکه منازعات با دولت جدید عراق وارد مرحلۀ تازه ای شد. این روند، حدود نیم قرن با فراز و نشیب های فراوان ادامه داشت و سرانجام باعث بروز جنگ تحمیلی شد که هشت سال ادامه پیدا کرد.

الیاس ملکی از نیروهای انقلابی و درد کشیده ی منطقه ی زرین آباد از توابع شهرستان دهلران، که به خاطر مبارزه، سال ها در زندان ستم شاهی گرفتار بود، در خاطرات خود می نویسد:
«تازه انقلاب به پیروزی رسیده بود و داشتیم از هوای پاک آزادی بهره مند می شدیم و به کار و تلاش مشغول بودیم که خبر تهاجم ارتش عراق به مرزهای میهن اسلامی، همه را بهت زده کرد.
در آن روزها که به روستای مان برگشته و مشغول کشاورزی و دامداری بودیم، همه ی عشق مان این بود که سرزمین مان را آباد کرده و میهن مان را به استقلال برسانیم تا احساس سربلندی و افتخار کنیم، اما حضور نظامیان بعثی و افکار جنگ طلبانه ی رهبر عراق یعنی صدام حسین، همه چیز را از بین برد.
غیرت مان قبول نمی کرد که بنشینیم و دست روی دست بگذاریم تا عراقی ها همه جا را به اشغال خود در آورند. عده ای از عشایر منطقه، تفنگ های برنوی خود را بعد از سال ها بیرون کشیدند و اسب های شان را زین کردند. با آن که تعدادمان زیاد نبود، اما عزم و اراده مان دشمن را به وحشت می انداخت.»
دوستان الیاس ملکی تعریف می کنند که او و همرزمانش به جبهه ی موسیان رفتند و در تاریخ 13/7/1359 بعد از جنگی ستودنی به شهادت رسیدند.
عراق در آن روزها و هم زمان با دیگر مناطق غرب و جنوب غربی ایران، دهلران را هدف هجوم همه جانبه قرار داد و مناطقی از این شهرستان را اشغال کرد. در این حمله، جاده ی مهم «ایلام ـ مهران ـ دهلران» قطع گردید و بسیاری از مردم این شهرستان آواره شدند.
اگرچه در ابتدای جنگ، نوار مرزی استان ایلام تا عمق چند کیلومتر در داخل خاک ایران به اشغال ارتش عراق درآمد، اما نیروهای مردمی و قوای مسلح ایران اسلامی با تشکیل خط دفاعی و سپس اجرای عملیات های ایذایی و محدود، مقدمات آزاد سازی سرزمین خود را فراهم کردند.
علی حیاتی که متولد دهلران بود، بعد از شروع جنگ با چند تن از دوستان دبیرستانی خود به «آبدانان» رفت تا در آن جا به مردم آواره کمک کند. در آبدانان اردوگاهی برای آوارگان و عشایری که از مرزها رانده شده بودند، در نظر گرفته و مردم را به آن جا منتقل می کردند. علی حیاتی و دوستانش در اردوگاه به کار فرهنگی و تبلیغی مشغول شدند، اما اوضاع بد مردم و نبود امکانات، آن ها را ناراحت می کرد و گریه ی زنان و بچه های پدر از دست داده، آتش انتقام را در وجودشان شعله ور می ساخت. سرانجام آن ها با شنیدن خبر هجوم ارتش عراق به شهر دهلران، عازم این جبهه شدند. علی حیاتی بعدها در عملیات والفجر سه نزدیک زادگاهش به شهادت رسید.
اهمیت نظامی محور «دهلران ـ موسیان ـ فکه» که در واقع مکمل محور شمال خوزستان یا به تعبیری، کلید طلایی فتح شوش و دزفول به شمار می رفت، موجب تفکیک بخش های یاد شده از سایر اراضی استان ایلام و توجه ویژه ی دشمن به آنان گردید.
دشمن ماموریت تجاوز در این محور مهم را به دلیل گستردگی و پیچیدگی زمین و اهمیت اهداف، به یگان زبده ی تحت امر سپاه سوم خود سپرد.
در نخستین روز جنگ، پاسگاه های مرزی بسیاری در منطقه سقوط کردند. نیروهای مهاجم عراقی صبح روز بعد، ابتدا پاسگاه «سمیده» و «پیچ انگیزه» را اشغال کردند و سپس از رودخانه ی مهم دو برج گذشتند.
