شهید حسنعلی سمندری در سال 1336 در خانواده ای کشاورز و مذهبی در نجف آباد چشم به جهان گشود و از سال 6 سالگی به تحصیل پرداخت و با اینکه فرصت درس خواندن کمتر داشت و همیشه در کارهای کشاورزی به کمک پدرش می شتافت با این حال در طی دوران تحصیل خمواره به عنوان شاگرد ممتاز شناخته می شدو در خرداد ماه 54 با معدل بالا موفق بهاخذ دیپلم در رشته طبیعی گردید شیهد همان سال در رشته ارتش قبول شد و چند ماهی به تحصیل در این رشته پرداخت ولی به علت جوی که در ارتشیان آن زمان حاکم بود، با توجه به اشتیاقی که به رشته پزشکی داشت از ادامه تحصیل در ارتش صرف نظر کرد و در بهمن ماه 54 در رشته داروسازی دانشگاه اصفهان قبول شد اما ارتش چون متوجه شده بود که فرد، لایق و دانشجوی ممتاز را از داست داده طی نامه ای دوباره او را به ادامه تحصیل در پزشکی ارتش فرا خواند و به علت بی اعتنایی حسین در اینمودر او را از دانشگاه اصفهان اخراج کردند بلافاصله ژاندار ملی او را به خدمت فراخواند به سربازی و پس از طی دوران آموزش به دوره 22 توپخانه منتقل شد با این حال او با غزمی راسخ هدف خود را که همان صراط مستقیم بود ادامه داد و در پادگان کازرون با همکاری همرزمانش اعلامیه های امام را تکثیر و در سطح پادگان و شهر پخش می کردند با فرمان تاریخی امام سربازان زیر دست خود را فراری داد و سپس خود، نیز فرار کرد و در تظاهرات ضد رژیم فعالانه شرکت داشت در این میان با شهید جهادگر حسین پارسا همکاری صمیمانه ای داشت و شبها کتابها و نوارهایی را که در اختیار داشتنند پس از استفاده رد و بدل می کردند و که این کار باعث شد ساواکیها شبانه به منزل ایشان هجوم آورده و پدر و مادر شهید را کتک بزنند اما دست خالی برگشتند. پس از پرداخت با شروع انقلاب فرهنگی و تعطیل شدن دانشگاه ولی وارد جهاد سازندگی شد تا بلکه بتواند از این طریق خدمتش به این ملت مستضعف کرده باشد به همین جهت منطقه محروم چهار محال بختیاری را انتخاب کرد و حدود نه ماه فعالانه کار کرد به طوریکه روستائیان تصور می کردند که وی پیمانکار جهاد سازندگی است نه یک عضو داوطلب، پس از آن در مهر ماه 59 به فردیش کرج رفت و در مدرسه راهنمایی منتظر القائم به عنوان مدیر مدرسه مشغول به کار شد اما پس از 6 ماه که متوجه شد دیگر مدرسه سرو سامانی گرفته و نیازی به وجود او نمی باشد استعفا داد و راهی آبادان شد و چند ماهی مسئول جهاد اصفهان مستقر در آبادان را به عهده گرفت. دوباره به نجف آباد برگشت و بلافاصله به عضویت سپاه پاسداران در آمد و به کرمان رفت و به عنوان مأمور طرح و عملیات منطقه 6 مشغول به کار شد و چندین بار به جبهه رفت و آخرین بار به عنوان فرمانده گروه در جبهه به درجه شهادت نائل آمد و به لقای خدا شتافت، خدایا این قربانیان راهت را بپذیر و قلبی از شعله عشق به خدا و خلوصشان را نصیب ما نیز بگردان ، یادش گرامی و راهش مستدام باد.
فرازی از وصیت نامه
خدایا، تو رحمان و رحیمی، خدایا تو بزرگی، خدایا تو بخشنده ای، خدایا مراببخش همان طوری که در آخرین لحظات صبح عاشورا، حر را به راه راست هدایت کردی و همان طور که او را جسارت بخشیدی و همان طوری که قلب او را به نور ایمانت منور ساختی.
