طلبه شهید: ناصر مصلحی مجال آن است تا خاطره خون و خطر مردان مرد را مرور کنیم و به تکریم شهیدانی بر آییم که بر قله افتخار ایستاده اند و شمیم خونشان دشت به دشت در گذر شتابناک زمان، شامه نواز تاریخ است؛ همان سبزهای سرخی که در قهقهههای مستانه شان و در شادی وصولشان «عند ربهم یرزقون» اند، شهید، آن عاشق بی تاب و سر از پا نشناخته ای است که پروانهوار در عشق وصال به معبود خویش می سوزد و برای همیشه جاویدان می ماند و به یقین شهادت افتخاری است که به هر کس نخواهند داد. اینک لحظاتمان را با یاد و خاطره شهید عزیزی از اصحاب عاشورایی سپری می کنیم تا چراغی فرا رویمان و ترسیم کننده الگوی زندگی برای ما باشد. به سال 1344 در شهرستان شهرضا در خانواده ای مذهبی و ساده دیده به جهان گشود و شکوفه لبخند و شادمانی را بر لبان پدر و مادر مهربانش جاری ساخت. نام او را ناصر نهادند، گویا از همان ابتدای ورود به این دنیا برای نصرت و یاری دین خدا، از طرف حضرت دوست انتخاب شده بود. تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان رساند و سپس دروس راهنمایی را تا اتمام سال سوم و اخذ مدرک سیکل با موفقیت ادامه داد. بعد از اتمام این دوره از زندگی، جذبة دلربای ساقی عشق جوشش و خروشی در درونش انداخت که با جدیت در راه کمال قدم بگذارد. یوسف فاطمه -سلام الله علیه- کمند صید انداخت و ناصر نیز در دام عشق اوگرفتار شد و عاشقانه راه حوزة علمیه را در پیش گرفت. او عارف عاشقی بود که با پشت پا زدن به همه تعلقات و زرق و برقهای دنیا، تنها راه رضایت و خشنودی اربابش حضرت مهدی -سلام الله علیه- را در پیش گرفت و هدفش از رفتن به حوزه آمادگی برای جانفشانی به پای مولایش مهدی -سلام الله علیه- بود. با شروع جنگ تحمیلی، دل عاشق او دیگر تحمل ماندن در این دنیا را نداشت چرا که لبخند رضایت مولایش را در صحنه جهاد و نبرد می دید. سرانجام این سرباز فداکار امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) در 16/4/1364 در خرم آباد شقایقوار، برگبرگ هستی اش را به پای مولایش ریخت، خلعت زیبای شهادت را به بر کرد و در زمرة مردانی قرار گرفت که هنگام زیارتشان به آنها سلام میدهیم: السلام علیکم یا انصار رسولالله. السلام علیکم یا انصار ابی عبد الله الحسین. پیکر پاکش پس از تشییع بر روی دستان امت حزب الله، در گلزار شهدای شهرضا به خاک سپرده شد. «روح پاکش در جوار اولیای الهی متنعم باد»
بسم الله الرحمن الرحیم «طلبة شهید:ناصر مصلحی» من ناصر مصلحی، فرزند فتح الله بر اساس رسالت و مسئولیتی که حس نمودم، در راه الله و برای پاسداری از انقلاب کبیر اسلامی -که 160 هزار کشته و مجروح داده است- به جبهه آمدم و به جنگ علیه دشمن خدا پرداختم. من گام نهادن در این مسیر خدایی را یک فریضه می دانم و اگر دشمن را شکست دهیم، پیروزیم و اگر به ظاهر شکست بخوریم و کشته شویم، پیروزیم. به هر حال این مایه افتخار برای من و شماست که در این راه به درجه شهادت می رسیم، به جایی می رویم که ملکوتش نامند، آنجا که بهشتش نامند .... هیهات! 17 سال از عمرم گذشت و هنوز اندر خم یک کوچهام زیرا که از نعمتهایی که پروردگار به من داده سپاسگذاری نکردهام و شرمندهام و بیشتر از همه از نعمت بزرگ خداوند ناسپاسی کردم که امام و رهبر و مرجع تقلید ما، روح خدا، خمینی بت شکن باشد توفیق نیافتم، آنطور که باید در گفتارش تفکر کنم و توفیق نیافتم که بیشتر بشناسمش، افسوس و صد افسوس که با او هم عصر بودم ولی نتوانستهام ]در شخصیت او[ بیندیشم . . . . ]والسلام علیکم و رحمه الله[