روز سوم جنگ، مقارن با 2/7/1359، پادگان «عین خوش» کانون اصلی درگیری بود که پس از مدتی محاصره، به اشغال دشمن درآمد. آن گاه مهاجمان به سوی دشت عباس پیش رفتند. چون دشمن جهت اصلی حمله ی خود را در جاده ی دهلران ـ دزفول تعیین کرده بود، برای تامین آن، به دو جناح شرق و غرب، لشکر کشید که جهت شرق به سمت دزفول و جهت غرب به سمت دهلران بود.
به دنبال مسدود شدن جاده های مهران ـ دهلران و دزفول ـ دهلران، جبهه ی دهلران برای نیروهای خودی به خوبی قابل پدافند نبود، زیرا تنها از طریق عقبه های طولانی آبدانان و به صورتی ضعیف، پشتیبانی می شد.
در این وضعیت به دلیل اهمیت نظامی کم تر از این جبهه نسبت به فکه، دشت عباس و مهران، جمهوری اسلامی ایران در این منطقه نیرو و تجهیزات چندانی مستقر نکرد، بنابراین هرگاه دشمن تصمیم می گرفت به سوی دهلران پیش روی کند، با مانعی جدی روبه رو نبود.

فصل سوم
دهلران زیر آتش سنگین توپخانه و بمباران هواپیماهای جنگی عراق در انتظار روزهایی سخت تر بود. اوضاع، عادی نبود و اضطراب و دلهره بر شهر سایه افکنده بود. هر لحظه خانه ای با خاک یک سان می شد و بی گناهی در خون خود می غلتید. مردم به سرعت در حال ترک شهر بودند. گروهی از جوانان برای دور کردن زنان و کودکان از شهر به کمک مردم آمده و آن ها را به طرف مکان های در نظر گرفته شده، هدایت می کردند.
عباس پاریاب و خان محمد محمدی از آن جمله بودند. این دو نفر که به کار دامداری و کشاورزی مشغول بودند. با شروع جنگ تحمیلی به کمک آوارگان شتافتند. عباس و خان محمد مدام در حال رفت و آمد بین خط مقدم نبرد و شهر دهلران بودند. وقتی به منطقه ی نبرد می رفتند، اسلحه گرفته و می جنگیدند و وقتی به شهر باز می گشتند، به مردم آواره در جمع کردن وسایل ضروری و نیز راهنمایی آن ها به اردوگاه های امن کمک می کردند.
چند روز بعد، این دو جوان رزمنده در اطراف شهر به شهادت می رسند. شهادت این دو، چنان مردم را تحت تاثیر قرار می دهد که گروهی از مردهایی که در اردوگاه آوارگان بودند، برای انتقام خون عباس و خان محمد اسلحه گرفته و وارد کارزار می شوند.
روز چهارم مهرماه 1359 و در پنجمین روز جنگ تحمیلی، دهلران زیر آتش سنگین دشمن بود و جاده های مواصلاتی شهر به دست نیروهای عراقی قطع شده بود. همان روز، یک مقام استان داری ایلام اعلام کرد:
«حدود پنجاه تانک دشمن به طرف دهلران پیش می آید. دو گردان خودی نیز در محاصره ی عراقی هاست. هم اکنون تا پاسگاه رضا آباد (منطقه ی مهران) در دست عراقی هاست. ما با کمبود تجهیزات روبه رو هستیم، مثلاً از مهران تا صالح آباد فقط 3 قبضه ی توپ داریم.
دهلران به سرعت در حال تخلیه بود و مردم، دسته دسته از ضلع شرقی شهر خارج و به طرف ارتفاعات می رفتند.
نیروهای پراکنده ارتش و سپاه نیز در نقاطی از شهر و اطراف آن موضع گرفته و آماده ی نبرد تن به تن بودند. در کنار آن ها گروهی از عشایر و مردم بومی با اسلحه های قدیمی حاضر به ترک شهر نبودند و انتظار نیروهای عراقی را می کشیدند.
