زندگینامه از زبان مادر شهید:
2 سال بعد از ازدواج ما کاوه به دنیا آمد. 2 سال بعد هم برادرش کورش به دنیا آمد کاوه خیلی زیبا رو و خوش زبان و شیرین بود حتی چشمهای خمار و کشیده ای داشت و صورت تپل داشت یک بار که از تخت افتاد پایین با سر افتاد زیر چشم او آسیب دید که خط افتاد و تا هنگام شهادت او این خط زیر چشم او بود. بچه باهوش بود و کنجکاوی می کرد هم خوش زبان بود و هم خوش صورت مثلا اگر پدرش حرفی می زد یک حرفهایی می زد مثلا می گفت دوست ندارم می کشم تو را اگر من را نبری دنبال خودت و ما از حرفهای او می خندیدیم یک دفعه لباس سورمه ای برای او دوخته بودم او پوشیده بود و رفته بود درب خانه یک جوی آب آنجا بود بچه های کوچه او را بغل کرده بودند که افتاده بود در جوی آب به من می گفتند این لباس های قشنگ را به بچه نپوشان که او را چشم بزنند او 2 سال و نیم داشت. بعد از کاوه و کورش خدا به من دختری داد به نام کتایون من در آن زمان خیاطی می کردم خانواده ای که سالها با هم دوست بودیم و من برای آنها خیاطی می کردم دختری داشت که در زندگی ما رخنه کرد و مرا بروز سیاه نشاند ازدواج مجدد پدرش و طلاق دادن من و بچه ها و زندگی و مشکلات زیاد با آقایی که او هم یک دختر از ازدواج اولش داشت با هم ازدواج کردیم پدر کاوه این دو پسر را از من گرفت و دختر را بدون اینکه خرجی از او طلب کنم خودم نگهداری کردم بچه ها تا مدت زمانی که کنار پدر بودند با ناسازگاری نامادری روبرو بودند مرتب از منزل فرار می کردند و کنار من می آمدند و پدرشان می آمد و با کتک بچه ها را با خود می برد. کاوه از 15 سالگی کنار من آمد البته او سر کار می رفت و برادرش هم به درس و مدرسه ، روزها کار می کرد ، شبها به مسجد می رفت و نماز می خواند و بعد به خانه می آمد تا اینکه در سال 1355 به خدمت نظام رفت چون نمی خواست برای رژیم شاه خدمت کند برایش معافیت گرفتیم دوباره کار را از سر گرفت و مشغول شد چون در دوران زندگی خیلی سختی کشیده بود با دوستانش همدردی می کرد و هر که کاری یا کمکی می خواست برایشان انجام می داد در آن زمان راننده تاکسی بود با شروع درگیری های انقلاب و اعتصابات با چندی از دوستانش در مسجد جمع می شدند و به فعالیت می پرداختند تا اینکه مقداری از برگه هایی که از سوی امام خمینی قرار بود پخش شود از تاریکی سینما رکس استفاده کنند که به دست مردم برسد رفته بود که این حادثه اتفاق افتاد. رفتارش با برادرش که 2 سال بعد به دنیا آمد خیلی خوب بود اصلا از او حسادت نمی کرد در خانه کمک من خرید می کرد که من خیاطی کنم می گفت شما بیرون نیایید برای خواهرش هم همین طور با او بازی می کرد و اسباب بازی برای او می خرید و مثلا اگر دوستانش گرفتاری داشتند با پدر و مادرشان قهر کرده بودند ایشان آنها را آشتی می داد یک زبان خاص و مهربان داشت. یک روز صبح گفت مامان قابلمه بدهید تا کله پاچه بخرم گفتم ما که نمی خوریم گفت حالا شما بدهید بعد که از او پرسیدم برای چه کسی کله پاچه گرفتی گفت پدر دوستم گفته بود من آرزو داشتم این بچه برایم کله پاچه بگیرد من هم برایش خریدم تا آرزوی او را به جای پدرش من برآورده کرده باشم. اگر پول داشت به دوستانش می داد می گفتم مگر خودت احتیاج نداری می گفت حالا یا او به من پس می دهد یا نمی دهد مهم نیست نظم و انظباط شخصی ایشان خیلی خوب بود رعایت همه چیز را می کرد. موقعی که می خواست سربازی برود من و مادر بزرگش را بغل کرده بود و گریه می کرد و می گفت چه طوری بروم یک ماه بعد که ما رفتیم به او سر بزنیم از همان دور دستهایش را باز کرده بود و گریه می کرد و می گفت من را نجات بدهید از اینجا مادر بزرگش هم رفت به فرمانده شان گفت او سرپرست من است و از من نگهداری می کند و معافیت او را گرفتیم می خواست کار مثبتی برای نظام انجام ندهد. همیشه می گفت من دلم می خواهد یک روز جبران زحمت های ناپدری ام را بکنم. همان سالی که می خواست به مدرسه برود همه کارهایش را انجام دادم و ذوق داشتم که او را به مدرسه ببرم ناگهان پدرش آمد و بچه ها را برد و دیگر نمی گذاشتند بچه ها را