|
|
|
|
|||
راننده لودر ناشي!پنجشنبه 11 دی 1348
دست به كار شديم و با الوارهايي كه دم دست بود، سنگري ساختيم.
بچه ها خيلي خسته شده بودند. مي بايست روي آن خاك مي ريختيم. بچهها خسته بودند و حوصله نداشتند. در همين…
شير كُش!پنجشنبه 11 دی 1348
جا به جايي هايي در لشكر انجام شده بود. در اين ميان، شيردل هم مسئوليتي را در گردان بهداري به عهده گرفت.
سرعت نقل و انتقالات، باعث شده بود تا نيروها به طور كامل به هم…
آرزوهاي شگفت انگيزپنجشنبه 11 دی 1348
حاج آقا ابوترابي در طول اسارت هميشه آرزو داشت كه آخرين اسيري باشد كه از اسارت آزاد مي شود.
بنده، در اردوگاه تكريت شماره 5 اين موضوع را از زبان ايشان شنيدم. روزها…
الاغي كه عمليات را لو داد!پنجشنبه 11 دی 1348
بعد از عمليات محرم، دشمن به خاطر بازپس گيري مناطقي كه از دست داده بود، چند بار پاتك كرد كه با مقاومت خوب و جانانه بچهها روبرو شد و عقب نشيني كرد.
بعد از اين كه آتش…
ادرد سر يك موجي!پنجشنبه 11 دی 1348
اوايل خدمتم بود. من و رضايي خيلي به هم وابسته بوديم به طوري كه نمي توانستيم دوري يكديگر را تحمل كنيم.
از وقتي كه رضايي به آموزش رفت آرام و قرار نداشتم. مدام دلم هواي…
الخمينى، الخمينىپنجشنبه 11 دی 1348
با يكى از دوستان براى پاكسازى سنگرهاى عراقى ها رفتيم. روى تكه كاغذى، چند عبارت عربى نوشته بودند كه از روى آن مى خوانديم و به عراقى ها مى فهمانديم خودشان را بايد…
|
|||||
|