صفحه اصلی
loading...
 
 
 

آقای آشپز تبرک کن

قيامتِ آدم بود و واويلاي غذا. همه دست اندركاران غافل گير شده بودند. كسي تصور نمي كرد اين همه نيرو مثل سيل يك مرتبه از سراسر كشور به سوي جبهه سرازير بشوند. سر ظهر شد. همه به ستون يك با اشتهاي تمام، پشت گردن هم ايستاده بودند و كله مي كشيدند كه ببينند غذا مگر چي هست كه اين قدر با احتياط مي دهند. حكايت يك ذره، دو ذره نبود. غذا خيلي هم كه بود به اندازه غذاي يك بچه چهار پنج ساله هم به همه نمي رسيد. براي بو كردن و مزه مزه كردن شايد اما خوردن و آن هم سير شدن هرگز. اينكه هر كس مي رسيد جلوي پيشخوان چيزي مي گفت بيچاره آشپز هم فقط مي شنيد اما جرئت اينكه لام تا كام چيزي بگويد را نداشت. يكي مي گفت: «من كه سيرم» ديگري تا مي خواست آشپز توي ظرفش غذا بريزد مي گفت: «بسه بسه، نريز بركت خدا حيف و ميل مي شود» ديگري مي گفت: «تبرك كن آقاي آشپز، تبرك كن مريض نشويم.»

منبع: نوید شاهد
مطلب بعدی »