نزديك شروع عمليات، سيدمحسن حسني قصد
رفتن به رودخانه را كرد تا غسل شهادت كند. مانع او شدم. در حاليكه چشمانش از شادي
ميدرخشيد، گفت: «خواب امامحسين (ع) را ديدم كه سوار بر مركب از دور به طرف مهران
ميآمدند.
وقتي به مقرمان رسيدند، پياده شده و بازوي تكتك بچههاي گردان را بوسيدند و بعد
به طرف من آمده، مرا در آغوش كشيده و بازوي من را هم بوسيدند و دست مباركشان را به
طرف من آورده و مهري در دستم قرار داده و فرمودند: «محسنجان به پاداش شركت در
آزادسازي مهران، اين تربت را به تو ميدهم.»
در حين عمليات، ذكر اباعبدالله (ع) را بر لب داشت و اشك ميريخت كه ناگهان با
انفجار يك خمپاره، تركشي بوسه بر جاي بوسهي مولايش حسين (ع) زد.
منبع :كتاب جرعه ي عطش