آن روزها، دهلران شاهد ناجوانمردانه ترین درگیری های دوران جنگ بود. از یک طرف قطاری از تانک و زره پوش و خیل نفرات مجهز به سلاح های پیش رفته و از طرفی چند سرباز و پاسدار و تعدادی از مردم محلی با اسلحه های سبک و قدیمی، اما آن چیزی که حماسه تولید می کرد، عزم راسخ و ایمان محکم مدافعان و ایستادگی مثال زدنی آن ها بود. یکی از نیروهای گردان 505 محرم که غالباً نیروهای بسیجی و داوطلب منطقه ی دهلران را در خود جا داده بود، در خاطرات خود آورده است:
«مناطق اطراف دهلران در سال اول جنگ به طور کامل در دست عراقی ها بود، اما جرات ورود به شهر را نداشتند. در طول این مدت، تنها چند روز در اشغال تانک های عراقی بود، اما شب ها نیروهای گشتی برای بررسی اوضاع، تا حومه ی شهر می آمدند و حتی بعضی وقت ها پا به خانه های متروک شهر می گذاشتند.
ما بارها با گشتی های عراقی درگیر شدیم و یک بار پنج نفر از آن ها را یک جا اسیر کردیم. در اطراف دهلران، حیوانات وحشی بسیاری، از قبیل شغال، روباه و یا گراز و خرس زندگی می کنند. گشتی های عراقی که بارها به وسیله ی این حیوانات ترسیده و یا به سوی آنها شلیک کرده بودند، این بار هم به گمان این که چند شغال یا گراز در پی آن ها هستند. قضیه را جدی نمی گیرند تا این که نیروهای ایرانی آن ها را محاصره کرده و اسیر می کنند.
یک بار هم نیروهای ایرانی، به اشتباه تعدادی از دام هایی را که بی صاحب در بیابان رها شده بودند. به جای گشتی های عراقی به گلوله می بندند و صبح با روشن شدن هوا می بینند که چند گوسفند زخمی روی زمین افتاده اند، اما به سرعت سر آن ها را بریده و گوشت شان را حلال می کنند تا ظهر غذایی برای رزمندگان اسلام شوند.»
اما گشتی های عراقی همیشه برای شناسایی و بررسی اوضاع نمی آمدند و گاه سعی بر ضربه زدن و درگیری با نیروهای ایرانی داشتند. در روزهای اول جنگ در منطقه ی فکه بر اثر مقاومت نیروهای جان بر کف تیپ 37 زرهی ارتش، پیش روی دشمن برای مدتی به تعویق افتاد، اما عراقی ها با اعزام گروه های کوچک، سعی در ترساندن و ضربه زدن به نیروهای خودی را داشتند.
کریم حاتمی که در سال 1342 در دامان خانواده ای متدین در شهر دهلران به دنیا آمده بود، در یکی از همین درگیری ها در تاریخ 10/7/1359 در جنوب دهلران به شهادت رسید.
حرکت ماشین نظامی عراق به علت وجود مقاومت های دامنه دار مردمی به ویژه ساکنین دهلران و آبدانان، در بیش تر نقاط متوقف گردید و نظامیان متجاوز زمین گیر شدند. در این وضعیت، سپاه پاسداران با مسلح کردن گروه های مردمی، عملیات های متعدد ایذایی، محدود و پراکنده ای انجام داد.
مهم ترین این عملیات ها در مورخ 13/7/1359 صورت گرفت. در این عملیات، نیروهای خودی پس از 18 کیلومتر پیش روی از دهلران به سمت جنوب، شهر موسیان را آزاد کرده و سپس در ادامه، دشمن را تا نهر عنبر تعقیب نمودند، اما به دلیل عدم پشتیبانی آتش، رزمندگان اسلام به مواضع قبلی خود بازگشتند.

فصل چهارم
دشمن با تقویت یگان های موجود در منطقه، درصدد اشغال دهلران بود و جنگ در بیابان های اطراف و دروازه های شهر به شدت جریان داشت. نیروهای عراقی که از مقاومت جانانۀ مدافعان به خشم آمده بودند، از هیچ رذالتی خودداری نمی کردند. در یکی از صحنه ها گروهی از نیروهای مردمی در محاصره ی عراقی ها می افتند. ناگهان چندین تانک به آن ها یورش برده و مردم بی دفاع را زیر شنی های خود، له می کنند. در صحنه ای دیگر، چند تن از عشایر بومی بعد از اسارت به وسیله شعله افکن به آتش کشیده و سوزانده می شوند.
