|
|
|
|
|||
نصر(هویزه)
نصر(هويزه)
مطلب بعدی »
محدوده زماني: 1359/10/15 الی 27/10/1359 اين عمليات به همت ستاد مشترك ارتش ،سپاه پاسداران ،گروهي از ستادجنگهاي نامنظم با هدف آزاد سازي خرمشهر وتصرف شهر تنومه عراق آغاز شد. دستاوردها: اين عمليات متاسفانه با از دست دادن شهر هويزه و گروه بيشماري از دانشجويان پيرو خط امام به پايان رسيد. .... ما محاصره شده بودیم، هیچ راه فراری نداشتیم و هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم. یکی از بچه ها آر.پی.جی. داشت، ولی گلوله آن را نداشت. بچه ها با ژ-3 و کلاش به تانک ها تیراندازی می کردند و مانع از آن می شدند که کسی سرش را از تانک در بیاورد. همگی ناامید بودیم حتی یک درصد هم امکان نجات به خودمان نمی دیدیم. بچه ها هنوز داشتند از امتداد جاده که جلو رفته بودند بر می گشتند، عده ای دولا دولا و بیشتر سینه خیز داشتند می آمدند. هیچ کس نمی دانست چکار بکند، هیچ کاری هم نمی توانستند بکنند، همگی مرگ را چند قدمی خود می دیدند. کشته شدن برای من مهم نبود، ولی این طور قتل عام شدن بدون این که بتوانیم هیچ ضربه ای به آنها بزنیم و حتی یکی از آنها را بکشیم، خودمان کشته شویم، خیلی سخت و دردناک بود. در پناه جاده که خوابیده بودم دست در جیب های خود کرده و هرچه کارت و ورقه از سپاه پاسداران داشتم درآوردم و پاره پاره کردم و مقداری خاک روی آن ریختم. همه آماده بودیم که تانک های عراقی از آن طرف جاده بیایند این طرف یا تسلیم می شدیم یا همه را به رگبار می بستند؛ هیچ گونه جان پناهی دیگر نداشتیم. در همان حال دیدم که دیده بان ارتش هم حدود دو سه متری من نشسته و هی دارد فحش می دهد و می گوید چرا به من نگفتند و عقب نشینی کردند، من که بی سیم داشتم چرا من را این طور گیر انداختند. رگبار تانک ها قطع نمی شد، بچه ها یکی یکی داشتند تیر می خوردند، هر کدام یک جایی مان را گرفته بودیم و خودمان را در پناه جاده جلو می کشیدیم. خون از بدن بچه ها سرازیر بود ولی هنوز کسی از بچه ها شهید نشده بود. یکی از برادران به نام « خیرالله موسوی» که از تهران آمده بود، در یک متری جلوی من بود و داشت به تانک ها تیراندازی می کرد، ناگهان یک تیر آمد و خورد به کلاهش و من که پشت سرش نشسته بودم، دیدم که عقب کلاه سوراخ شد و گلوله در رفت، او کلاهش را برداشت و خون همین طور از سر و صورتش به روی لباس هایش می ریخت و هی می گفت: بچه ها من تیر خوردم؛ دو سه بار تکرار کرد. تیر به پیشانیش خورده و از عقب سرش درآمده بود. حدود یک دقیقه ای پهلوی او بودم، هنوز داشت حرف می زد، ولی زبانش گیر می کرد و می گفت: بچه ها مرا هم با خود ببرید، نگذارید این جا بمانم. هنوز در پناه جاده خوابیده بودیم و بچه ها سینه خیز جلو می آمدند، در این حین مسعود انصاری هم داشت خودش را جلو می کشید. از او سراغ حسین و محسن و جمال را گرفتم و او گفت آنها را به رگبار بستند و هر سه شهید شدند. علی حاتمی، که از دانشجویان پیرو خط امام بود و رفته بود برای حسین و محسن و جمال غذا ببرد، داشت می آمد. نمی دانم او فهمیده بود که محاصره شده ایم و چه موقعیت داریم یا هنوز از اوضاع خبر نداشت. علی در امتداد جاده جلو می آمد، همین که به بچه ها رسید و دید همه بچه ها خوابیده اند و تانک عراقی آن طرف جاده است، بلافاصله راهش را کج کرد و به طرف سمت چپ جاده (مخالف هویزه) به راه افتاد و به طور مایل به طرف کرخه کور، سمت جلالیه می رفت. او نمی دانست که از این سمت به کجا سر در می آورد، در حقیقت، هیچ کس نمی دانست و لیکن به علت این که سمت دیگر جاده، تانک های عراقی وجود داشت و نیز در دو کیلومتری روبه روی ما هم، در امتداد جوفیر بقیه تانک های عراقی داشتند پیش می آمدند، به ناچار، علی در این سمت آغاز کرد به رفتن. من هم که کنار جاده افتاده و تیر خورده بودم، بارها از خدا خواستم که نجاتمان بدهد. هیچ راه چاره ای به نظر نمی آمد، مرگ ما حتمی بود. به بچه ها گفتم: «لااقل برخیزید خودمان را تسلیم کنیم » .ولی آنها هیچ کدام جوابی ندادند. ساعت حدود 5 الی 5/5 عصر بود و هوا داشت رو به تاریکی می رفت، شاید نیم ساعت به اذان مغرب مانده بود. دلم می خواست در یک لحظه هوا تاریک می شد تا از دست عراقی ها فرار کنیم، ولی غیرممکن بود. بچه ها همگی از راه رسیده و در پشت جاده خوابیده بودند و نمی دانستند چکار بکنند؛ تا جایی که علی حاتمی (از دانشجویان خط امام) از راه رسید. تمام این جریان ها از لحظه ای که تیر خوردم و آمدم و دیدم تانک های عراقی سر راه ما هستند تا لحظه ای که علی حاتمی رسید و به طرف چپ راه افتاد که برود، در مدت شاید پنج الی شش دقیقه روی داده بود. در هر صورت، علی به راه افتاد. نزدیک ترین تانکی را که گفتم حدود سی متر از ما فاصله داشت، آن طرف دو تانک دیگر ایستاده بود، در نتیجه، فاصله اولین تانک تا جای ما، حدود هفتاد الی هشتاد متر بود. علی که راه افتاد، من هی داد زدم: بخواب می زنند. وضع طوری بود که اگر از پشت جاده بر می خواستیم هیچ گونه پناهگاهی دیگر وجود نداشت که مانع از تیرخوردن بشود. سه چهار نفر دیگر برخاستند و دنبال او به راه افتادند؛ هفت، هشت متر که رفتند، چند نفر دیگر برخاستند و راه افتادند. همه