طلبه شهید:سید علی مدنی قلم در ترسیم چکامة حضورت شکست. واژهها آشفته از توصیف، سایه سار غم شدهاند. انتظار چو بغضی در گلویت گیر کرده بود، آنگاه شیشه دلت شکست. هجوم اشک آینة چشمت را شستشو میداد و بر ضریح مردمک چشمهایت، انتظار گره خورده بود. اوراق جنون با رقص خون، پایان فصل زندگی عاشقانهات بود. تار و پودت شرح عشقی بود که در سینه خورشید نمیگنجید. در یکی از روزهای سال 1349 آن هنگام که نسیم به طنازی، درختان شهرستان شهرضا را به رقص در میآورد، آهنگ تولدت نوای خوشی بود که در کشور هستی، شاهپرکها را به پرواز در می آورد و تو در میان گل خنده های شمعدانی خانه به دنیا آمدی. کنجکاوی کودکانه، هوش سرشار و فطرتی الهی تو را در جادة سبز توحید به سوی کانون عشق الهی می کشاند. غنچة زندگیات آنگاه که به هفت سالگی رسید، در بهار علم و دانش شکفت و تو الفبای علوم را از آموزگار مهربان یاد گرفتی. قلب کوچکت ترسیم عشقی آسمانی بود و مادر در هر صبح میهمان قلب بی ریایت می شد و با بوسه برگلبرگهای جانت تو را به دست تقدیر می سپرد. در لوح تقدیر چه زیبا نام تو را در جمع عشاق نوشته بودند. تویی که در هر صبح با دعای عهد مانوس بودی و شمیم روح انگیز گل نرگس را از دوردست افق انتظار استشمام می کردی. دل به هوای کوی یار، عزلت نشین خانة دوست شدی و قدم به حوزة علمیه نهادی و پس از گذراندن تحصیلات حوزه تا اتمام مقطع مقدمات در انتهای سکوتت موجی از عشق دیده میشد. ساربان، کاروان دل را تا آن سوی افلاک میبرد و بار دیگر تو نیز با ندایی بیقرار رو به سوی دیار عاشقان نهادی و به جبهههای نبرد نور علیه ظلمت شتافتی. کربلا تبلور خون بود و حسین، جوشش بندگی درمحضر حضرت معشوق و تو غزل جاودانگی را در مثنوی شهادت سرودی. در آن شب که آسمان بر پهنة حلبچه میبارید، اصحاب عاشورایی آخر الزمان از میدان تنگ دنیا گذشتند و پای بر افلاک نهادند و تو در 27/12/1366 در منطقه حلبچه (عملیات والفجر 10) با تمام جلوههای حیات وداع کردی، جرعه نوش جام وصال گشتی و خود را ساکن ملکوت اعلی؛ نمودی همان جا که بزم محبان خداست و آن روز که تو را به شهر آوردند و بر روی دستها به گلزار شهدای شهرضا میبردند، بوی بال فرشتهها فضای شهر را معطر کرده بود. «روحت شاد و راهت پر رهرو باد»