در سال 1344 در محله خوراسگان اصفهان فرزندی به دنیا آمد که خانواده نام او را اکبر نهادند. او با خوی و خصلتی دینی و شیعی بار آمد و با علاقه وافری در مساجد حضور مییافت. اکبر در جریان مبارزات مردمی با جماعت شهر و روستا در آمیخت تا اینکه بت دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی را فرو ریختند. او خوب میدانست که انقلاب و کشورش نیاز به انسا نهای روشن و علم آموخته دارد، به همین دلیل تحصیلات خود را ادامه داد و با موفقیت آن را به پایان رساند و در سال 62 موفق به گرفتن مدرک دیپلم شد.
او در دوران جنگ تحمیلی علاوه بر تحصیل در رشته علوم تربیتی دانشگاه اصفهان در جبهه نیز شرکت میکرد و بالأخره در تاریخ 11/4/64 در منطقه عملیاتی فاو به درجه رفیع شهادت نایل شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
" الا تقاتلون قوما نکثوا ایمانهم و هموا باخراج الرسول و هم بدءوکم اول مرة اتخشونهم فالله احق ان تخشوه ان کنتم مؤمنین "(توبه/13). آیا با قومی که عهد خود را شکستند و اهتمام کردند که رسول خدا را از شهر بیرون کنند، کارزار نمی کنید؟ در صورتی که آن ها اول بار به دشمنی و قتال شما برخاستند از آن ها بیم دارید و حال آن که سزاوارتر این است که از خدا بترسید و بس اگر اهل ایمانید. خدایا! غلط کردم، اشتباه کردم.
در حجله عشق بی کفن باید رفت فارغ ز سر و دست و بدن باید رفت
از جان بگذر که در سرا پرده دوست دل سوخته، پاره پاره تن باید رفت
استغفرالله ربی و اتوب الیه. خدایا! گناهانم زیاد، صورتم سیاه، خدایا! چه کنم؟ چه کنم؟ با چه رویی با تو صحبت کنم؟ خدایا! خجالت می کشم، شرم دارم، خدایا! کسی را ندارم.
پروردگارا، کریما، محبوبا، ای معشوق عاشقان، ای پناه بی پناهان، ای روشنی دل عارفان، ای جلیس ذاکران! کدام جستجوگر به جست و جویت برخاست و تو را نیافت، کدام عاشق دلباخته به درگاهت آمد و به وصل تو نرسید؟ آنان که در این دریای پر خروش حیات برخاستند و تو را یافتند و آنان که دلباخته به درگاه لطفت آمدند با دیده جان به دیدارت نایل شدند.
حال که احساس می کنم لحظات آخر عمر ناقابل خود را سپری میکنم بهتراست به عنوان تذکر چند کلامی به زبان قاصر و با دست ضعیف بنویسم. من فرد عاصی هستم و پای بند به ولایت و امامت که امام خمینی نماینده امام زمان در رأس آن است . فردی هستم که اعتقاد محکم به قرآن، این کتاب آسمانی دارم. با این که اعتقاد محکم به این قانون الهی دارم، در طول عمرم فقط توانستم یکی از آیات این اقیانوس الهی را جامعه عمل بپوشانم و آن هم آیه " اطیعو الله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم " است، که در زمان ما اولی الامر، همان امام عزیز است. امروز رهبر انقلاب حکم میکند، نه فتوا که جبهه امری است واجب. این واجب بودن، حکم است. پس بر تمام امت، جبهه مانند نماز صبح واجب می شود بجز افرادی که خود قرآن آن ها را از جهاد معاف کرده است. پس طبق این آیه اگر به فلسفه سلسله مراتب دقت کنیم، به نکته ای می رسیم که در این آیه دستور خدا است. خدا می فرماید: جبهه واجب است.
امت اسلام! آیا به دستور خدا گوش فرا نم یدهید؟ آیا به این حرف خدا اهمیت نمیدهید؟ یعنی این مقدار به خودمغرور شده اید؟ آیا این قدر صفت فرعون در شما رخنه کرده است و مادیات شما را احاطه کرده است؟ وای بر شما که دوزخ انتظار دیدارتان را می کشد . اما مسأله دیگر این که امروز در کنار جبهه جنگ، جبهه اقتصادی کشور وجود دارد . سعی کنید با فعالیت خود، با تلاش خود این جبهه را هم به حد خود کفایی برسانید.