از روی ناامیدی بلند می شدند و راه می افتادند. وضع طوری بود که در یک ثانیه چندین صدای گلوله می آمد. بچه ها کم کم همه رفتند و فقط ما دوازده نفر هم چنان سینه جاده افتاده بودیم و هی می گفتیم که ما را هم ببرید، یکی بیاد مرا هم بگیره و ببره، ولی هیچ کس گوش نمی داد. خیرالله موسوی که حدود دو دقیقه قبل تیر به سرش خورده، هنوز زنده بود. همه رفته بودند و آخرین نفری که رفت محمد فاضل، یکی دیگر از دانشجویان خط امام بود. او داشت با دو نفر دیگر می رفت. حدود سی متر رفته بود و دیگر کسی از سینه جاده برنخواست. آن شب حدود یک ساعت راه رفتیم تا به کرخه کور رسیدیم. ارتش پس از عقب نشینی، آن جا مستقر شده بود. هرچه سراغ گرفتیم نه یک آمبولانسی وجود داشت نه یک خودرو نه یک جیپ که زخمی ها را ببرند. هرچه بیشتر جلو رفتیم هیچ خودرویی وجود نداشت. هرکس یک جایش را گرفته بود و از درد می نالید، من که تیر به کتفم خورده بود می توانستم راه بروم ولی جرئت نداشتم از سینه جاده بلند شوم. بالاخره اسلحه ژ-3 را برداشتم و روی دوش طرف راست گذاشته، به راه افتادم؛ همین که راه افتادم صدای بچه های کنار سینه جاده دو مرتبه بلند شد: برادر کمکمان کن ما را هم با خودت ببر. این کلمات را به هر کس راه می افتاد می گفتیم و حالا نوبت من شده بود که به من بگویند: برادر! کمک کن. من با آن وضعی که داشتم هیچ گونه کمکی نمی توانستم به هیچکس بکنم. درثانی، هیچ کس امید نداشت که لااقل پنج متر برود و تیر نخورد، لذا هیچ کس زخمی ها را بر نمی داشت که مبادا کسی زیر رگبار بیشتر معطل شود؛ ثالثاً، زخمی را بردارد و کجا ببرد؟ کسی جایی را بلد نبود، نیروی خودی هم به چشم نمی خورد که بخواهد در آن مهلکه مجروح را بردارد. آنجا شاید اگر برادر تنی انسان روی زمین می افتاد، برادرش او را می گذاشت و لااقل جان خود را نجات می داد. حال پیش خود حساب می کنم که حسین علم الهدی و محسن غدیریان و جمال که در پشت آن تپه ماندند و ما را روانه کردند که ما نمانیم، آنها چه کسانی بودند و ما چه افرادی هستیم. داشتیم در راه می رفتیم که رگبارهای دشمن هم چنان کار می کرد. صدای رگبارها که نزدیک می شد، خود را روی زمین می انداختیم و همین که بر می خاستیم دوباره برویم، دو سه نفر دیگر، بلند نمی شدند، تیر خورده بودند. از آنها می گذشتیم و آنها هم طبق معمول تقاضای کمک می کردند ولی هیچ کس نمی ایستاد و من آخرین نفر بودم که از این زخمی ها رد می شدم. هر لحظه انتظار می کشیدیم که گلوله ای بخوریم. مرتب گلوله های خمسه خمسه به ما می زدند. گلوله های خمسه خمسه، هر ثانیه یکی می افتاد. همین که یک سری می ریختند، دوباره پنجاه متر بالاتر را می زدند و همین طور دشت را به رگبار کشیده بودند. به طرف راست جاده هم رگبارها می آمدند. صدای رگبارها که نزدیک می شد و صدای خمسه خمسه که می آمد همه خودمان را روی زمین می انداختیم، رگبار که تمام می شد و گلوله توپ در اطراف به زمین می خورد، صبر می کردیم تا ترکش های آنها رد شوند سپس بر می خاستیم و به راه رفتن ادامه می دادیم. یادم هست که 100 الی 150 متر راه رفته بودیم، یکی از برادران که 25 سال داشت، در حدود بیست متری جلوتر از من می رفت، ناگهان صدای فرود آمدن خمسه خمسه که شتابان هوا را می شکافت، در منطقه پیچید، من به سرعت خوابیدم او هم خوابید، دو سه نفر هم جلوتر از او می رفتند، گلوله وسط ما افتاد، ولی به او نزدیک تر بود، لحظه ای صبر کردیم و برخواستیم راه افتادیم؛ در راه دیدیم که او دارد می غلطد، با خود فکر کردم که حتماً می خواهد به جای سینه خیز با غلطیدن خود را از رگبار دشمن نجات دهد، ولی دوباره با خود گفتم مگر چقدر می تواند بغلطد و بلند نشود، به او که رسیدم صورتش خون آلود و از بدنش خون می آمد؛ در خون خود غلط می خورد. او هم می گفت برادر کمک کن. در این حال از خدا می خواستم که بتوانم به او کمک کنم ولی امکان نداشت. افرادی که مجروح شده بودند و توان حرکت نداشتند، مجبور بودند همان جا بمانند. آنها افزون بر تقاضای کمک به طور لفظی، با نگاهشان هم خواستار کمک بودند. وقتی ما را می دیدند که داریم به آنها می رسیم امیدوار می شدند، اما وقتی بدون امکان انجام کمکی از آنها رد می شدیم، نگاه نومیدانه شان ما را همراهی می کرد. خیلی از برادران مجروح می توانستند زنده بمانند، چون مثلاً تیر به پایشان خورده بود و مردنی نبودند. ما هم چنان جلو می رفتیم. بچه ها همه از من جلوتر بودند و من هم مرتب داد می زدم که بلکه یکی از آنها بایستد تا با هم برویم. من به علت این که تیر خورده بودم و شانه ام به شدت درد می کرد و نمی توانستم تند راه بروم از همه عقب تر بودم؛ شاید فاصله نزدیک ترین افراد به من متجاوز از صدمتر بود. من از وقتی که در محاصره افتادم و تیر خوردم، لبانم خشک شده و احساس می کردم که مثل آتش داغ شده ام، بدنم خیس عرق شده بود، خیلی سعی می کردم که آب دهانم را فرو بدهم، ولی آب وجود نداشت، انگار یک هفته بود که آب نخورده بودم، در قمقمه هم آبی نبود. در حالی بودم که احساس می کردم اسلحه و فانوسقه متجاوز از پنجاه کیلو بر من فشار وارد می آورد؛ چندبار تصمیم گرفتم اسلحه را بیندازم که راحت راه بروم، ولی با خودم می