صفحه اصلی
loading...
 
 
 

پيام رهبر معظم انقلاب به مناسبت روز تجليل از شهدا و ايثارگران/ 2/7/1388

پنجشنبه 11 دی 1348
بسم الله الرحمن الرحيم  حماسه ی ملّت ايران در دفاع مقدس، نمايشگر قله ی ظرفيت های انسانی مردم اين سرزمين خدائی است. قدرت ايستادگی و شجاعت، قدرت ابتكار و…

چمران مجذوب سید مجتبی شد

پنجشنبه 11 دی 1348
سید خودش را تا انتهای کانال برد. آقای چمران از دیدن کانال به قدری تعجب کرده بود که باور نمی کرد کار از ما و طرح از سید باشد. چندین بار گفت که این کانال دقیقاً از روی…

گوني كمپوت هايي كه كيسه خواب شد!

پنجشنبه 11 دی 1348
سريع به عليرضا گفتم، بگرد دنبال يك گوني ديگر او هم همان اطراف گوني ديگري پيدا كرد و كمپوت ها را خالي و از گوني ها مثل كيسه خواب استفاده كرديم. آن گوني هاي كمپوت ما را…

باباجان زودتر دشمنان را بكش و پيش ما بيا

پنجشنبه 11 دی 1348
در اين نامه آمده است: باباجان من و سوده دلمان برايت تنگ شده است. زودتر دشمنان را بكش و پيش ما بيا و ما را بيرون ببر زيرا از وقتي كه شما به جبهه رفتيد مامان ما را هيچ جا…

ورود کلیه برادران ممنوع !

پنجشنبه 11 دی 1348
بنده خدا حاج آقا هر ذکر و آیه ای بلد بود می خواند تا کسی از جماعت محروم نماند . مکبر هم کوتاهی نکرده ، چشم هایش را دوخته بود به ته سالن تا اگر کسی وارد شد به جای او یا…

عیبی یوخدی قارداش

پنجشنبه 11 دی 1348
راستش اگر کسی آن جوری با من حرف می زد، چیزی به او می گفتم. اصلاً می زدم و از لشکر بیرون می رفتم. بنده خدا با آن مقام و موقعیت حتی خاکی تر از یک بسیجی آمد و گفت:ـ « برادر!…

آمده ام جبهه شهید بشوم

پنجشنبه 11 دی 1348
همه دور هم نشسته بودیم. یکی از بچه ها که زیادی اهل حساب و کتاب بود و دلش می خواست از کنه هر چیزی سر در بیاورد گفت: بچه ها بیایید ببینیم برای چه اومدیم جبهه. و بچه ها که…

اینقدر نماز شب نخوانی

پنجشنبه 11 دی 1348
دی جدی مانع نماز شب و شب زنده داری بچه ها می شد. تا جایی که می توانست سعی می کرد نگذارد کسی نماز شب بخواند. گاهی آفتابه آبهایی که آنها از سر شب پر می کردند و پشت…

دوره درهای بسته 2

پنجشنبه 11 دی 1348
دوره درهای بسته 2به روایت فاطمه ناهیدینوشته: مریم برادران چاپ و صحافی: روایت فتح چاپ دوم: 1382شمارگان: 3300 نسخه قیمت: 5000 ریال«دوره ی درهای بسته» عنوان کتابهایی است که…

سرباز موجي

پنجشنبه 11 دی 1348
اوايل جنگ بود. و ما با چنگ و دندان وبا دستخالى، با دشمن تا بن دندان مسلح مى جنگيديم . بين ما ، يكى بود كه انگار دو دقيقه است از انبارذغال بيرون آ مده بود: اسمش عزيز بود.…