وصیتنامه
با درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی و با آرزوی گسترش انقلاب در سراسر جهان و نابودی تمام ابر جنایتکاران و پیروزی مستضعفین جهان متن وصیت نامه خود را آغاز می کنم
خداوندا من می دانم که بسیار گناه کرده ام هیچ کس غیر از خودم و تو ای خدای رحمان نمی داند که چقدر من گناه کارم آنقدر که نمی دانم از کجا شروع کنم و چه بگویم فقط در یک جمله می توانم بگویم خدایا تو رحمان و رحیمی خدایا تو بزرگی خدایا تو بخشنده ای خدایا مرا ببخش که قلب او را به نور ایمانت منور ساختی ای رحمان و ای بخشنده تنها خواهشم این است که اول مراببخشی خدایا تو خود می دانی که من تا این ساعت هنوز لیاقت شهید شدن را در خودم نمی بینم و الان هم نمی بینم شهد شدن فی سبیل الله را به همین خاطر تا کنون وصیت نامه ننوشته ام با اینکه برادران به خاطر ایمان وارسته ای که تو ای خدای بزرگ به آنها داده ای و من هنوز لایق آن ایمان نشده ام و توفیق نیافته ام اصرار می کردند که وصیت نامه بنویسم زیر بار نم یرفتم چون از یک آدم گناهکاری مثل من تا شهادت در راه تو راه بسی دشوار و زیاد است خدایا دیشب که برای شناسایی به منطقه رفتم در یک آن فکر کردم که شاید تو ای خدای رحمان در حق این بنده ذلیل مرحمتی فرموده ای و شاید لیقات شرکت در جنگ میان کفر و اسلام را به من عطا کرده ای همین باعث شد که به فکر وصیت نامه بیفتم خدایا از تو بعد از آمرزش و بخشش شهادت در راه خودت را می خواهم خدایا به من توفیق ده که شهید در راه تو باشم شهادت فی سبیلالله خدایا من خیلی دلم می خواهد بهشتی و رجایی را در بهشت ببینم چه اینکه من روسیاه کجا این بندگان مخلص تو کجا می دانی من فقط یک پدر و مارد پیری دارم از تو می خواهم که آنها را عاقبت به خیر کنی و بیامرزی آنها برای من زحماتی کشیده اند آنها را بیامرز خدایا چه خاکی به سرکنم اگر شهید نشوم و توفیق نیابم.
خدیا من در قبرستانها که می روم دلم می سوزد من از همه دوستانم عقب افتاده ام همه شهید شدند و ما روسیاه ماندیم . خدایا اگر صلاح ندیدی که من شهید شوم و توفیق شهادت در راهت را نصیب من نکردی لااقل توفیق ترک گناه را به من عطا کن. خدایا ما را به راه راست هدایت کن من روسیاه چه بگویم خدایا چه کلماتی را پیدا بتوان کرد که بتوان درد درونی خود را گفت . خدایا دل پر از درد است و زبان عاجر گفتن دردها فقط من دل به وجود تو ای خداوند خوش کرده ام و اینکه تو ای خدا گفته ای اولین قطره خون شهید گناهان او را می ریزد خواهش دیگر من بنده ذلیل از تو ای خدا این است که امام امت را طول عمر تا ظهور حضرت مهدی عنایت بفرمایی وصیت دیگر من این است که من در حدود 40 تا 50 روزه بدهکارم و مقداری پول دارم که به این مقدار انی دین را انجام دهید و اگر پولی مانده به یک کتابخانه اسلامی یا حزب جمهوری اسلامی نجف آباد هدیه کنید و حزب در مورد تصمیم گیری برای پول اینجانب آزاد است در راه خدا و هر جور که صلاح می داند خرج کند اگر من شهید شدم از خداوند برای من طلب آمرزش کنید و راضی نیستم گریه کنید.
خدایا پدر عزیز را بیامرز. و او را از دست من راضی گردان به دو برادر عزیزم سلام رسانده و از آنها می خواهم که همیشه به فکر اسلام باشند.
و السلام علی من التبع الهدی من التوفیق و علیه التکلان
حسین علی سمندری 23/12/60