روز عيد، نزديك غروب آقايي به منزل ما
آمدند و گفتند: «منزل جانباز علمالهدي اينجاست؟»
گفتم: «بله» و آنان اذن دخول خواستند. من هم تعارفشان كردم. عدهاي كه در بينشان
پيرمردي عصا به دست حضور داشت، وارد خانه شدند. پيرمرد كنار سيد نشست و گفت: «ما
از بيت رهبري آمده ايم» و پس از آن مشغول احوالپرسي از سيد اكبر و اهل خانه شد.
هنگام رفتن هم به هر كدام از دخترهايم يك اسكناس هزار توماني به همراه عكس آقا
دادند و گفتند: «اين عيدي را آقا براي بچههاي سيد فرستادند.»
چند لحظه بعد در ميان حيرت ما، انگشتري را كه در دستش بود، درآورد و به سمت علياكبر
گرفت و با تبسم ادامه داد: «اين انگشتري خود آقاست، ايشان فرمودند كه به شما
بدهم.»
منبع :مجله نگهبان
راوي : همسر شهيد