گفتم مال بیت المال است و مدیون می شوم. هوا رو به تاریکی (اذان مغرب) بود، نه آبادی دیده می شد و نه درختی بچه ها هم که همه جلوتر از من رفته بودند. با خود فکر می کردم که ممکن است شب در بیابان گرگی، سگی یا حیوانی درنده به من حمله کند و یااین که در تاریکی شب، طرف جبهه عراق بروم، لااقل خشابهایم باشد و بتوانم مقداری مقاومت کنم. خلاصه دوباره راه افتادم. تا الان حدود 150 متر آمده بودم. از آن جایی که در پشت جاده موضع گرفته بودیم و برخواستیم راه افتادیم باید حدود چهارصد متر می رفتیم تا به خاکریز و سنگرهایی می رسیدیم. ما اگر می توانستیم به این سنگرها برسیم لااقل از رگبار مسلسل های دشمن در امان بودیم. هرچه به سنگرها نزدیک تر می شدم بیشتر امیدوار می شدم و از خدا می خواستم که این آخرین لحظات تیر نخورم. بالاخره به سنگرها رسیدم و از خاکریز بالا رفتم سپس آن طرف خاکریز قرار گرفتم. هنوز باورم نمی شد که چطور من جان سالم به در بردم. بچه ها صد متری از من جلوتر بودند و هوا هم رو به تاریکی می رفت، می ترسیدم که در تاریکی بچه ها را گم کنم خیلی داد زدم بالاخره یکی از بچه ها به نام مسعود انصاری ایستاد و من به او رسیدم. چفیه ای داشت به دستم پیچید و با هم رفتیم. از علی حاتمی سراغ گرفتم، گفت: علی از ما جدا شد و با محمد فاضل و چند نفر دیگر از طرف دیگر رفتند و گفتند از این طرف که ما می رویم به نیروهای ارتش می رسیم. ولی من در اصفهان بودم که خبر پیدا کردم علی شهید شده است. بعداً دوباره که به سوسنگرد برگشتم و از مسعود سراغ علی حاتمی را گرفتم، گفت: علی همان موقع تیر خورد، هنوز به سنگرها نرسیده بودیم که یک تیر به سرش خورد و افتاد. هم چنین محمد فاضل که تیر به شکمش خورد. در هر صورت، آن شب حدود یک ساعت راه رفتیم تا به کرخه کور رسیدیم. ارتش پس از عقب نشینی، آن جا مستقر شده بود. هرچه سراغ گرفتیم نه یک آمبولانسی وجود داشت نه یک خودرو نه یک جیپ که زخمی ها را ببرند. هرچه بیشتر جلو رفتیم هیچ خودرویی وجود نداشت. از روی پلی که عراقی ها روی کرخه کور زده بودند گذشتیم، کنار آن پل، جاده ای بود که یکی گفت جاده جلالیه است، ولی از هرکس دیگر که می پرسیدیم می گفت نمی دانم. بالاخره مسعود به من گفت: « نمی شود که تو تا صبح این جا بمانی و خون از بدنت برود، اگر می توانی راه بیایی بیا تا برویم بالاخره به یک جایی می رسیم » .راه افتادیم. حدود یک ساعت رفتیم، طرف چپ ما جبهه های عراق بود که همه اش روشن بود، هنوز منور خاموش نشده، منور دیگری می انداختند. از این جهت خیالمان راحت بود که به طرف جبهه های عراق نمی رویم، ولی می ترسیدیم که به گروه کمین عراق در این بیابان برخورد کنیم؛ زیرا، آنها دوربین مادون قرمز داشتند. در همین حین، صدایی شنیدم، چندنفر فارسی حرف می زدند. آنها هم گروه دیگری بودند که به فرماندهی کریم، پیش رفته و محاصره شده بودند، تا این که بعد از دادن چندین شهید توانسته بودند فرار کنند و دو نفر زخمی را - که می توانستند راه بروند - نیز با خودشان بیاورند. یکی از آنها از بچه های اصفهان بود. شب آنها را نزدیک کرخه کور دیدیم، چند نفر از بچه های اصفهان هم با آن گروه بودند، همدیگر را از صدا شناختیم و ما نزد آنها رفتیم. می گفتند که به وسیله بی سیم تماس گرفته ایم و گویا توپخانه همدان این نزدیکی ها مستقر است. حدود ده دقیقه دیگر راه رفتیم، گویا بچه ها منطقه را می شناختند، از طرف راست جاده وارد دشت خاکی شدیم، پس از طی مسافتی حدود صد متر به محل استقرار توپخانه همدان رسیدیم. ساعت حدود هشت شب بود... آن زمان در جبهه خودي به غير از اقدامات كوچك و محدود نيروهاي انقلابي مردمي در طي سه ماه منتهي به ديماه ٥٩، ارتش تنها يك مورد عمليات منظم طراحي و در محور دزفول انجام داد كه آن هم موفقيتي در پي نداشت. اقدامهاي مؤثر نيروهاي انقلابي در شكستن محاصره سوسنگرد توجه مردم و مسؤولين را به جنگ پيش از پيش افزايش داده و آنها را به تعمق و مقايسه عملكرد نيروها در جبهههاي جنگ حساستر كرد. جو عمومي جامعه به اين امر تمايل داشت كه اگر ارتش داراي روحيه تهاجمي باشد ميتواند با بهرهگيري از امكانات موجود دشمن را شكست داده و آنها را از سرزمينهاي اشغالي اخراج نمايد، ولي سكون و ركود در اين زمينه قابل توجيه نبود. فشار علما و مردم به فرماندهان نظامي براي انجام عمليات آفندي افزايش يافت. خاطرات لحظه های عملیات رييس جمهور وقت (بني صدر) در جلسهاي در قرارگاه عملياتي جنوب در ٢٦آذرماه بر اجراي يك عمليات آفندي گسترده تأكيد نمود و از فرمانده نيروي زميني ارتش خواست« به هر ترتيبي كه امكان داشته باشد چنين طرحي را تهيه و اجرا كنيد. من ديگر در مقابل نظرات و خواستههاي مردم و رهبران مذهبي قدرت مقاومت ندارم. يا بايد طرحي را تهيه و اجرا كنيد و يا اينكه برويد در رسانههاي گروهي صريحاً علت عدم امكان اجراي عمليات آفندي را براي مردم توضيح دهيد». با اين وجود تدارك عمليات بسيار كند بود و اقدامات دو طرف از اجراي آتش توپخانه تجاوز نميكرد. با اجراي شبيخون توسط نيروهاي انقلابي گلوله باران شهرها افزايش مييافت. تنها در دو مورد گلوله باران ارتش عراق در هر ساعت نزديك به يكصد گلوله توپ به شهر فرو ريخت و