صفحه اصلی
loading...
 
 
 

من و جنگ

پنجشنبه 11 دی 1348
من و جنگ، یاران دیرینه ایم کمربسته در هشت وادی خطر سپر ساخته سینه بر تیرها شنا کرده در شط خون جگر به کارون و اروند تا پل زدیم گذشتیم از خویش تا رزمگاه در…

همه از بی نشانی ات رنجورند

پنجشنبه 11 دی 1348
مرد آزاده را بسی سهل است کز همه چیز بگذرد جز نام از سر جاه و مال برخیزد جان دهد نیز در ره اسلام جان عزیز است و دین عزیز تر است وآنچه از جان گذشته جانان است آن که…

نامه های بی جواب

پنجشنبه 11 دی 1348
چقدر نامه نوشتم به دست باد سپردم برای آمدنت شب به شب ستاره شمردم چقدر گرد گرفتم من از اتاق تو مادر برای باور مردم قسم به جان تو خوردم در انتظار تو و قاصدی كه هیچ…

مادر! مرا ببخش اگر دیر آمدم...

پنجشنبه 11 دی 1348
مادر سلام! آمده‌ام بعد سال‌ ها انگار انتظار تو را پیر کرده است زود است باز این همه پیری برای تو شاید منم که آمدنم دیر کرده است مادر مرا [ببخش!] اگر دیر آمدم جایی که…

آی خاکی ها...

پنجشنبه 11 دی 1348
ندیدم آینه‌ای چون لباس‌خاکی‌ها همان قبیله که بودند غرقِ ‌پاکی‌ها به عشق زنده شدن، «عند ربِّهم» بودن شده ست حاصل آن‌ها ز سینه چاکی‌ها دلیل غربتشان، اهلِ خاک…

که می داند بر سرخ بوته ها، چه رفت

پنجشنبه 11 دی 1348
در آفتابِ لخته ی خونین شهر گویاترین قصیده ی باران سرخ بر سنگفرش کوچه و برزن، پیام داد، تا مردِ استوار خود را در آستانه ی خون و شرف چون بیتِ تازه ای بِسُراید به متن…

دیروز درد حقیقی،‌ امروز درد زمینی

پنجشنبه 11 دی 1348
بهروزهم رفت ممد! با آخرین لاله چینی آزادی شهر ما را، ممد! نبودی ببینی ممد نبودی و بودند آنان كه هرگز نبودند عاشق تر از تو كسی نیست، ممد! تو عاشق‌ترینی محو كدام…

سخنی با تو ، ای خرمشهر!

پنجشنبه 11 دی 1348
بر آی از دل ، ای بانگ خشم و خروش مگر بردری پرده گوش هوش چه می گویم ،ای سینه ، توفنده شو تو ای دل، شرار فروزنده شو برون ریز ، ای تفته اندرون روان کن یکی آتشین جوی خون…

هیچ کس نیست در این سنگر باقیمانده

پنجشنبه 11 دی 1348
جاده مانده است و من و این سر باقیمانده رمقی نیست در این پیكر باقیمانده نخل ‌ها بی سر و شط از گل و باران خالی هیچ كس نیست در این سنگر باقیمانده تویی آن آتش سوزنده‌ی…

دیشب از چشمم بسیجی می‌چکید

پنجشنبه 11 دی 1348
دیشب از چشمم بسیجی می‌چكید از تمام شب «دوعیجی» می‌چكید باز باران شهیدان بود و من باز شب ‌های «مریوان» بود و من دست ‌هایم باز تا آهنج رفت تا غروب «كربلای پنج»…