ببینم من می رفتم در مدرسه او را ببینم که خبر می دادند به پدرش و کاوه را کتک می زد درس را دوست داشت ولی به خاطر این ناراحتی ها دیگر دلش نمی خواست برود نمره هایش خوب بود بعضی اوقات از مدرسه فرار می کرد و می آمد کنار من ولی در خانه حواس او پرت می شد چون او در خانه پدرش ظرف می شست و جارو می کرد و نمی گذاشتند او درس بخواند تا کلاس نهم درس خواند و بعدازظهر درب مغازه ای می ایستاد تا راه و رسم کاسبی را یاد بگیرد ولی به خاطر پدرش که همه را زیر سلطه داشت می ترسید و فوری جا به جا می شد و بعد از آن هم گواهی نامه رانندگی را گرفت و روی ماشین کار می کردند. نماز خواندن را از مادربزرگش یاد گرفت و همه بچه هایم از ایشان نماز خواندن را یاد گرفتیم چون مادربزرگش کنار ما زندگی می کردند حتی شبها اول به مسجد می رفت و بعد می آمد یک شب که دیر به خانه آمد گفت یک موعظه بود نشستیم گوش دادیم در حین این مسجد رفتن فهمید که طاغوت را می شود از بین برد و راه و رسم مبارزه کردن را یاد گرفت در خفا کار می کردند حتی 2 دفعه که ریختند مردم در خیابان این چند نفر هم در تظاهرات بودند که یک بار دنبال آنها انداخته بودند و آنها فرار کرده بودند. آن شب قرار بود که کاوه و دوستانش به عروسی بروند و آنجا اعلامیه ها را بین مردم پخش کنند کاوه می گوید نه نمی توانیم عروسی دوستمان را به هم بزنیم و پیشنهاد می دهد که در سینما این کار را انجام دهیم وقتی رادیو اعلام کرد که سینما رکس آتش گرفته مطمئن بودم که سینما نمی رود ولی برادرش تاکسی او را کنار سیینما دیده بود من چند روزی بود آمده بودم اصفهان برای آنکه خانه بگیرم گفت مامان ناراحت نباش اگر من را دیگر ندیدی نگران نباش گفتم چرا این حرف را می زنی گفت ممکن است تو آنجا بمانی و من اینجا من در اصفهان نگران بودم چون خواب دیدم در خیابان شلوغ است یک جنازه انداخته بودند و روی آن من جیغ میزدم و می گفتم این از من است این کاوه است من اصلا نمی دانستم که او فعالیت های سیاسی انجام می دهد. برادرش وقتی ماشین او را دیده بود همان لحظه از کنار قبرستان عبور می کند که صدای کاوه را می شنود. که می گوید من اینجا هستم وقتی برمی گردد می بیند که جنازه ای پلاک کاوه در گردنش است ولی تمام بدنش سوخته است می فهمد که کاوه هم در سینما سوخته است. بعد از شهادت او هم خواب دیدم لباس خوب پوشیده سرحال است وقتی من گریه می کردم می گفت گریه نکن من جایم خوب است 21 ساله بود که شهید شد می گفتیم ازدواج کن می گفت باید همه برنامه های یک دختر را آماده کنیم تا بتوانیم او را با خیال راحت به زندگی خودمان دعوت کنیم. او از کوچکی علاقه به دوچرخه سواری و موتور داشت با بچه ها در کوچه هم فوتبال بازی می کرد.
با هم به مسافرت می رفتیم به مشهد او کمک ما می کرد چون با همه زود دوست می شد مثلا این قدر زود با راننده خودمانی می شد که همه فکر می کردند که ما فامیل راننده هستیم همیشه از صورت او نور می بارید. به گل و گیاه علاقه داشت مثلا گل رز برای من هدیه می آورد و گل محمدی در آبادان بود از هر جا که می توانست به دست می آورد و برای من می آورد می گفت این را برای بوی حضرت محمد (ص) است که برای شما می آورم. همه ائمه را دوست داشت یک مدت هم در ماهشهر کار می کردند در اداره شرکت نفت که برای من یک فلاکس آورد و برای ناپدری اش پارچه کت و شلواری آورد چون خط او خیلی خوب بود کارهای دفتری آنجا را انجام می داد البته یک زمان کوتاه این کار را کرد. ایام محرم پذیرایی دسته ها را انجام می دادند و علم بلند می کردند ، سینه زنی می کرد و در عزاداریها شرکت می کرد.
عید فطر که می شد می گشت کسانی که تهیدست بودند را پیدا می کرد و کفاره بعضی از روزه ها که نتوانسته بود بگیرد را به آنها می داد عیدهای مذهبی را خیلی بیشتر دوست داشت عید نو را در تمام روزها کار می کرد و می گفت باید برای روزی تلاش کرد یک مقداری خجالتی بود شرم و حیای او خیلی بود بعضی ها که حجابشان کامل نبود گاهی به من می گفت اگر فلان لباس را می پوشیدند بهتر نبود و غیر مستقیم امر به معروف می کرد.