حدود دويست نفر از مردم شهيد شدند. به دنبال اين اقدام موج اعتراضات مردم و ائمه جمعه و مسؤولين در مورد عدم تحرك اساسي و عقب زدن نيروهاي دشمن از نزديكي شهرها بالا گرفت. فرماندهان نظامي جنگ كارهاي ستادي طرح عمليات در منطقه هويزه را آغاز كرده و موضوع را به يگان مربوطه ابلاغ نمودند. عمليات نصر (هويزه) پس از ١٥ دقيقه اجراي آتش تهيه در ساعت ١٠صبح روز ١٥ديماه ١٣٥٩ با حمله هماهنگ شده تيپ٣ همدان از محور جاده حميديه - سوسنگرد و تيپ ١ قزوين از جنوب هويزه آغاز شد. تيپ٣ كه حمله خود را از منطقه ابوحميده آغاز كرده بود به سرعت به سوي مواضع دشمن پيشروي كرد، ولي تيپ١ قزوين در جنوب هويزه هيچ سرعتي نداشت. تيپ٣ طي دو ساعت به كرخه رسيده و توانست با استفاده از پلهاي احداثي دشمن از رودخانه عبور كرده و به كرانه جنوبي كرخه كور برسد، در اين محور طي ٥ ساعت نيروهاي عمل كننده توانستند مناطق جنوبي كرخه كور را آزاد ساخته و ضربات محكمي بر نيروهاي دشمن وارد آورند. نيروهاي عراقي كه شديداً غافلگير شده بودند با بجا گذاشتن توپخانه خود به دو كيلومتري جنوب كرخه كور عقبنشيني كردند و در حدود ٨٠٠ نفر از افراد آنها به اسارت درآمدند. ليكن به دليل تأخير نيروهاي محور كارون در عبور از اين رودخانه و برخورد آنها به ميدان مين پادگان حميد و منطقه جفير كه عقبه دشمن محسوب ميشدند و از اهداف مرحله اول بودند دست نخورده در اختيار دشمن باقي ماندند. طبق طرح عمليات مرحله دوم حمله روز بعد، ساعت ٨ صبح شروع شد. نيروهاي زرهي و پياده به سوي پادگان حميد و منطقه جفير اقدام به پيشروي كردند. در مقابل تعدادي از تانكهاي دشمن در حوالي امالغفار و امالفصيح متمركز شده و با آرايش نظامي جناح جنوبي لشكر زرهي١٦ را مورد تهديد قرار دادند. ضد حمله آنها در ساعت ٥٠/٩ از سمت شرق و جنوب به يگانهاي لشكر ١٦ آغاز شد. يگانهاي عراقي با وجود ضربات سختي كه روز قبل متحمل شده بودند با در دست داشتن پادگان حميد از توان پشتيباني و تحرك بالاي برخوردار بودند. نيروهاي خودي سرمست از پيروزي اوليه دشمن را دست كم گرفته و از تثبيت مواضع جديد غافل شده و تلاشي در تحكيم موقعيت بدست آمده به عمل نياوردند. سنگري ايجاد نكرده و خاكريزي برپا نداشتند. از روز قبل تانكهاي عراقي در صحنه باقي مانده و برخي افراد به جمعآوري غنايم مشغول شدند. فقدان تجربه در مقابل ضد حمله و كمبود مهمات و ضعف تداركات دست در دست هم داده و موازنه قدرت را در صحنه نبرد به ضرر نيروهاي خودي دگرگون ساختند. در ساعت ١١ كل نيروهاي لشكر ٦ زير آتش شديد توپخانه دشمن قرار گرفت و در غرب سوسنگرد نيروهاي دشمن به حركت درآمدند. حضور هواپيماهاي دشمن در آسمان منطقه و بمباران مواضع نيروهاي خودي اوضاع را برآشفت. تانكهاي عراق به هزار متري محل استقرار تيپ رسيدند.شديدترين جنگ تانكها در طول جنگ بين لشكر ٦ زرهي و لشكر٩ زرهي دشمن درگرفت و تا ساعت ٤ بعدازظهر ادامه يافت.در اين ساعت، فرمانده گردان زرهي جهت تجديد قوا و اقدام مجدد، دستور يك خيز عقبنشيني را صادر كرد كه با رسيدن دستور به گردان تمام نيروهاي زرهي مستقر در منطقه به سرعت صحنه را ترك كرده و به جاي يك گام چندين گام عقب نشستند. نيروهاي پياده سپاه كه حدود ٥/١ كيلومتر جلوتر تانكها مشغول جنگ بودند از اين دستور خبر نداشتند و علاوه بر فاصله فوق دو عامل ديگر هم در عدم آگاهي آنها مؤثر بود؛ يكي گرد و غبار صحنه نبرد كه ديد نيروهاي پياده را بسيار كاهش داده بود و ديگري عقبنشيني نيروهاي زرهي با به جا گذاشتن تانكها در صحنه نبرد كه از دور نشان ميداد. آنها هنوز در حال مقاومت هستند. به اين ترتيب با اين عقبنشيني نيروهاي سپاهي در منطقه جامانده و به محاصره تانكهاي دشمن درآمدند. مسعود انصاري يكي از بازماندگان اين حماسه مينويسد: « تعدادي از تانكهاي دشمن در صحنه بودند و ما خيال ميكرديم كه ارتش هنوز در حال مقاومت است. يكي از تانكهاي عراقي در جاده به بيست، سي متري ما رسيد. حسين علمالهدي با اشاره به من گفت:« برجك تانك را بزن». من هم زدم و خود حسين هم زد. دو تا تانك ديگر نيز با آر.پي.چي زده شد و براي چند دقيقه پيشروي آنها متوقف گرديد. در اين عمليات با وجود اينكه ما بيسيم داشتيم خبرعقبنشيني به ما نرسيد. من خودم چندين بار معرف لشكر را صدا زدم كه جريان چيست؟ گفت: « به گوش باش» چند بار ديگر صدا زدم گفت:« تيپ١ دارد تغيير موضع ميدهد ». بعد از چند دقيقه ديگر ارتباط ما قطع شده بود تا اينكه محاصره شديم. همه بچهها مقاومت كردند. چنانكه در كانال كوچكي كنار جاده بيش از ٥٠ نفر شهيد شدند.» برادر عبيات يكي ديگر از بازماندگان اين حماسه ميگويد: « آنجا بيابان بازي بود. تنها چيزي كه مشاهده ميشد بوتههاي علف بودند. صداي انفجارهاي پي در پي خمپارهها، توپها و رگبار شديد تيربارهاي تانك، دشت را پر كرده بود. برادران ما در لابلاي بوتهها به شكل سينه خيز جلو ميرفتند. در حاليكه تيربارها به شدت مشغول شليك بودند و تيرها از همه طرف به سوي بچهها روانه ميشدند. اما بر اساس تحليلي كه برادر علمالهدي گفته بود آن نيروي ايمان بود كه نقش اساسي در حركت برادرها داشت. آنها در پشت دو تل خاك سنگر گرفته بودند و در كل حدود ٢٠ الي ٣٠ گلوله آر.پي.