|
|
|
|
|||
پیاله های مذاب
شاعر: امیر سنجوری
مطلب بعدی »
دوباره گوشه ی تابوت تو، به دوش من است تمام وزن، به جسم سیاه پوش من است دوباره عازم تشییع پیکرت گشتیم حزین بدرقه ی جسم بی سرت گشتیم هنوز خاطره ی رفتنت به یادم هست که چشم های مرا حرمت نگاهت، بست سحر که با لب خندان رسید وقت نبرد دو چشم خیس تو را تا طلوع بدرقه کرد صدای ممتد سوت از گلوی خمپاره پیاله های مذاب از سبوی خمپاره سفیر مرگ به قلبت نشست و جای گرفت تجسمی ابدی آن دم از تو پای گرفت طلوع را به شب بی ستاره آوردند غروب، نعش تو را پاره پاره آوردند ابو غریب تمام تو را ز ما دزدید فقط جنازه خونین نصیب ما گردید کنون منم، و هزار آشیانهی خالی پر از هوای پریدن، و رنج بی بالی فضای کوچه پس از تو نمور باران نیست و شهر قلقله ای در حضور یاران نیست دوباره گوشه ی تابوت تو، به دوش من است تمام وزن، به جسم سیاه پوش من است تو را دوباره به مدفن نمی برم این بار شکست پیکر تابوت و فاش شد اسرار دوباره بر سر و رو می زنیم و نالانیم به کوفیان بدون حسین (علیه السلام) می مانیم منبع: کتاب همیشه های هنوز 2 |
|||||
|