|
|
|
|
|||
آقای شجاع!پنجشنبه 11 دی 1348
بلدوزر را گذاشتیم کنار جاده. پتویی پهن کردیم کنارش و همه باهم خوابیدیم. باد خنکی می وزید. محمدرضا گفت:بچه ها یهگراز از لای این نخل هل و نی ها نیاد رومون! اکبر کاراته…
جریمه گناهپنجشنبه 11 دی 1348
همسرش (شهید محمدحسن فایده )می گوید : یک روز که آمدم خانه، چشمهایش سرخ شده بود.
نگاه کردم دیدم کتاب گناهان شهید دستغیب را در دستهایش گرفته است.
بهش گفتم : «گریه کردی؟»
یک…
بررسی تطبیقی شخصیت و عملکرد زنان در جنگ ایران و عراقپنجشنبه 11 دی 1348
نویسنده : مبین نهاوندی
اين نوشته مقايسه اي است بين ارزشهاي شخصيتي زن در سايه ي نظام ديني و انقلابي ايران و زن در نظام بعثي عراق. قصد ما اين است كه در اين پژوهش كوتاه،…
با من سخن بگو دوکوههپنجشنبه 11 دی 1348
اگر بپرسي دوكوهه كجاست چه جوابي بدهيم؟ بگويم دوكوهه پادگاني است در نزديكي انديمشك كه بسيجيها را در خود جاي ميداد و بعد سكوت كنيم؟ پس كاش نميپرسدي كه دوكوهه…
نخل ایثار (شاعر: سید حسن حسینی)پنجشنبه 11 دی 1348
دلا دیدی آن عاشقان را؟
جهانی رهایی در آوازشان بود
و در بند حتی
قفس شرمگین از شکوفایی شوق پروازشان بود:
پیام آورانی که در قتلگاه ترنم
سرودن -علی رغم زنجیر-
…
چه میشوند... (شاعر : علیرضا غزوه )پنجشنبه 11 دی 1348
...چه می شوند استخوان ها و گوشت ها؟
-خاک!
و خاک ها و جمجمه ها؟
-شاید زغال، شاید نفت!
و نفت ها؟
-دلار!
دلارها؟
-باروت!
چه می شوند چشم ها و نفس ها؟
-باران!
و سنگ ها و میز ها…
مرثیه ها را عوض کنید...(شاعر : علیرضا اطلاقی )پنجشنبه 11 دی 1348
لطفاً مسیر مرثیه ها را عوض کنید
نزد کمیل رفته دعا را عوض کنید
آیا حسین مرده که ماتم گرفته اید؟!
این جامه سیاه عزا را عوض کنید
بیمارهای خسته! طبیب شما منم!
تشخیص داده ام…
غبار و خون و باروت... ( شاعر : رضا علی اکبری )پنجشنبه 11 دی 1348
خیابان، دوربین و آب و قرآن، ... اولین برداشت
کسی در صحنه خم شد، ساک خود را از زمین برداشت
تریبونها ـ پر از احساس ـ رفتن را هجی کردند
تمام شهر را آوازهای آتشین…
سر در گم و حیران (شاعر : حمیدرضا حامدی )پنجشنبه 11 دی 1348
دید در معرض تهدید دل و دینش را
رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را
رفت و حتّی کسی از جبهه نیاورد به شهر
چفیه و قمقمه اش... کوله و پوتینش را
رفت و یک قاصدک سوخته تنها آورد
مشت…
طوفان دیگری در راه استپنجشنبه 11 دی 1348
نویسنده: سید مهدی شجاعیناشر:کتاب نیستانتعداد صفحات: 394 صقسمتی از متن:
*...فکر می کنم که دچار حالتی شبیه "دوست داشتن" شده باشم! نمی توانم اسمش را بگذارم عشق.برای اینکه به…
|
|||||
|