جي در آنجا وجود داشت. تصميمگيري براي عقبنشيني ديگر دير شده بود و بچهها آماده مقابله بودند. حسين در تل خاك سمت چپ جاده بود.» محمد رضا باستي يكي ديگر از بازماندگان حماسه هويزه در خاطرات خود در مورد حوادث اين محاصره و خروج از آن مينويسد: « حسين و محسن به من گفتند: شما آر.پي.جي نداريد، برويد كشته ميشويد. درست يادم نيست حسين خودش آر. پي.جي داشت يا نه؟ خلاصه او ما را روانه كرد كه در آنجا نمانيم كه حدود ١٠٠متر بيشتر نرفته بوديم كه برگشتيم پشت سر بچهها را ببينيم. ديديم حسين يك گلوله آر.پي.جي به طرف تانك عراقي شليك كرد كه حدود يك متر از بالاي تانك رد شد. تانكها همچنان جلو ميآمدند كه بچهها يكي از آنها را زد و بقيه سر جايشان متوقف شدند. ما حدود ٣٠٠متر عقب آمده بوديم كه يك مرتبه ديديم تانكهاي عراقي از طرف راست جاده (سمت هويزه) به سوي مواضع ما ميآيند. ما محاصره شده بوديم. رگبار تانكها قطع نميشد. بچهها يكي يكي داشتند تير ميخوردند. خون از بدن آنها سرازير بود. بچهها سينه خيز جلو ميآمدند. در اين حال مسعود انصاري هم داشت خودش را جلو ميكشيد. از او سراغ حسين، محسن و جمال را گرفتم .او گفت: آنها را به رگبار بستند و هر سه شهيد شدند.» در اين حماسه حدود ١٤٠ نفر از نيروهاي مؤمن، متعهد، تحصيل كرده و انقلابي از اعضاي سپاه و بسيج كه تعدادي از آنها از دانشجويان پير خط امام بودند به شهادت رسيده و تعدادي نيز با تن مجروح و با استفاده از تاريكي شب خود را به نيروهاي خودي رساندند تا به عنوان پيام آوران حماسه هويزه رسالت سنگينتري را بر دوش بگيرند. پيامدها و تأثيرگذاري حماسه هويزه كه بنبست جنگ زرهي را در پي داشت در درون خود حماسه هم آفريده و راه حلي براي اين مشكل پرورده بود و آن چيزي جز تداوم راه حماسه سازان هويزه نبود. نيروهاي انقلابي به تدريج در قالب سپاه و بسيج سازماندهي شدند. آموزشهاي نظامي لازم را ديده و از تجربههاي تلخ و شيرين جنگ بهرهبرداري كردند. استراتژي جنگ مردمي با تكيه بر ايمان و تعهد نيروهاي داوطلب به بن بست كمبود تجهيزات و جنگ منظم زرهي غلبه كرد. نيروهاي سپاهي راه خود را يافته و هر روز با كولهباري از تجربه سازمان خود را گسترش داده و در تكوين آن كوشيدند، نخستين تجربه آنها دو ماه بعد با انجام يك عمليات محدود با نام مبارك حضرت مهدي (عج) در منطقه سوسنگرد بدست آمد. نيروهاي سپاهي به صورت جداگانه اين عمليات را طراحي و اجرا كردند كه بيش از اين نتايج عادي آن عواقب روحي و روانياش مهم بود. اين باور بوجود آمد كه نيروهاي انقلابي ميتوانند به بنبست سياسي نظامي جنگ پايان داده و با خلاقيت و ابتكار،با تجهيزات دشمن مقابله نمايند. آنها دريافتند كه حل معضلات انقلاب تنها با ابزار انقلابي و خارج از روشهاي مرسوم امكانپذير است. بدين ترتيب مرحله جديدي آغاز گرديده كه طي آن نيروهاي مردمي و سپاه با استفاده از روشها و تاكتيهاي مبتني بر روحيه انقلابي مسؤوليت سنگينتري را در جبهههاي جنگ بر عهده گرفتند. سازمان سپاه گسترش و با وجود امكانات محدود در مقابل مسؤوليتش، تجهيزات و سلاحهاي بيشتري دريافت كرد. در اين شيوه كه متأثر از حماسه هويزه شكل گرفته و گسترش يافته بود، نيروهاي دانشگاهي به دليل تحصيلات عالي و تواناييها و استعدادهاي فردي، خلاقيت بيشتري نشان داده و به سرعت مسؤوليتهاي فرماندهي را در ميان نيروهايي كه قبلاً هيچگونه دانشكده نظامي نديده و تجربه جنگي نداشتند به عهده گرفتند. آنها تجربه نظامي را با همديگر آغاز كردند، ولي دانشگاهيان مراحل آن را با سرعت بيشتري طي كردند كه در اين جريان دريافت سريع تجربهها و آموزشها همراه با روحيه آرمانخواهي اين قشر تاثير زيادي داشت. شهيد علمالهدي از نخستين افراد اين گروه بود كه بار مسؤوليت را بر دوش گرفت و شهيد شد. تأثير ديگر حماسه هويزه بر رشد، گسترش و تكامل نيروهاي انقلابي، سازمان سپاه و رابطه آنها با ارتش جمهوري اسلامي ايران در طول جنگ بود. تجربه ناموفق شركت نيروهاي انقلابي در عمليات هويزه و آفرينش حماسه هويزه توسط اين گروه، نقش آنها را در جنگ آشكار نموده و بستر مناسبي براي رشد آنها فراهم كرد تا جايگاه شايسته خود را پيدا كند. نيروهاي سپاه به سرعت تجارب را كسب كرده و عملياتهاي بزرگي را طراحي و به اجرا گذاشتند. فتح المبين، والفجر٨ و كربلاي ٥ را آفريدند و يكي از محكمترين خطوط دفاعي معروف جهان را كه در شرق بصره و توسط كارشناسان نظامي شوروي طراحي و ساخته شده بود فرو ريختند. مادر شهيد علم الهدا در محضر امام خميني (ره) مادر حسين كه روزهاي اول تنها براي بدست آوردن جسد گلگون كفن حسين بي تابي مي كرد با ياد آوري مادران صدر اسلام گفت: همانطور كه مادر يكي از مجاهدين صدر اسلام وقتي دشمن كافر سر بريده فرزندش را بسوي مادر پرتاب مي كند و مي گويد:من چيزي را كه در راه خدا دادم پس نمي گيرم. و چون امام فرموده است جوانان ما مانند جوانان صدر اسلام هستند من نيز مانند مادران صدر اسلام جسد مطهر فرزند را هم به خدا هديه مي دهم. مادر شهيد حسين ميگويد: تنها زا خدا مي خواهم كه اين قرباني شهيد را بپذيرد و قطره قطره خون پاك حسين سبب افزايش عمر امام عزيز و پيروزي انقلاب اسلامي گردد و اگر امام فرمان دهندمن و