صفحه اصلی
loading...
 
 
 

شهید بی نام و نشان

آخرین روزهای تابستان 72 بود . گرما در فکه امان همه را بریده بود ، سکوتی پر رمز و راز بر سراسر دشت حکمفرما بود . مدتی بود شهیدی پیدا نکرده بودیم ، انگار شهدا همه با ما قهر کرده بودند : آقاسید  گفت:اگر امروز شهیدی پیدا نشد ، برویم در یک محور دیگر کار کنیم.. گفتم : اگر شهدا بخواهند ما را صدا می زنند...خب می توانیم برویم روی تپه های 143 کار کنیم ، توکل به خدا...

بالاخره با همفکری یکدیگر،دستگاه بیل مکانیکی را به محل مورد نظرانتقال دادیم.بچه ها درهر منطقه که به نظر مشکوک می رسیدبا ذکر صلوات شروع به بیل زدن می کردند،در حین کار به جایی رسیدیم که به نظر می رسیدقبلا یک سنگراجتماعی عراقی بوده.در حاشیه این سنگر،تعدادی کلاه و وسایل انفرادی به چشم میخورد.احتمال می رفت در همین محل تعدادی شهید ، مدفون باشند . بیل اول و دوم به زمین زده شده بود که بیل سوم به یک جسم سنگین برخورد کرد . دقت کردیم دیدیم روی زمین « بتون » ریخته شده . کنجکاوانه و با کمک بچه ها ، بتون ها را از زمین کنده و بلند کردیم . صحنه بسیار دردناکی بود !!

پیکرهای مطهر شهدا در حالی که دست و پاهایشان با سیم تلفن به هم بسته شده بود به روی هم انباشته شده بود .

ما تا وقت غروب توانستیم پیکر 50 شهید را تخلیه کنیم . همه آن شهدا با ملاحظه به شماره پلاکشان شناسایی شدند جز یک شهید ، شاید هنوز هم بی هیچ نام و نشانی باقی مانده است .

 

راوی : برادر جانباز مرتضی شادکام

« مطلب قبلیمطلب بعدی »