|
|
|
|
|||
بوي پيراهن يوسفپنجشنبه 11 دی 1348
چند ماه پس از شهادت همسرم (1)، فرزند
يك سالهام دچار سرماخوردگي شد و پس از آن از چشمش خونابه ميآمد. شبي با تأثر از
اين مسأله به خواب رفتم و همسرم را ديدم. پس از درد…
خوب زنده مانده ايپنجشنبه 11 دی 1348
در مهندسي_رزمي جهاد، رانندهي بلدوزر بود و فرماندهي دسته، پسري فوقالعاده ساده و صميمي. معمولاً نيروي جديد كه ميآمد به دستهي ما، بايد ميرفت پيش او و نسبت به…
خاطره اى شاد از جبههپنجشنبه 11 دی 1348
گلوله از همه طرف مى باريد. مجال تكان خوردن نداشتيم. سه نفرى داخل سنگرى كه از كيسه هاى گونى تهيه شده بود، پناه گرفته بوديم. بقيه بچه ها، هر كدام در سنگرى قرار داشتند…
خشم شب به يادماندنىپنجشنبه 11 دی 1348
با سر و صداى محمود از خواب پريدم. محمود در حالى كه مى خنديد رو به عباس گفت: عباس پاشو كه دخلت درآمده.
فك و فاميلات آمده اند ديدنت! عباس چشمانش را ماليد و گفت: سر به سرم…
خاطره اي از شهید رضا اندقانیپنجشنبه 11 دی 1348
وقتی رضا در سال سوم راهنمایی درس می خواند، دوره ی امداد گری را گذراند و تصمیم گرفت که به جبهه برود. اما مادرم راضی نمی شد و می گفت:
باید درس بخوانی.
ولی او دل به درس…
كيسه خاكپنجشنبه 11 دی 1348
خاطره اي از شهید غلامرضا ایوبی
وقتی جنگ شروع شد، پدرم برای رفتن به جبهه تلاش زیادی می کرد. اما چون سنش زیاد بود، با رفتنش موافقت نمی شد. بارها و بارها پیش آمد که با…
رجز خواني شهيد دستوارهپنجشنبه 11 دی 1348
گلوله از همه طرف مى باريد. مجال تكان خوردن نداشتيم. سه نفرى داخل سنگرى كه از كيسه هاى گونى تهيه شده بود، پناه گرفته بوديم. بقيه بچه ها، هر كدام در سنگرى قرار داشتند ...…
يك مويز و چند قلندرپنجشنبه 11 دی 1348
براى كامروايى سحرخيزان، خلوت بودن دستشويى ها كافى بود. اگر غافل مى شدى به اندازه چشم به هم زدنى مثل مور و ملخ بچه ها از سنگر مى ريختند بيرون.
حكايت يك مويز و چهل…
ترب می خواهیپنجشنبه 11 دی 1348
تعداد مجروحین بالا رفته بود. فرمانده از میان گرد و غبار انفجارها دوید طرفم و گفت : " سریع بی سیم بزن عقب . بگو یک آمبولانس بفرستند مجروحین را ببرد! " شستی گوشی…
پوتين پيدا شدپنجشنبه 11 دی 1348
حقيقت گاهي حسوديمان ميشد از اينكه بعضي اينقدر خوشخواب بودند.سرشان را نگذاشته روي زمين انگار هفتاد سال بود كه خوابيدهاند و تا دلت بخواهد خواب سنگين بودند،…
|
|||||
|