همه فرزندانم به جبهه مي رويم تا ضربه اي حتي به اندازه پرتاب يك سنگ به كفار بزنيم و از اسلام دفاع كنيم. حضرت امام من به همراه مادر همه شهدا تصميم گرفته ايم كه اگر اجازه فرماييد ما هم به جبهه برويم و لااقل يك سنگي به قلفب دشمن كافر كه حتي اجساد عزيزانمان را به ما ندادند پرتاب كنيم و ما هم مانند فرزندانمان شهيد شويم . امام فرمودند ك نه همينكه شما اينچنين فرزنداني داريد اين بالاترين اجر است شما باند صب كنيد و دعا كنيد براي پيروزي اسلام . مادر حسين: حضرت امام ، حسين امسال قرار بود از طرف سپاه به مكه مشرف گردد. امام فرمودندك ناراحت نباشيد حالا بالات از مكه رفته است. گزارش شهید علم الهدا از وضعیت آن روزها به مسئولین بسم الله الرحمن الرحيم گزارش اينجانب سيد حسين علمالهدي مسئول سپاه هويزه به سپاه پاسداران خوزستان - استانداري - دكتر چمران - استاد خامنهاي 1- هويزه از نظر ارزش و اعتبار با مقايسه با سوسنگرد در رده دوم و در درجه پستتري قرار دارد. 2- هماكنون آرايش نظامي دشمن از جوفير تا ابوحمادي و عينخويش و سمت شمال ساريه چنان است كه كاملاً هويزه را از همه طرف در بر دارد. البته جز سمت غربي و جاده شط علي. لذا دشمن هرگاه اراده كند كه هويزه را تسخير كند اين شهرك بدون هيچگونه مقاومتي در اختيار دشمن خواهد بود. 3- تجربه بار اول تسخير سه روزه سوسنگرد توسط قواي دشمن بدون مقاومت بودن هويزه را به او ثابت كرده است چرا كه در بار اول فقط با يك پيكان سواري چند نفر عراقي وارد هويزه ميشوند و افراد پاسگاه منطقه را ترك ميكنند و نيروي مسلح ديگري هم در هويزه نبوده است كه مقاومت كند. 4- تنها راه ارتباطي هويزه به سوسنگرد ميباشد. 5- بنابر اعتقاد اينجانب بر اساس مشاهدات عيني: الف) درصورتيكه دشمن بتواند سوسنگرد را تا يك هفته ديگر تسخير كند به دلايل زير ناچار است براي ايجاد يك پايگاه زمستاني به تسخير هويزه قناعت كند. ب) دشمن هماكنون در دشت استقرار دارد و اگر به هويزه بيايد استطار كامل در منازل و خانههاي ملت ستمديده دارد. ج) اطراف هويزه هيچگونه استطاري ندارد و دشت ميباشد و باغات هم ندارد ارتفاعاتي هم نيست و اگر دشمن وارد هويزه شود ضربه زدن به او بسيار مشكل است. د) اگر دشمن وارد هويزه شود ارتباط ما با پاسگاههاي شط علي و رفته و شويب كه نيروهاي خودي مستقر هستند قطع خواهد شد و محاصره خواهند شد. ه) روز دوشنبه صبح كه ارتش عراق به سمت گلبهار حملهور شد هنگاميكه تانكهاي دشمن در حال فرار بودند بعد از شكست 4 تانك از جاده هويزه عبور كردند. بنابراين نيروهاي دشمن در منطقه ابوحمادي امكان دارد كه پس از فرار به هويزه پناهنده شوند حتي اگر ما نيروهاي دشمن را در آن منطقه شكست بدهيم ممكن است در عوض هويزه را از دست بدهيم. و) دشمن هرگاه اراده كند ميتواند از جوفير بسوي هويزه حمله كند يا از سمت خويش و يا از سمت ابوحمادي. وقتي كه اينجانب در تاريخ 28/8/ وارد هويزه شدم حتي يكنفر نيروي مسلح در آن وجود نداشت جز تعداد 300 نفر ژاندارمري كه در يك گزارش كامل فرارهاي آنها را و بيمسئوليتي و بيرگي و بيغيرتيشان را ارائه خواهم كرد. ز) اينجانب شخصاً هر روز صبح بين ساعت 9 تا 9:30 دو فروند هليكوپتر دشمن را كه از آن منطقه عبور ميكنند و از جوفير مهمات انتقال ميدهند به جبههها مشاهده ميكنم و از هويزه بدون دوربين هليكوپتر كه در ارتفاع بسيار كم در حال پرواز ميباشند قابل رؤيتاند. يك عدد كاليبر 50 درمانشان خواهد كرد. به نظر من تنها دليلي كه وجود دارد كه دشمن تاكنون هويزه را تسخير نكرده اين است كه اگر دشمن بتواند سوسنگرد را تسخير كند هويزه طبعاً در اختيارش خواهد بود و لذا دليلي نميبيند كه نيرو صرف هويزه كند و هويزه را تابع سوسنگرد ميداند كه هست. ولي اگر دشمن نتواند سوسنگرد را تسخير كند يقيناً به هويزه در طول زمستان قناعت خواهد كرد. اگر به هويزه نرسيم و رسيدگي نكنيد درست همانند محاصره سوسنگرد ما تعدادي برادران پاك و مؤمن را از دست خواهيم داد و شرايط فعلي هويزه دقيقاً مشابه وضعيت سوسنگرد است در فاصله زمان محاصره اول و دوم سوسنگرد. و من هم ميدانم تا تلفات ندهد هويزه به فكر نخواهيم بود البته كه من به عنوان فرمانده سپاه هويزه با 62 نفر پاسداري كه 22 نفر آنان غير مسلحاند تا آخرين قطره خون با همان ژ - 3 و كلاش دفاع خواهيم كرد البته مهمات ما 2 عدد آر. پي. جي كه يكي خراب است و يك عدد تيربار ژ - 3 ميباشد و 40 عدد كلاش و ژ-3. نيازها: 1- 20 قبضه آر پي جي 2- 40 قبضه ژ-3 3- 2 قبضه خمپاره 120 4- 6 قبضه خمپاره 60 5- 6 قبضه خمپاره 81 6- 2 موشك دارگون 7- يك دستگاه بيل مكانيكي 8- يك دستگاه بلدوزر پيشنهادات اينجانب سيد حسين علمالهدي مسئول حفاظت جاده هويزه سوسنگرد و مسئول سپاه هويزه 1- ما بايد يك خط آتش قوي با استفاده از انواع خمپارهها و موشك دارگون در دو سمت شمالشرقي و جنوبشرقي هويزه قرار دهيم به دو جهت الف) هنگاميكه تانكهاي دشمن در زمان شكست در حال فرارند توسط اين آتش محاصره شوند مانند روز دوشنبه كه تانكهاي دشمن در حال فرار از نزديك هويزه عبور كردند اما چون ما آر پي جي و خمپاره نداشتيم نتوانستيم وارد عمل شويم. ب) اگر دشمن بخواهد هويزه را تبديل به پايگاه زمستاني خود