صفحه اصلی
loading...
 
 
 

راهیان دشت خون

پنجشنبه 11 دی 1348
گوش داريد اي هواداران عشق! تشنگان نم نم باران عشق! بار ديگر قصه ي عشق و جنون بشنويد از راهيان دشت خون ماجراي عشق و وصل يار را قصه ي مولا و وصف يار را قصه ي ليلي و مجنون…

وعده ی شهادت

پنجشنبه 11 دی 1348
پس از اين كه به بچه ها خبر رسيد دكتر «رحيمي» شهيد شده است، همه ي بچه ها دعاي توسل را به ياد او خواندند. دعا را «محمدعلي» مي خواند. وقتي به نام مقدس امام حسين (ع) رسيد، دعا…

کرامات شهدا

پنجشنبه 11 دی 1348
هنوز انقلاب پيروز نشده بود و حضرت امام (ره) در تبعيد به سر مي بردند. يك روز صبح كه مي خواستم او را براي نماز از خواب بيدار كنم، ديدم بيدار است و ناراحت. پرسيدم: چي شده…

گریز..(شاعر: سید حمیدرضا برقعی )

پنجشنبه 11 دی 1348
شب آخر هنوز یادم هست خیمه زد عطر سیب در سنگر خیمه تاریک شد، و این یعنی روضه‌خوان گفت از شب آخر گفت : این راه و این سیاهی شب عشق چشمان خویش را بسته است ما سحر قصد آسمان…

وصف شهیدان اززبان امام شهیدان

پنجشنبه 11 دی 1348
ماراچه رسدكه اينقلمهاي شكسته وبيانهاي نارسادروصف شهيدان وجانبازان ومفقودانواسيراني كه درجهادفي سبيل الله جان خودرافداكرده وياسلامت خويش راازدست داده انديابه دست…

نامه ای به فرزند شهید

پنجشنبه 11 دی 1348
به : آقای حمیدرضا ملایی فرزند شهید احمد ملایی از فردوی قم فرزند عزیزم! نامه تو به پدر شهیدت را در روزنامه خواندم. آن چه نوشته ای ، حرف دل خیلی هاست؛ اما این را بدان که…

صلوات...

پنجشنبه 11 دی 1348
سرهنگ عراقی گفت« برای صدام صلواتی بفرستید.» برخاستم و با صدای بلند داد زدم «سرکرده اینها بمیرد،صلوات» طوفان صلوات برخاست... «قائدالرئیس صدام حسین، عمرش کوتاه تر باد،…

خاطرات تفحص(2)

پنجشنبه 11 دی 1348
یکی با سلاح مراقب ما بود وما هم لابه لای نیزارها مشغول کاوش بودیم. نمی دانستیم در خاک عراقیم یا ایران. خود عراقی ها هم شک داشتند. مدتی پیش، یکی از بچه ها را در فکه اسیر…

خاطرات تفحص(1)

پنجشنبه 11 دی 1348
هر کاری می کردیم، مرخصی نمی رفت. سخت کار می کرد. می گفت : «می ترسم نباشم و شهیدی زیر خاک بماند یا شهیدی پیدا شود و من نباشم.» کسی که جنگ را ندیده ، نمی داند استخوان شهید…

خاطرات سید علی(1)

پنجشنبه 11 دی 1348
بچه های شهید چمران در ستاد جنگ های نا منظم جمع می شدند و هر شب عملیات می رفتند و بنده را هم گاهی با خودشان می بردند. یک شب دیدم افسری با من کار دارد؛ به نظرم سرهنگ 2یاسر…