در شامگاه هجدهم مهر 1359 نیروهای عراقی وارد دهلران می شوند، اما در اثر مقاومت رزمندگان داخل شهر، مجبور به عقب نشینی و ترک شهر می شوند. عراقی ها با تنگ تر کردن محاصره و بستن راه های تدارکاتی، ارتباط نیروهای داخل شهر را با خارج، قطع می کنند. سه روز بعد، در تاریخ 21/7/1359 نفرات پیاده ی ارتش عراق وارد دهلران می شوند و این در حالی بود که تنها 30 تن از پاسداران و تعداد کمی از نیروهای مردمی در شهر بودند. عراقی ها با فیلم برداری از مانور خود در دهلران، پس از چند ساعت شهر را ترک می کنند.
نیروهای باقی مانده در دهلران با شلیک های پراکنده در جای جای شهر، وانمود می کنند که مدافعان بسیاری در دهلران وجود دارند.
سرانجام در سحرگاه روز 25/7/1359 دهلران با وجود همه ی فداکاری های فرزندانش، به اشغال کامل بعثی ها در می آید. وقتی ستون نیروهای عراقی وارد شهر می شد، همه ی چشم هایی که از دور، شاهد فاجعه بودند، می گریستند.
عراقی ها پس از تخریب قسمت هایی از شهر دهلران مانند بانه فرودگاه و تاسیسات آب و برق و هم چنین اماکن دولتی، به علت سختی در تدارک نیروها و هم چنین ضرباتی که نیروهای خودی به آنها وارد کرده بودند، مجبور به ترک شهر شدند و ضمن بهره برداری تبلیغاتی از اشغال دهلران به سه راهی «موسیان ـ دهلران ـ اندیمشک»، در حوالی پل دویرج بازگشتند. به طور قطع یکی از دلایل عدم استقرار دائم دشمن در دهلران، احتمال حملات مجدد از سوی رزمندگانی بود که طی چند روز گذشته تلفات سنگینی را به نیروهای عراقی وارد ساخته بودند.
یکی از نظامیان سابق ارتش عراق، بر این باور است که رهبری عراق از روح انقلابی مردم که شاه را ساقط کرده و آماده بودند تا به دفاع از کشور برخیزند، غافل بوده است. وی معتقد است اگر رهبری عراق، وضعیت داخلی ایران را خوب بررسی کرده بود، حمله ی خود را به تاخیر می انداخت و راه دیگری را در پیش می گرفت.
یکی دیگر از فرماندهان ارتش عراق در این زمینه می گوید: «ما تصور می کردیم که نیروهای ایرانی از انجام یک عملیات دقیق و برنامه ریزی شده در سطحی گسترده ناتوان هستند.»
به مرور زمان با استقرار واحدهایی از تیپ 84 پیاده ی خرم آباد و تلاش موثر هوانیروز در کنار مردم و سپاه، نیروهای عراقی از بخش های مهم غربی رانده شدند و در حاشیه ی شرقی جاده ی دهلران به دزفول، با اتخاذ مواضع مناسب، به پدافند پرداختند.
با وجود این، رزمندگان اسلام، دشمن را به حال خود رها نکرده و طی 18 ماه با اجرای 7 عملیات محدود و تک های ایذایی متعدد، آرامش آنان را سلب نمودند، بدین ترتیب نیروهای خودی توانستند با سپری نمودن اوضاع بحرانی روزهای نخستین جنگ، ضمن بازیابی توان و روحیه ی لازم، خود را برای اجرای عملیات گسترده و تعیین کننده مهیا سازند.
آزاد سازی مناطق جنوبی دهلران و بخش های مجاور آن در دشت عباس و عین خوش، موجب اتصال جبهه ی میانی و جنوبی استان می گردید که این مهم در عملیات فتح المبین به همت رزمندگان اسلام، در شمال منطقه ی درگیری تحقق یافت.
نبرد گسترده ی فتح المبین با استعداد 100 گردان سپاه پاسداران و 35 گردان ارتش در مقابل 170 گردان دشمن در 4 مرحله انجام شد.
در پی طراحی و فرماندهی مشترک، عملیات، در روز دوم فروردین 1361 با رمز «یازهرا (س)» آغاز و اوضاع میدان های کارزار دگرگون شد.