كند و به سوي هويزه حملهور شود اين آتش از هويزه دفاع خواهد كرد. 2- اطراف هويزه نياز به حفر كانال و خندق و سنگر دارد. 3- جاده سوسنگرد هويزه بايدكاملاً حفاظت شود خصوصاً در قسمت غربي روستاي ساريه 4- بايد از بالا و مقامات مسئول تكليف ژاندارمري هويزه و رابطه آن با سپاه مشخص گردد. 5- تاكنون چندين تن از افراد ستون پنجم دشمن دستگير شدهاند و دادگاه يا از ما نپذيرفته و يا محاكمه نميكند و ميگويد بايد دلايل عيني و كتبي بياوريد كه اين براي ما امكانپذير نيست زيرا چون مسائل قبايلي و عشايري مطرح نيست و حتي مشاهدان عيني بطور مستقيم حاضر نيستند جنايات ستون پنجم را شهادت دهند. سخنان حجت الاسلام رفسنجانی درباره شهداي هويزه بسم الله الرحمن الرحيم اينجانب به همه آنان كه در طول جنگ در جبهه و در سنگر و در راه و قبل و بعد از جهاد ، هر جا و هرگونه از حمايتها و نصرت هاي الهي كه ديدهاند سفارس ميكنم كه قضايا را براي ديگران بگونيد و بيويسند. حيف است كه اين معجزات و اين بارقههاي هدايتگر و اين آثار ارزنده توحيد و خداپرستي و اين گنجينه گرانبهاي عالم ديانت و ديناي خداپرستان از دسبرس تاريخ بدور بماند و نسلهاي امروز و آينده بهرهمند نگردند. ما كه ميدانيم اينگونه صفحهها كه از جنگهاي صدر اسلام براي مامانده است تا چه اندازه در ساختن و هدايت ما و مردم ما موثر بوده است . چرا اجازه برهيم كه اين آيات الهي در سينهها و خاطرهها مدفون باشد؟ اميد كه در آينده زوايان ارجدار تاريخ اين جنگ و جزوه ها و خاطرات و مقاله ها را بخوانيم. به بچههايي كه به جبهه نميروندآموزش دهيد، تا آن فرازهاي با ارزش چبهه را فراموش نكنند. اين خاطرههاي جنگ را جمع آوري كنيد و تحويل تاريخ و دنيا بدهيد، تا يك فرهنگ جنگ و فرهنگ دفاع به دنيا معرفي كنيم. بخشي از اين يادداشت هارا - كه سرگذشت شور انگيز و عاشقانه جمعي از جوانان انقلابي مادر ميدان نبرد با دشمن متجاوز است- مطالعه كردم. درسي كه اين خاطره حماسه آميز و جانگداز ميدهدپيام جاودانهاي براي همه ملتها و همه نسلها است. درس مقاومت مردانه انسانهاي بزرگي است كه اراده پولادين و قدرت والاي بشري خود را به اراده الهي متصل ساختند و آگاهانه قدم در ميدان فداكاري نهادند و صحنه نبرد با دشمن اسلام را با خون خود رنگين ساختند. دو روز پيش از اين عشوراي خونين، من خود در دل بيابانهاي جنوبي و شرقي هويزه اين عزيزان را ديدم كه شجاعانه و عاشقانه به قلب عرصه جنگ و به سوي خط تماس پيش ميرفتند. تجهيزات ابتدايي و كمبودهاي تداركاتي و حتي دلسوزيها و توصيه ها ، در همت بلند و عزم راسخ آنان فتوري پديد نميآورد و دل مومن و مشتاق و خون گرم و جوشانشان همه سختيها را بر آنان هموار ميكرد. معجزه انقلاب وكوره هاي جنگ تحميلي از جوانان خداجوي ، انسانهاي بزرگي پديدآورده است كه توگل عارفان و متانتپيران را با اميد جوانان و صفاي كودكان در جمع كردهاند. سراسر دوران جنگ سرشار از ماجراهاي رويا گونه اين راهيان شب وشيران روز است ، و گروه شهيدان هويزه از برجستهترين آناناند. بيشك اگر لحظات پر معنا و پر ماجران هر يك از اين شهادتها ثبت ميشد وچنانكه در اين يادداشت ها آمده- به چشم ميآمد غني برين ميراث معنوي براي تاريخ به جا ميماند. افسوس كه بدين مه8م،بقدري كه بايد، همت گماشته نميشود. لذا اين نوشتهها را كه در نوع خود بييار كم نظير است بايد قدر دانست و كوشش فراهم ااورنده آن را ارج نهاد. از خداوند متعال توفيق همه اين جوانان عزيز و پيروزي اسلام و مسلمين وحاكميت و رواج ارزشهاي والاي قراني را مسئلت ميكنم. بازتاب 2 پيامدهاي و ساز و كارهاي تأثيرگذاري حماسه هويزه بعد از عمليات هويزه، اشغال آرام هويزه از سوي عراق و شكست آنها در تلاش براي تصرف سوسنگرد، ركود شديدي بر جبههها حاكم شد. هيچ كس نميدانست چه كار بايد بكند. شيوه حمله زرهي در روز و جنگ دو ارتش منظم به نتيجه نرسيده بود. جنگ زرهي به دليل تلفات بالاي عمليات فوق و ناتواني ايران در جايگزين كردن تجهيزات جديد به جاي آنها به خاطر وقوع انقلاب و اعمال تحريم اقتصادي از سوي كشورهاي بزرگ، براي ج.ا. ايران ديگر مقدور نبود. در مقابل عراق هر روز ميتوانست بدون محدوديت مالي و سياسي تجهيزات و سلاحهاي پيشرفته بيشتري را خريداري و بكار گيرد. در چنين شرايطي كه با عمليات هويز آشكار و تشديد شده بود تكرار جنگ منظم دو ارتش با استفاده از تجهيزات زرهي به معناي قبول برتري عراق و استقبال از شكست بود. عمليات هويزه كه بنبست جنگ منظم زرهي را در پيداشت، در درون خود حماسهاي هم آفريده و راهحلي را براي اين مشكل پرورده بود و آن چيزي جز تداوم راه حماسهسازان هويزه نبود. نيروهاي انقلابي به تدريج در قالب سپاه و بسيج سازماندهي شدند. آموزشهاي نظامي لازم را ديده و از تجربه هاي تلخ و شيرين جنگ بهرهبرداري كردند. استراتژي جنگ مردمي با تكيه بر ايمان و تعهد نيروهاي داوطلب به بنبست كمبود تجهيزات و جنگ منظم زرهي غلبه كرد. نيروهاي سپاهي راه خود را يافته و هر روز با كولهباري از تجربه سازمان خود را گسترش داده و در تكوين آن كوشيدند. نخستين تجربه آنها دو ماه بعد با انجام يك عمليات محدود با نام مبارك حضرت مهدي در منطقه سوسنگرد بدست آمد. نيروهاي سپاهي بصورت