صفحه اصلی
loading...
 
 
 

آقای شجاع!

بلدوزر را گذاشتیم کنار جاده. پتویی پهن کردیم کنارش و همه باهم خوابیدیم. باد خنکی می وزید. محمدرضا گفت:بچه ها یهگراز از لای این نخل هل و نی ها نیاد رومون! اکبر کاراته گفت:بیاد. گراز که تترس نداره. مجید گفت : من که می ترسم. اکبرکاراته گفت: من که اصلاً نمی ترسم.هنوز حرفش تموم نشده بود که مجید جیغی زد و گفت: ننه، گراز گوشمو خورده! همه یکدفعه با جیغ مجید پریدیم بالا ومجید هی می زد به گوشش و می گفت: گوشم کنده شده! گوشم و گراز خورده! داشتیم به گوش مجید نگاه می کردیم که دیدیم کسی می دود و می گوید: خاک برسرا فرار کنید!حالاست که گراز تکه پاره تان بکنه. اکبرکاراته بود. آن سر جاده می رفت و جیغ و داد می کرد. گوش مجید را وارسی کردیم. گوشش سالم سر جاش بود. گفتم : دیوانه گوشت که هست.گفت : نمی دانم. چیزی گوشم را گاز گرفت. سر برگرداندیم. باد گوشه ی پتو را تند وتند می زد بالا. مرتضی گفت: ترسو! مجید گفت: پس این گراز بوده ،ها! اکبر کاراته که آمده بود جلوتر می گفت :نه ،من خودم گراز را دیدم. گراز بود. مجید که از خنده ریسه می رفت ،گت: آقای شجاع! گراز کجا بوده ! بازی در آوردم. می خواستم ببینم راستی راستی نمی ترسی! اما اکبر کاراته هنوز هم می ترسید بیاید پیش ما!
مطلب بعدی »