خاطره :
بسم الله الرحمن الرحیم
با درود به رهبر کبیر انقلاب امام خمینی و با درود و سلام به روح تمام شهدای انقلاب
من خواهر شهید جواد سرائیان هستم . خاطره ای که از ایشان دارم یک مقدار چیزهایی است که برایتان می گویم . اوایل انقلاب ایشان راهنمایی بود. بچه بسیار فعالی بود . هر شب با دوستانش که اکثرا شهید شدند مثل محسن صغیرا و پسرخاله اش مجید یزدخواستی و دیگران روی دیوار شبانه شعار می نوشتند و در روز در صف اول تظاهرات بودند. در محرم که مراسم سوگواری بود وقتی ارتش حمله می کرد او با اندام ریزی که داشت به زیر خودروی آنها رفته بود که پیدا نشود. در همان اوایل کلاس رزمی و نظامی می رفت . با تمام دوستان و بیگانگان گرم و صمیمی بود البته با رعایت موازین اسلامی . او هیچگاه وقت خود را تلف نمی کرد . در تمام لحظات حتی در بیمارستان با نوار یا کتاب مشغول بود . مدتی در حوزه اصفهان گاهی در قم مشغول درس بود . احترام به پدر و مادر برایش خیلی مهم بود . نماز اول وقت را ترک نمی کرد . حتی موقع شهادتش برای نماز مغرب آماده می شد . ماه رمضان هرشب برای دعا به تکیه گاه شهدا می رفت. خیلی با حال نماز می خواند. در جمع حق نداشتیم با حضور او از دیگران سخن بگوییم و همیشه می گفت حرف از خودمان بزنید . او مرتب مجروح می شد و در آخر که مادرم مانع می شد می گفت سرم سالم است باید بروم . بطوریکه در موقع شهادتش مقداری از سرش رفته بود . بیگانگان از کارهایش بیشتر از ما اطلاع داشتند .
این یک مقدار خصوصیات و خاطراتی بود که از ایشان داشتم .
واسلام علیکم و رحمه ا... و برکاﺓ
بسم الله الرحمن الرحیم
من خواهر شهید جواد سرائیان می باشم . جواد برادر کوچک بود. هرچه از فضایل اخلاقی او بگویم بازهم قطره ای از دریای معرفت او نمی شود . برادرم فردی خوش اخلاق , خوش برخورد و با ایمان بود . اگر مدتها با او می نشستیم از گفتن حرفهای بیهوده خودداری می کرد و بیشتر اوقات خود را به فکر کردم مشغول بود . اگر یکبار اورا می دیدید چنان برخورد گرم و صمیمانه داشت که گویی سالیان دراز است با شما آشناست . فعالیت او از زمان انقلاب شروع شد . در آن زمان دوران دبیرستان را طی می کرد و زمانی که انقلاب پیروز شد و مملکت احتیاج به جوانان داشت برای دفاع از انقلاب ایشان در مکانهای مختلف حضور داشتند و موقع امتحانات خود را به اصفهان می رساندند . او در عملیات بسیاری شرکت کرد از جمله فتح المبین . در این عملیات داوطلبانه بر روی مین رفت و دو پا و یک دست ایشان مجروح شد . بطوریکه وقتی به ما اطلاع دادند و ما به بیمارستان رفتیم تنها یک سر و یک دست او سالم بود . خوب بعد از گذشت زمان بهبودی حاصل شد و باز عازم جبهه گردید و آخرین بار بعد از فتح فاو بود که با دوستان دور هم نشسته بودند که خمپاره ای به میان آنها آمد و برادرم رفت . ولی امیدوارم خداوند ما را یاری کند که پوینده راه او باشیم .