جداگانه اين عمليات را طراحي و اجرا كردند كه بيش از اين نتايج عادي آن عواقب روحي و روانياش مهم بود. اين باور بوجود آمد كه نيروهاي انقلابي ميتوانند به بنبست سياسي نظامي جنگ پايان داده و با خلاقيت و ابتكار، تجهيزات دشمن مقابله نمايند. آنها دريافتند كه حل معضلات انقلاب تنها با ابزار انقلابي و خارج از روشهاي موسوم امكانپذير است. بدين ترتيب مرحله جديدي آغاز گرديد كه طي آن نيروهاي مردمي و سپاه با استفاده از روشها و تاكتيكهاي مبتني بر روحيه انقلابي مسئووليت سنگينتري را در جبهههاي جنگ برعهده گرفتند. سازمان سپاه گسترش يافت و با وجود امكانات محدود در مقابل مسئوليتش، تجهيزات و سلاحهاي بيشتري دريافت كرد. در اين شيوه كه متاثر از حماسه هويزه شكل گرفته و گسترش يافته بود، نيروهاي دانشگاهي به دليل تحصيلات عالي و توانائيها و استعدادهاي فردي، خلاقيت بيشتري نشان داده و به سرعت مسئوليتهاي فرماندهي را در ميان نيروهايي كه قبلاً هيچگونه دانشكده نظامي نديده و تجربه جنگي نداشتند به عهده گرفتند. آنها تجربه نظامي را با همديگر آغاز كردند ولي دانشگاهيان مراحل آن را با سرعت بيشتري طي نمودند كه در اين جريان دريافت سريع تجربهها و آموزشها همراه با روحيه آرمانخواهي اين قشر تأثير زيادي دانست. شهيد علمالهدي از نخستين افراد اين گروه بود كه بار مسئووليت را بر دوش گرفت و شهيد شد. تأثير ديگر حماسه هويزه بر رشد، گسترش و تكامل نيروهاي انقلابي، سازمان سپاه و رابطه آنها با ارتش ج.ا. ايران در طول جنگ بود. تجربه ناموفق شركت نيروهاي انقلابي در عمليات هويزه و آفرينش حماسه هويزه توسط اين گروه، نقش آنها را در جنگ آشكار نموده و بستر مناسبي براي رشد آنها فراهم كرد تا جايگاه شايسته خود را پيدا كنند. نيروهاي سپاه به سرعت تجارب لازم را كسب كرده و عملياتهاي بزرگي را طراحي و به اجرا گذاشتند، فتحالمبين، والفجر 8 و كربلاي 5 را آفريدند و يكي از محكمترين خطوط دفاعي معروف جهان را كه در شرق بصره و توسط كارشناسان نظامي شوروي طراحي و ساخته شده بود فرو ريختند. روابط سپاه و ارتش در جبهههاي جنگ از موضوعاتي است كه از حماسه هويزه و پيامدهاي آن به شدت متأثر بود. در دوره فرماندهي بنيصدر تجربه تلخ مشاركت نيروهاي سپاه در عمليات هويزه آنها را از همديگر جدا كرده و نيروهاي سپاهي را به طراحي عملياتهاي مستقل سوق داد. آنها دريافتند كه تركيب ساده همانند عمليات هويزه پيامدهاي منفي زيادي دارد و درصدد جمع تجهيزات برآمدند تا بينياز از ارتش عمل نمايند. در مراحل بعدي جنگ نيز همكاري آنها نه بصورت تركيب ساده بلكه بيشتر بصورت تقسيم وظائف، عملكرد جداگانه و يا حمايتبخشي از ارتش از عمليات نيروهاي سپاه بود. شكست عمليات هويزه به معناي شكست استراتژي نظامي جنگ منظم و زرهي در آن دوره بود كه خلع سلاح نسبي جناح ليبرال در قدرت سياسي را به همراه داشت. ناكامي اين جناح در هويزه موقعيت آن را در صحنه سياسي كشور متزلزل كرده و بر عدم كفايت فرماندهي عالي جنگ در هدايت جنگ در صحنه سياسي كشور متزلزل كرده و بر عدم كفايت فرماندهي عالي جنگ در هدايت جنگ مهر تائيد نهاد. در مقابل اين موضوع نگرش نيروهاي خط امام تقويت شده و موقعيت نظامي سپاه در محيطهاي تصميمگيري افزايش يافت. عمليات هويزه علاوه بر سطوح نظامي و سياسي جبهههاي خودي بر روي وضعيت نظامي دشمن و ارزيابي آن از جبهههاي خودي هم مؤثر بود. شكست ارتش عراق در روز نخست عمليات آسيبپذيري گسترده آنها را در مناطق اشغالي آشكار كرد. هر چند آنها توانستند در ضد حمله روز بعد نيروهاي ايراني را به عقب رانده و مناطق روز قبل از مجدداً بدست آوردند ولي ديگر توان پيشروي بيش از آن را نداشتند. نيروهاي منظم دو طرف به يك موازنه رسيده و آن را بطور ضمني قبول كردند. عراقيها به اين نتيجه رسيدند كه ج.ا.ايران فاقد قابليت و توانايي لازم براي طراحي و انجام عمليات آفندي اساسي است. يكي از فرماندهان عراقي در اين مورد ميگويد: «ما تصور ميكرديم كه نيروهاي ايراني از انجام عمليات دقيق و برنامهريزي شده در سطحي گسترده ناتوان هستند، لذا بر موضع خود كاملاً اصرار داشتيم... ما اين ذهنيت را از شكست نيروهاي ايراني در مقابل 5/1/1981 (16/10/1359) در هويزه به دست ميآوريم.» در همين حال ارتش عراق نيز ديگر توان لازم براي پيشروي نداشت. آنها با وجود اينكه در اين دوره به لاك دفاعي نرفتند ولي موفق به اقدام چشمگيري نشده و نتوانستند پيروزيهاي اوليه را توسعه دهند. عراق به موازات تلاشهاي محدود نظامي درصدد استفاده از امتيازات كسب شده براي شكل دادن يك صلح پيروزمندانه برآمد؛ در عين حال به يك جنگ فرسايشي درازمدت و ادامه اشغال ايران اعلام آمادگي كرد و در عمل نيز به تهيه لوازم آن پرداخت. بدين ترتيب حماسه هويزه در سه حوزه نيروهاي نظاميج.ا. ايران، تركيب قدرت سياسي ايران و استراتژي نظامي عراق موثر بود. بنبست جنگ زرهي با تاكيد بر نيروهاي انساني مومن و متعهد شكسته شد. استراتژي جنگ مردمي و انقلابي جايگاه مناسبي يافت و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي با جذب نيرو و امكانات بيشتر سازمان رزم خود را گسترش داده و تعهدات بيشتري را در جنگ برعهده گرفت. حماسه هویزه وش |
|||||
|