تلاش قرارگاه قدس به ویژه نیروهای تیپ امام حسین (ع) به فرماندهی حسین خرازی و یگان هایی از سپاه ایلام که به منطقه، توجیه کامل بودند، چشم گیر بود. آن ها در آغاز نبرد توانستند ضمن شکستن خطوط پدافندی دشمن از جناح تیپ 10 سیدالشهداء وارد عمل شوند و با بستن تنگه ی عین خوش، عقبه ی دشمن را مسدود کنند. این حرکت تاثیر مهمی در سرنوشت عملیات برجای گذاشت.
دشمن به منظور بازپس گیری مناطق آزاد شده، فشار سختی را به تیپ امام حسین (ع) وارد آورد، اما رزمندگان اسلام پا پس نگذاشتند و تا موفقیت سایر محورها مقاومت کردند.
یکی از نیروهای قدیمی تیپ امام حسین (ع) در خاطرات خود می گوید:
«عراقی ها در محور ما جهنمی درست کرده بودند که فکر می کردیم همه ی ما در آن، خواهیم سوخت. عراق، لحظه ای آتش خود را قطع نمی کرد و زمین را به شخم بسته بود. حاج حسین که خود با بی سیم در جریان پیش روی دیگر محورها بود، تاکید بر حفظ این محدود داشت. وقتی اوضاع وخیم تر شد، خودش به خط آمد و با بچه ها به صحبت نشست. می گفت جایی که ما هستیم نقطه ی مهم و کلید منطقه است. اگر عراق این جا را بگیرد، در عقبه ی دیگر لشکرها نفوذ می کند و حتی ممکن است عملیات با شکست روبه رو شود. جواب رزمندگان به حسین خرازی همان بود که ما تا پای جان این محور را حفظ خواهیم کرد و اگر دشمن از کشته های ما پشته بسازد، باز هم جنازه های مان راه تانک های عراقی را سد خواهند کرد.
موفقیت قرارگاه نصر ـ به ویژه تیپ محمد رسول الله (ص) در دشت عباس و پیشروی آنان به سوی چنانه و نیز انسداد تنگه ی رقابیه از جنوب، توسط قرارگاه فتح، محاصره ی دشمن را کامل کرد، بدین ترتیب رزمندگان اسلام توانستند مناطق عین خوش، تنگه ی ابوغریب و ارتفاعات شرقی رودخانه ی دویرج را آزاد سازند.
در عملیات فتح المبین که 8 روز به طول انجامید، مناطقی به وسعت 2500 کیلومتر مربع از اراضی جنوب دهلران و شمال خوزستان از اشغال دشمن خارج و یگان های زرهی، مکانیزه و پیاده ی عراق مستقر در منطقه، متحمل خساراتی سنگین شدند و با از دست دادن مواضع اشغالی، ناگزیر در پشت رودخانه ی دویرج به پدافند پرداختند.
دکتر کمال شکوفه که در آن روزها سرباز وظیفه بود و در بهداری ارتش خدمت می کرد در خاطرات خود می نویسد:
«برای عملیات فتح المبین از چند شب پیش نیروهای بسیجی و سپاهی و ارتشی را با هم ادغام کردند. جمع دوست داشتنی و خوبی بود و خیلی زود با هم رفیق شدیم. ساعت 5/2 بعد از نصفه شب بود که فرمانده بسیجی، تک تک افراد را بلند کرد و به جلو فرستاد. فرمان حمله، صادر شد. من به گروه تخلیه ی مجروح اشاره کردم که بلند شوند و پشت سر من بیایند.
به دنبال یکی از بسیجی ها به راه افتادیم، اما همین که از تپه، سرازیر شدیم نیروهای پیاده حمله را شروع کردند. آن ها با صدای الله اکبر به طرف سنگرهای دشمن یورش بردند و به دنبال آن صدای تیراندازی عراقی ها از همه سو برخاست. عراقی ها برای دفع حمله با تیربارهای کالیبر پنجاه و سلاح های دیگر به مقابله با ما برخاستند. از هر سو گلوله ای به هوا برمی خاست و صفیرکشان زمین را سوراخ می کرد. تبربارهای عراقی به راحتی می توانستند روی ما آتش کنند، ولی من فرصت را از دست نداده و زود از زمین برخاستم و به گروه گفتم به طرف تپه ای که سمت راست ما بود، بدوند. خودم جلوتر از آن ها رفتم و خود را روی سینه کش تپه انداختم. بقیه هم همین کار را کردند. بهترین محلی بود که می شد از اصابت تیرهای دشمن در امان باشیم.
