زندگینامه از زبان پدر شهید:
در وحله اول ناصر مدرسه می رفت تا کلاس 4 ابتدایی بود قرار شد برود کلاس 5 ابتدایی و من زندگی خود را با او و سه برادر و یک خواهر با مادرش به هر نحوه ای که بود اداره نمودیم تا اینکه یک روز سر کار بودم ساعت 7 عصر که آمدم دیدم چند نفر جلو من ایستاده اند که سر زده داخل خانه نشوم و شروع کردند با من حرف زدن وقتیکه نزدیک منزل شدم دیدم شلوغ است یک مرتبه نفهمیدم چه شد بعد که به هوش آمدم چون مادرش تازه عمل جراحی کرده بود سراغ گرفتم آمد پیش من برادر بزرگش را خواستم گفتند سالم است و در هر صورت یواش یواش گفتند ناصر تیر خورده و شهید شده است بعد ساعت 4 بعد از نیمه شب با ترس و لرز بچه را بردیم قبرستان با اینکه نزدیک بودیم بدون سروصدا چون اگر صدایی از ما بلند میشد بچه را از ما می گرفتند و چون بچه بود وصیتی نکرد.