صفحه اصلی
loading...
 
 
 

گنج‌

شبی‌ راهی‌ شدی‌ تا با غریبی‌ همسفر باشی‌
بدون‌ اینکه‌ حتی‌ لحظه‌ای‌ فکر خطر باشی‌
سواری‌ آمد و پیغامی‌ از سرگشتگی‌ آورد
به‌ صحرا سر سپردی‌ تا همیشه‌ شعله‌ور باشی‌
نسیمی‌ آمد و بوی‌ خوش‌ دلدادگی‌ آورد
به‌ دریا دل‌ سپردی‌ تا همیشه‌ رهگذر باشی‌
تو را تا وادی‌ لیلاترین‌ افسانه‌ها بردند
که‌ مجنون‌‌وار از حال‌ خودت‌ هم‌ بی‌خبر باشی‌
جهان‌ یک‌ پهنه‌ آتش‌ بود و از بی‌حاصلی‌ می‌سوخت‌
تو باریدی‌ که‌ از حس‌ تولد، بارور باشی‌
تو یادم‌ داده‌ بودی‌ قصه‌های‌ آب‌، بابا را
نشد اما برای‌ آرزوهایم‌، پدر باشی‌
اگر امروز مثل‌ گنج‌، دنبال‌ تو می‌گردیم‌
خدا می‌خواست‌ در این‌ خاک‌، مفقودالاثر باشی‌...
جلوداریان، سارا
مطلب بعدی »