شما ه مسنگران عزیزم، شما ای بسیجیان عاشق! امروز رفتار و حرکت شما به جامعه انقلاب خط می دهد. امروز رفتار شما و اخلاق شما محور اصلی اخلاق دیگران را پایه گذاری می کند .وای به روزی که در جامعه اسلامی فردی بگوید فلان بسیجی فلان کار را کرده است و فلان کار را نکرده است. از شما به عنوان یک بنده عاصی خدا تقاضا می کنم ، تمنا می کنم که مواظب اعمال ورفتار خود باشید. نسبت به این انقلاب و آرما نهای انقلابی متحد باشید. افرادی را که بعد از هفت سال جنگ هنوز نم یخواهند انسان بشوند و در لباس مقدس بسیج خود را فرو برده و لیاقت ندارند از خود طرد کنید، چنین افرادی باعث از بین رفتن آبرو و حیثیت افراد مخلص بسیج می شوند. از شما خواهش می کنم که مواظب طرز صحبت کردن و طرز نگاه کردن باشید. مبادا نگاه شما و صحبت شما باعث دو دستگی و سوء ظن نسبت به هم شود که این کار باعث خدشه دار شدن روح بسیج می شود.
و اما شما ای دانشجویان! هدف شما از تعلیم و تعلم چیست؟ هدفتان در سنگر دانشگاه چیست؟ آیا مدرک گرایی است؟ آیا هدف، محکم کردن پایه مادیات دنیوی است؟ آیا مقام پرستی است؟ اگر چنین است پس شما مانند موشی می مانید که سر در سوراخ خود می کند و از محیط بیرون خبر ندارد. شما هم غرق در درس شده اید . آیا این مملکت ولایت ندارد . آیا جنگی در میان نیست؟ آیا مظلومیت اسلام را در برابر کفر جهانی احساس نمی کنید؟ چرا این قدر بی تفاوت هستید؟ چرا یک لحظه فکر نمی کنید؟ آیا فکر شما این است که تا ابد الدهر زنده هستید؟ آیا به هدف و مقامی بالاتر از هدف مدرک و درس، که همان شهادت است فکر نمی کنید؟ البته من مخالف تحصیل نیستم، بلکه کنار تحصیل اوضاع و احوال مملکت اسلامی را در نظر بگیرید، چرا زندگی حیوانی را پیشه خود کرده اید؟ فقط کارتان به خور و خواب
می گذرد. اگر کار برای اسلام نمی کنید و هدفتان هدف پوچی است، لااقل اشکال تراشی نکنید و با ولایت مخالفت نکنید باشد که مورد رحمت الهی قرار گیرید و احساس کنید که 7 سال جنگ در این کشور اسلامی وجود داشته است و جوانانی خود را فدای اسلام کرده اند تا شما آسوده باشید، و ما را بس که شما چنین احساسی می کنید.
و اما تو ای استاد و ای معلم ! مواظب باش که چشم جامعه انقلاب و در رأس آن نو نهالان انقلاب، همیشه به شماست که سازنده نسل آیند هاید و وظیفه شماست که آن ها را متعهد به اسلام بار بیاورید. مواظب باشید که روز جزایی وجود دارد . دوزخی هست و بهشتی و در آنجاست که هر فردی جلوی راه شما سد می شود و مجازات آن روز در برابر چشم شما نمایان می شود.
اما کمی درد دل دارم و این که: ما انسانیم، ما هم مایل بودیم ازدواج کنیم، ما هم مایل بودیم در کنار مادر و خواهرمان زندگی کنیم، ما هم مایل بودیم در شهر قدم بزنیم، زندگی کنیم و مدرکی بگیریم. بین ما و شما چه فرقی است؟ چرا خود را چند سال است در به در بیابان ها کرده ایم؟ چرا چند سال است مادرانمان و خویشانمان چشم به راه هستند؟ حالا هم جنازه قطعه قطعه شده مان را ناظرند. همه به خاطر خدا، همه به خاطر اسلام جنگ را از نماز
صبح واجب تر می دانستیم. هر چند من و خانواده من طبق قانون اسلام از رفتن به صحنه جنگ معذور هستیم، ولی با این که خانواد هام تنها یک فرزند داشت، باز پشت به عواطف مادر و خانواده ام کرده ام تا بلکه به جایی که خدا و چهارده معصوم وعده داد ه اند برسم . در پایان از تمام دوستان و آشنایان حلالیت می طلبم. مرا حلال کنید هر چند فرد خوبی برای شما نبودم . از مادرم برای زحماتی که برای من کشید حلالیت می طلبم. از خواهرم می خواهم که هیچ گونه ناراحتی برای من پیشه نکند، تنها صبر کن که زینب چنین بود.