از کنار ماشین مهمات سوخته ای عبور کردیم و جلوتر رفتیم. آتش تیربار عراقی، دو سمت راست و جلو دیده می شد. معلوم نبود بقیه ی نیروهای خودی در کدام طرف قرار دارند. بچه های دسته پیاده ای که من با آن ها بودم به هر چهار طرف تیراندازی می کردند. از سمت چپ، چند نفری دیده شد و همه گی به طرف آن ها تیراندازی کردند. صدای الله اکبر از آن ها بلند شد و بعد از این که اسم رمز حمله «یا زهرا (س)» را بر زبان آوردند فهمیدیم که نیروهای خودی هستند. تا آن لحظه، هیچ کس زخمی نشده بود. من که یک امدادگر بودم تصمیم گرفتم به محل دیگری بروم، شاید در آن جا کسی زخمی شده باشد، ولی می ترسیدم از این که مبادا دسته های دیگر مرا اشتباهی گرفته، به طرف من شلیک کنند، اما قدری به خودم جرات داده و به طرف چپ، یعنی جایی که صدای نیروهای خودی می آمد، دویدم. با یک جهش بلند خود را به آن سوی تپه انداختم. در آن جا بود که دیدم چه قدر سنگر عراقی به تصرف نیروهای خودی در آمده و چه قدر از بچه ها کنار سنگرها شهید شده اند.» در پی عزیمت دشمن، جاده های مهمی نظیر دهلران ـ دزفول، عین خوش ـ چم سری و مهران ـ دهلران و نیز تنگه های ابوغریب و عین خوش و پادگان عین خوش چنانه، دوسلک و سایت های 4 و 5 و بخشی از مناطق نفتی جنوب ایلام آزاد شد، هم چنین 15هزار تن از نظامیان عراقی به اسارت رزمندگان اسلام در آمدند.
شهید والامقام سرلشکر صیاد شیرازی در خاطرات خود به خیل عظیم این اسرا اشاره دارد و می گوید: «از منطقه تماس گرفتند و گفتند تعدادی عراقی به طرف مواضع آزاد شده در حرکتند، اما تعداد آن ها به قدری است که آدم را به شک می اندازد. به یکی از هلی کوپترهای هوانیروز ماموریت دادم تا برود و انتهای ستون اسرا را دیده و گزارش کند.
خلبان بالگرد گزارش داد که تعداد آن ها قابل شمارش نیست. عراقی ها لباس های خود را در آورده، در دست می چرخانند و یا به علامت تسلیم دست ها را روی سر گذاشته، به طرف ایران در حرکتند. آن ها مانند لشکری شکست خورده بودند.» در آن روزها، دهلران، محل تجمع و پشتیبانی یگان های مستقر در خطوط مقدم بود.
سرتیپ دوم علی عبدی بسطامی که در آن زمان، افسر عملیات گردان 139 از تیپ 84 خرم آباد بوده است، در خاطرات خود می نویسد: «مشاهده ی ویرانه های موسیان و دهلران، دل هر بیننده ای را به درد می آورد و عمق جنایات و و حشی گری نیروهای صدامی را آشکار می ساخت. در شهر دهلران تخریب زیادی به عمل آمده بود، اما مسجد شهر، سالم و قابل بهره برداری بود. یکی از جلسات هم آهنگی بین مسئولین ارتش و سپاه که با اجرای برنامه های دعا و ندبه هم توام بود، در مسجد، برگزار شد.
قسمتی از دعا را سرگرد علی رزمیار، فرمانده گردان 111 تیپ 84 با صدای رسا می خواند، به طوری که هنوز صدای دل نشین او در گوشم طنین انداز است. در آن جلسه، گزارش هایی از محورهای بیات و چیلات قرائت شد و به وسیله ی مسئولین بر امر هوش یاری و مراقبت تاکید گردید.»