سخنان مادر شهید:
بسم الله الرحمن الرحیم
درود به رهبر کبیر انقلاب امام خمینی و تمام شهدای راه حق و حقیقت
من مادر شهید جواد سرائیان . ایشان از بچگی بچه بی باک و بی پروا بود . موقع راهنمایی که بود مرتب دنبال مسجد و آقا بود . موقع دبیرستان هرگاه بیرون می رفت و من می پرسیدم کجا بودی می گفت رفتم بیرون دنبال آقا و مسجد بودم . تا اینکه عید شد و ایشان گفتند می خواهم اردو بروم و من گفتم نمی شود تنها به اردو بروید و ایشان گفتند با مدرسه می خواهم بروم و رفتند اردو و بعد ما خبردار شدیم که ایشان به آبادان رفته اند و آن موقعی بود که سر و صدای جنگ بلند شده بود. بعد از اطلاع پیداش کردیم و با برادرش به سپاه رفتیم و گفتیم این پسر کوچک بوده 15 ساله بوده و بدون اطلاع پدر و مادرش شما او را برده اید .بالاخره 15 روز گذشت و ایشان آمد و کم کم انقلاب پیروز شد و این مرتب به جبهه می رفت و می آمد و هر موقع می گفتم درس چطور می شود می گفت شما نگران نباشید و موقع امتحانات می آمد امتحانات را می داد و دوباره می رفت . مرتب یک شب اینجا و جبهه بود . تا اینکه عملیات فتح المبین شروع شد و ما می خواستیم به مشهد برویم که از ایشان درخواست کردیم بیاید ولی نیامد تا اینکه ما به مشهد رفتیم و مرتب از رادیو اعلام می کرد که عملیات آغاز شده است و ایشان در آن عملیات داوطلبانه بر روی مین می رود و دو پا و یک دست می شکند که او را به بیمارستان امین آوردند و هرچه خواستند آدرس منزل را بگیرند او نداده بود , تا اینکه یکی ایشان را شناخته و به برادرشان اطلاع می دهد که برادرشان به بیمارستان می رود و ما هم اطلاع نداشتیم که بعد از اینکه فهمیدیم به بیمارستان رفته و دیدیم دوپا و یک دست ناراحتی پیدا کرده که بعد دوپا و یک دست را گچ گرفتند و به خانه منتقل کردند که تا سه ماه در گچ بود و پس از مدتی گچ را باز کردند و مرتب فیزیوتراپی رفتند تا بهتر که شدند دوباره به جبهه رفتند و مرتب در جبهه بود و در عملیات دیگر پای چپش شکست و در اراک گچ گرفتند و به اصفهان فرستادند که به خاطر اینکه درست گچ نگرفته بودند دوباره به بیمارستان صدوقی بردند و در آنجا گچ گرفتند و ما به عیادتش رفتیم , که پای ایشان کامل خوب نشد و ماجرای زیادی پیدا کرد ولی با این حال ایشان دوباره به جبهه رفتند و هرگاه ما مانع می شدیم می گفتند من یک سر سالم دارم و تا هستم باید به جبهه بروم .پس از مدتی که از جبهه برگشت شب بود و ما خواب بودیم که از درب بالا آمده و به زیرزمین منزل رفته بود برای استراحت و صبح که من بیدار شدم از کفشهای او فهمیدم که آمده . با همان لباسهای رزم و در حالی که شیمیایی شده بود و پس از استراحت او را به بیمارستان بردیم . پس از بهبودی دوباره در حالی که با عصا راه می رفت راهی جبهه شدند و برای درس دوباره برگشت و با نوار درس می خواند ( رشته الهیات ) تاموقعی که امام فرمان دادند که همه باید به جبهه بروند . صبح همان روز دیدم جواد برای درس به کلاس نرفت . علت را پرسیدم , گفت می خواهم به جبهه بروم و لباسها را پوشید و برای خداحافظی به منزل خواهرش رفت . پس از برگشتن به او گفتم مگر نمی خواهی درس بخوانی , گفت نگران نباشید من میروم و مدارک کنکور را برادرم برایم پست می کند . شب برای غسل و طهارت به حمام رفت و صبح آماده رفتن شد که گفتم پدرت مریض است دیگر به جبهه نرو . گفت مادر خدانگهدار شما و پدر می باشد , نه من ؛ رفتن جواد مصادف بود با ماه مبارک رمضان که خبری از او نداشتیم تا روز قدس که منزل یکی از دوستانش تلفن زد و من به آنجا رفتم . پس از سلام وا حوالپرسی از همه , گفتم برای امتحان کنکور بیا ؛ گفت مادر من باید امتحان جبهه را خوب بدهم و از قول من از همه فامیل حلالیت بطلبید و خداحافظی کرد و در شب همان روز موقع نماز مغرب و عشاء به شهادت رسید و ما پس از گذشت چند روز که فهمیدیم بدن او را تشیع کردیم .
خاطره ای از شهید جواد سرائیان:
من آنطور که باید جواد را نشناختم . مادر او بودم ولی کامل او را نشناختم . هر موقع برایش چیزی تهیه می کردم مرتب از من تشکر می کرد . به لباس و وضع ظاهرش می رسید . موقع ورود به منزل یا اطاق تا من وارد نمی شدم او وارد نمی شد . تا موقع شهادتش ما نمی دانستیم که او فرمانده بوده است . زیاد مجروح می شد و تا موقعی که مجروحیتش سخت نبود نمی گذاشت ما بفهمیم . یک موقع ترکش به پهلویش خورده بود و نگذاشت ما بفهمیم . او بسیار فهمیده بود بعضی مواقع در حال خوردن غذا کسی درب منزل را می زد و ایشان می رفتند بیرون من می گفتم شام سرد می شود می گفت حالا می آیم و گاهی تا نزدیک صبح کار داشت و نمی آمد و وقتی می گفتم شام نخوردی می گفت ناراحت نباشید . ما بسیاری از خصوصیات اخلاق و فعالیتهای او اطلاع نداشتیم تا اینکه پس از شهادتش از دوستان و فرمانده ایشان حاج آقا مرتضی قربانی شندیدیم . حتی برادرش نیز برای ما نمی گفت . از کارهای خودش در جبهه اصلا حرفی نمی زد . این خاطره من از ایشان