طلبه شهید: فضلالله اسماعیل پور دیدهها در میدان نبرد، به کربلا دوخته شده بود. قیام و قعود همه به خون آغشته بود. صدای انفجار توپها، با انفجار دلها تفسیر و تبیین میشد. نه وحشتی و نه ترسی؛ زیرا دیدگان قیامت بین تو، باز جایگاه خود را در آن جا پیدا و به سوی آن حرکت میکرد. در جنگ همه چیز رنگ خون دارد و رنگ خون برای تو، رنگ آشنایی است؛ زیرا میدانی که از کربلای حسینی برایت هدیه فرستاده شده و بدین سبب عاشق لالههای سرخ هستی و رویش آنها را در تمام جهان آرزو داری. اما ای عزیز سفر کرده! اکنون شمیم خون تو دشت به دشت در گذر شتابناک زمان، شامه نواز تاریخ است. تو یکی از رادمردان سرخ جامه هستی که با زیستن و شهادت خود، تاریخ انسانیت را آکنده از درس از خود گذشتگی و فداکاری کردهای. در چهارمین روز از آبان سال 42 قدم به عرصة هستی نهادی. پیشانی بلندت از همان ابتدا حکایت از سرانجامی بلند داشت. تو ثمرة یک خانوادة پاک و سراسر مبارزه و عشق هستی. راه مدرسه، نخستین راهی است که تو تنها و مشتاق رفتی. در همین گام نخست، اراده و تصمیم در چهرهات موج میزد که باید رفت. پس از طی مراحل ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان، ندایی از ملکوت تو را به صفا و پاکی میخواند. آن ندا همان جذبة نگاه یوسف فاطمه -سلاماللهعلیها- بود که تو را برای پیمودن سفر عشق راهی منزلگاه عُشّاق کوی دوست نمود. حوزة علمیة اقدمیه شهرضا یادآور تلاش و پشتکار و خاطرات شیرین تو است. آن هنگام که با نواخته شدن شیپور جنگ، ندای ملکوتی «الرحیل» شوق دیدار بر دلهای بیقرار انداخت و جبهه، این دیار عشق بازی با معشوق، آغوش خود را به سوی دلدادگان وصال باز کرد، تو نیز قدم در وادی جنون گذاشتی. سرانجام در بیست و یکمین روز از بهار سال 1361 در جبهة تنگة چزابه جلوهگری کردی، شهادت را چون خلعتی بهشتی در بر کردی و از این خاکدان به دیار دوست پرکشیدی. وقتی که پیکر پاکت را با شکوه خاصی به سوی گلستان شهدای شهرضا می بردند، عطر دلانگیز شهادت و ایثار در کوچههای شهر به مشام رسید و جانمان را دوباره زنده کرد. «مبارک باد وصال یار بر عاشقان کوی دلدار»