فصل پنجم
گرچه عملیات فتح المبین به شکست دشمن و استقرار نیروهای خودی در مواضع جدید در چند کیلومتری مرز بین المللی انجامید، اما قوای دشمن با در اختیار گرفتن ارتفاعات مهم مرزی، علاوه بر محفوظ نگاه داشتن یک خط پدافندی مطمئن، جاده ی دهلران را نیز که نزدیک ترین معبر وصولی جبهه های میانی و جنوبی بود، زیر دید و تیر خود داشتند، هم چنین مواضع دشمن به گونه ای بود که می توانست به اشغال چندین حوزه نفتی و تاسیسات مرتبط به آن در منطقه ی بیات ادامه دهد.
علی کرد یکی از رزمندگان گردان 505 که متشکل از بچه های دهلران بود، می گوید:
«عده ای از نیروهای این گردان برای شناسایی وارد خطوط عراق شدند. آن ها تعریف می کردند که ما خود را به نزدیکی حوزه ی نفتی در بیات رساندیم. عراقی ها تاسیسات نفتی در این منطقه را به کلی از بین برده بودند. و با کارگذاری تی. ان. تی می خواستند که چاه های نفت را به آتش بکشند.
عراقی ها که برای این منظور، روزها و هفته ها برنامه ریزی کرده بودند، خواستند به محض حمله ی ایرانی ها، چاه ها را آتش زده و از مواضع خود که در خاک ایران بود، عقب نشینی کنند.
با آتش زدن چاه ها، هم به ایران از لحاظ هدر دادن ذخائر نفتی، ضربه وارد می شد، و هم با سوختن چاه ها در شب، می توانستند منطقه را به راحتی زیر آتش دقیق بگیرند.
رزمندگان با شناسایی مواضع جدید به منظور دست یابی کامل به اهداف باقی مانده، وارد عمل شدند تا ضمن فعال کردن جبهه ها و به انفعال کشاندن دشمن، سازمان رزم خود را نیز ارتقا دهند. براین اساس، مقارن با ایام شهادت اباعبدالله الحسین (ع)، عملیات محرم با طراحی و فرماندهی مشترک سپاه و ارتش، در غرب رودخانه ی دویرج و جنوب دهلران با رمز «یا زینب (س)» در 10/8/1361 آغاز شد.
رزمندگان ایرانی از سمت شمال ضمن گرفتن سرپل در غرب رودخانه ی میمه، مناطق مورد نظر را محاصره کردند و در سمت غرب ارتفاعات مهم مرزی با ایجاد خط پدافندی، استقرار یافتند و بر شهر طیب عراق تسلط پیدا کردند. سپس در مراحل بعدی، ضمن آزاد سازی مابقی ارتفاعات، پاسگاه های ربوط، چم سری و تاسیسات نفتی ابوغریب را نیز به تصرف خود در آوردند.
در عملیات محرم حدود 300 کیلومتر مربع از اراضی ایران آزاد و 200 کیلومترمربع از خاک عراق نیز در اختیار ما قرار گرفت. ضمن آن که 6000 نفر از افراد دشمن کشته و حدود 2350 نفر اسیر شدند و 12 فروند هواپیما، 270 دستگاه تانک و نفربر و 250 دستگاه خودرو دشمن بعثی منهدم گردید.
بعد از عملیات محرم دو عملیات دیگر نزدیک به شهر دهلران انجام گرفت که یکی عملیات والفجر یک و دیگری عملیات والفجر شش نام داشت.
هم چنین عملیات قدس سه به همراه چند عملیات ایذایی دیگر برای سردرگم کردن دشمن در آستانه ی اجرای عملیات سرنوشت ساز والفجر هشت، آخرین عملیات در این محور به حساب می آید.
در اردیبهشت ماه 1365 نیروهای ارتش عراق به تلافی فتح شهر فاو به دست رزمندگان اسلام، مهران را تصرف کردند. به دنبال این واقعه، یگان های خط شکن ایرانی از جنوب کشور به سوی جبهه های میانی روانه شدند و شهر دهلران محل مناسبی بود برای سازماندهی و آماده سازی رزمندگان:
«روزهای ابتدایی تیرماه 1365 بود که گردان مالک از لشکر محمد رسول الله (ص) وارد دهلران شد. باید چند روزی را در آن جا می ماندیم و بعد برای عملیات به طرف مهران می رفتیم. برای استقرار نیروها، ساختمان های نوسازی انتخاب شد که ظاهراً در گذشته مورد استفاده قرار نگرفته بود. ساختمانی که گروهان ما در آن مستقر شد یک خانه ی یک طبقه بود با دو اتاق و یک حیاط. نیروها داخل دو اتاق، مستقر شدند. هوا گرم بود و نشستن در اتاق ها هم کلافه کننده. اوقات فراغت ما معمولاً در کوچه پس کوچه های شهر طی می شد. دهلران سوت و کور بود و هیچ صدایی از آن برنمی خاست. فقط وقتی خودروهای نظامی از خیابان ها می گذشتند، سکوت شهر شکسته می شد. خیلی از خانه ها در و پیکر نداشتند. نظاره ی اثاثیه ی مردم که زیر آوارها مانده بود، دل آدم را به درد می آورد. عروسکی را دیدم که از زیر تلی خاک چشم در چشم من دوخته بود. حتماً منتظر دست های کوچکی بود که روزی او را تنها گذاشته بودند.
غروب که می شد، آفتاب سوزان هم دست از سرما برمی داشت. حالا پشت بام ها محل خوبی بود برای تجمع. بچه ها پشت بام ساختمان را جارو و با چند پتو فرش کردند. نماز را آن بالا می خواندیم و شام می خوردیم و بعد هم دور هم شروع به گفت و شنود می کردیم. شب و فانوس و سکوت شهر و زمزمه ی باد خنک، فضای خاصی را به وجود می آورد که خاطره ی دهلران را برای همیشه در ذهنم حک کرد.»
با قبول قطعنامه ی 598 در تیرماه 1367 توسط ایران، دشمن بعثی دست به تحرکاتی در جبهه ها زد که جبهه ی دهلران نیز از این تهاجم بی بهره نماند. با آن که برای دومین بار دهلران در آستانه ی سقوط قرار گرفته بود، دشمن باز خطر ورود به شهر را نپذیرفت.
در حالی که ارتش عراق تهاجم پایانی خود را شروع کرده بود و امیدوارانه در داخل خاک منطقه ای ایلام پیش می رفت و نوار مرزی را تا عمق چند ده کیلومتر به اشغال خود در آورده بود، مردم دلاور و شهادت طلب استان ایلام وارد صحنه شدند. این یکرنگی و دلدادگی همه را به یاد روزهای اول جنگ انداخته بود. علی کرد از ساکنین دهلران از خاطرات آن روزها می گوید:
«همه ی مردم خصوصاً جوان ترها به تکاپو افتاده بودند. نوجوانی که هنگام شروع جنگ یعنی هشت سال پیش از آن کوچک بوده و نمی توانستند با دشمن بجنگند، حالا از دست بزرگترهای خود تفنگ می گرفتند و قطار فشنگ به خود می بستند.»
این صحنه ها در میان مردم عشایر که کیلومترها از خط مقدم دور بودند و حالا بعد از سال ها دوباره سروصدای توپ و تانک را می شنیدند، دیدنی تر بود.
در محور دهلران، دشمن بعد از پیشروی با صفوف گردان های سپاه و مردم دهلران و زرین آباد مواجه شد و حرکت پرشتابش متوقف گردید. در چنین وضعیتی ایرانی ها از چند طرف بر متجاوز هجوم بردند و با ایجاد شکاف در محورها نیروهای مهاجم را تجزیه کردند.
سرانجام پس از برقراری آتش بس بین ایران و عراق در مرداد ماه 1367 نیروهای عراقی مرزهای بین المللی در جنوب دهلران را به رسمیت شناخته و به خاک خود بازگشتند، اما دهلران به خاطر سهولت گذر از مرز، همواره نقطه ی رفت و آمد منافقین بود. عناصر این گروهک منحله برای تماس با ایادی خود در داخل و یا خراب کاری، بیش تر از مرزهای دهلران وارد خاک ایران می شدند.
به گفته ی اهالی دهلران، تا چند سال پس از پایان جنگ، روزی نبود که خبر رفتن منافقین بر روی مین و یا درگیری آن ها با مرزبانان ارتش، شنیده نشود.
سرانجام با سقوط رژیم بعثی در عراق، این مشکل نیز مرتفع گردید و دهلران پس از سا ل ها مقاومت دلیرانه و تحمل داغ فرزندانش، در آغوش ایران اسلامی آرام گرفت.
مطلب بعدی »